09:00 - 1405/02/21
کد خبر: 86149408
بوی چوب، ردِ زخمِ شیشه و فرشته‌هایی که برای نجات آمده‌بودند

تهران- ایرنا- هنوز کامل نگفته بودم پس جهادگرها چه؟ که خودش شروع کرد. می‌گفت اینها فرشته‌های نجات بودند دخترجان. من نمی‌خواستم کاری کنند. همین که بودند خودش دلگرمی بود. خودم داشتم آوار آوار نخاله از مغازه بیرون می‌آوردم ولی می‌گفتند چرا شما؟ نمی‌گذاشتند من کاری کنم و بغض کرد.

هرچه دست پانسمان‌شده‌اش را پنهان می‌کرد، باز هم دیده می‌شد. آخرسر طاقت نیاوردم و پرسیدم چرا دستتان را پانسمان کردید؟ گفت حین کار با شیشه‌ها، طبیعی است و پیش می‌آید. بعد برای اینکه بحث را عوض کرده باشد یک نفر را از دور نشانم داد و گفت بیا با این آقا حرف بزن، هیئت علمی دانشگاه هم هست. او، ما را که دید خودش را به کار مشغول کرد و گفت از من خوش‌صحبت‌تر اینجا زیاده؛ با بچه‌ها صحبت کنید.
با پسرش از شهرستان آمده بودند پی شیشه‌بری برای خانه‌های آسیب‌دیده شهرک. تنها هم نبودند. ۳۰ الی ۴۰ نفر بودند که میان روزهای بمباران تهران، ساکن شهرک شده بودند برای شیشه‌بری. پسرک چهارده‌ساله‌ای میانشان بود که پدرش را راضی کرده بود از بوشهر بیایند تهران. دوستانش می‌گفتند از مدرسه فرار کرده. می‌خندید و می‌گفت به‌خدا نمره‌هام خیلی خوبه.

بعضی‌هایشان ۱۰ روز، بعضی دو هفته و بعضی بیشتر بود که خانواده‌هایشان را ندیده بودند. آن دانشجوی تربیت بدنی که پی‌وی‌سی روی شیشه‌ها می‌کشید، حتی شب عید را هم به خانه نرفته بود.
کمی آن‌طرف‌تر، سوپرمارکت شهرک بود. رفتم چیزی بخرم که مردِ مغازه‌دار را با آتلی بسته به کمرش دیدم. کنجکاو شدم و انگار سرِ دردِ دلش باز شد. گفت: «مغازه ما آن‌طرف شهرک بود. همان روزهای اول جنگ بود که یک‌دفعه دیدم کل بلوک بالایی آوار شد روی کمرم. ماشینم کلاً له شد. هنوز تو شوکم که خودم چطوری زنده موندم.»
میان گپ‌وگفتم با او، مادرش نیز به ما اضافه شد. شاید رزق آن روز من، گپ زدن با همین حاج‌خانم بود. دستم را گرفت و مرا به مغازه مخروبه‌شان برد. گفتم چرا از اینجا نرفتید؟ گفت جایی را نداشتیم. از این مغازه سه خانواده نان می‌خورند.

یک نگاهش به مغازه بود و نگاه دیگرش به من. می‌گفت عجیب است تخم‌مرغ‌ها سالم ماندند. همه چیز له شد و از بین رفت. یک پلاک ماشین را از توی مغازه برداشت و گفت این پلاک را ببین. معلوم نیست ماشینش کجاست. ماشین پسرم هم ۲۰۷ بود حالا آنقدر له شده که شده ۲۷۰!
روحیه‌اش عجیب بود. انگار این‌ها را می‌گفت تا تسکین پیدا کند. من اما برای چیز دیگری آمده بودم. هنوز کامل نگفته بودم پس جهادگرها چه؟ که خودش شروع کرد. می‌گفت اینها فرشته‌های نجات بودند دخترجان. من نمی‌خواستم کاری کنند. همین که بودند خودش دلگرمی بود. خودم داشتم آوار آوار نخاله از مغازه بیرون می‌آوردم ولی می‌گفتند چرا شما؟ نمی‌گذاشتند من کاری کنم و بغض کرد.
گپ‌وگفت‌ام با حاج‌خانم که تمام شد، چشم چرخاندم دور شهرک و مردی را دیدم که با یک درب چوبی در دست، دنبال زن و دخترکی به سمت یکی از بلوک‌ها می‌رفت. از همان اول که آمده بودم دنبال موقعیتی می‌گشتم که با یکی از جهادگرها بروم و ببینم برخورد مردم با آنها چه شکلی است. خانمی که پاشنه‌بلند پوشیده بود با دختربچه کوچکش پیش می‌رفت تا مرد را راهنمایی کند. از او درخواست کردم تا همراهش به ساختمانشان بروم. نگاهی به سراپایم انداخت و در نهایت پذیرفت.

مرد میانسال قدبلند با آچار و پیچ‌گوشتی در جیبش بدون اینکه چیزی بگوید درب خانه زن را برایش نصب کرد. ساختمان به تمامی تخلیه بود اما ترکش موشکی که دو هفته پیش به شهرک اصابت کرده بود روی در و پیکر ساختمان به چشم می‌خورد. زن ابتدا نگاه خوبی به من نداشت اما وقتی گفتم برای نوشتن روایت آمده‌ام چشمانش پر از اشک شد و گفت: «فکرش رو هم نمی‌کردم به این زودی یک سری آدم پیدا بشن و در و پنجره‌های خونه‌ام رو درست کنند.»
با مرد همراه شدم برای گفت‌وگو که مرا به بخش دیگری از شهرک برد. از پارکینگ یکی از خانه‌ها بوی چوب و رنگ تازه به مشام می‌خورد. آقایی را نشانم داد که گویا مسئولشان بود. وقتی رسیدیم داشت نماز می‌خواند. نمازش که تمام شد پرسیدم نمی‌ترسید که اینجایید؟ جای خطرناکی است؛ هر آن ممکن است دوباره بزند. نگاهم کرد و گفت: «من و یکی از دوستام خط مقدم جبهه بودیم؛ الان نه‌ها، جنگ هشت ساله. داشتم باهاش حرف می‌زدم و یک آن، یکی صدام کرد. دو قدم ازش دور شدم. وقتی رویم رو برگردوندم، دیدم سرش نیست. همونجا برام فاصله مرگ و زندگی این قدر کوتاه شد که یقین پیدا کردم همه چیزِ ما، دست خداست.»
بعد نشست روی یکی از تکه‌چوب‌ها. گفتم مردم اینجا از حضور شما خیلی خوشحال هستند انگار، چطور از شما برای نصب در و پنجره‌های خانه‌شان تشکر کردند؟ اینجا خیلی با صلابت شروع کرد. گفت ما واقعاً دنبال تشکر نیستیم. اما رفتار یکی‌شان آنقدر عجیب بود که در مغزم حک شد.
گفت: «اینجا اغلب مردم خونه و زندگی از دست داده‌اند. چیزی ندارند. یکی‌شان بعد از اینکه در و پنجره خونه‌اش رو نصب کردیم، اومد گفت حاج‌آقا من چیزی ندارم بهت بدهم ولی باید یک جوری ازت تشکر کنم. گفتم نیازی نیست و اومدم توی کارگاه. چند دقیقه بعد، دیدم رفته از همین سوپرمارکت شهرک یه بسته بیسکوییت خریده، اومده و با سر پایین داره میده به من...»
اینجا که رسید دیگر نتوانست ادامه دهد. حاج‌آقا را می‌گویم. اشک و بغض، با هم وجودش را گرفت. وجود مرا هم. مکالمه ما قطع شد و من با شفاف‌ترین و بی‌پرده‌ترین شکلِ آنچه که باید، مواجه شده بودم.
«داستان سرو خمیده» روایت آنهایی است که در روزهای جنگ، نه جلوی میدان بلکه پشت جبهه‌ها ایستاده‌ بودند؛ سروهایی که با پشت خمیده نیز همدل‌ ماندند تا دوباره روزی مردم را به تماشای قامت رعنای «ایران» عزیزمان بنشانند.
عکاس: احمدرضا مومنی