در روزهایی که فضای اجتماعی و فرهنگی کشور همچنان تحت تأثیر جنگ، تنشهای منطقهای و روایتهای متضاد رسانهای قرار دارد، واکنش هنرمندان و چهرههای فرهنگی به این اتفاقات بیش از گذشته مورد توجه قرار گرفته است. برخی سکوت کردند، برخی موضع گرفتند و برخی دیگر به دلیل اظهارنظرهایشان با واکنشهای مختلفی روبهرو شدند.
حسین کیانی، نویسنده سریال بامداد خمار و از چهرههای شناختهشده تئاتر، از جمله هنرمندانی بود که در ایام جنگ تحمیلی سوم مواضع صریحی درباره ضرورت دفاع از کشور و وطندوستی مطرح کرد. او در گفتوگو با خبرنگار تئاتر ایرنا از «محک وطندوستی»، سکوت برخی چهرههای فرهنگی و تأثیر رسانهها بر افکار عمومی سخن گفته است.
جنگ چهلروزه را پشت سر گذاشتیم و هنوز هم مشخص نیست چه اتفاقی خواهد افتاد. شما در این مدت مواضع وطندوستانهای در فضای مجازی داشتید که واکنشهای مختلفی هم به دنبال داشت. این روزها بر شما چگونه گذشت؟
بعد از آن جنگ ۱۲ روزه، به نظر من قابل پیشبینی بود که دوباره حملهای صورت بگیرد. فکر میکنم مسئولان و کلیت نظام هم چنین پیشبینیای داشتند و آن پاسخ قدرتمندی که نیروهای نظامی، مردم و کل کشور دادند، حاصل همین نگاه بود. یعنی ما آماده بودیم و انتظار چنین اتفاقی را داشتیم. وقتی یک بار پیمانشکنی از سوی آن ابرقدرت پوشالی اتفاق افتاده، طبیعی است که احتمال تکرارش هم وجود داشته باشد.
آنچه برای من اهمیت داشت این بود که این جنگ، تاریخ وطنپرستی در ایران را به قبل و بعد از خودش تقسیم کرد. هیچ چیزی به اندازه وطن نمیتواند شرافت و غیرت آدمها را محک بزند. این روزها زیاد میگویند «شما کجای تاریخ ایستادید؟» و من معتقدم وطندوستی بالاترین معیار برای سنجش آدمهاست. ما یک شرف شخصی و درونی داریم و یک شرف ملی و بیرونی. این جنگ هر دوی اینها را محک زد.
من همان زمان هم حس میکردم که این ماجرا تمامشدنی نیست و ادامه خواهد داشت. برای خودم مهم بود که در برابر حمله به کشور چه موضعی دارم. به نظرم اگر کسی خودش را روشنفکر، هنرمند، دکتر، مهندس یا هر چیز دیگری میداند، مهمترین سوال این است که وقتی خاک و هویت کشورش مورد حمله قرار گرفت، چه واکنشی نشان میدهد.
بعضیها این طور توجیه میکنند که حمله فقط متوجه حکومت بوده و نه خاک ایران.
من این حرف را کاملاً غلط میدانم. حتی اگر کسی فقط کمی عقل سیاسی داشته باشد، متوجه میشود که هر حاکمیت دیگری هم در ایران بود، باز همین امپریالیسم و صهیونیسم بینالمللی به ایران حمله میکردند. هدفشان فقط یک حکومت نیست؛ هدف تجزیه ایران و غارت منابع این کشور است.
به نظر من یکی از مهمترین ویژگیهای جمهوری اسلامی این بوده که در این ۴۷ سال توانسته تمامیت ارضی و هویت این کشور را حفظ کند. اگر بخواهیم تاریخی نگاه کنیم، قبل از انقلاب گروههای مختلفی علیه حکومت شاه فعالیت میکردند؛ مذهبیها، نهضت آزادی، تودهایها و منافقین. حالا اگر فرض کنیم هرکدام از این جریانها قدرت را در دست میگرفتند، به نظرم وضعیت کشور فاجعهبار میشد. تودهایها کشور را به اقمار شوروی تبدیل میکردند، نهضت آزادی و جبهه ملی کشور را کاملاً وابسته به آمریکا میکردند و منافقین هم از ایران یک پادگان ایدئولوژیک میساختند.
من معتقدم جمهوری اسلامی به دلیل ایدئولوژی برآمده از خواست مردم توانسته کشور را حفظ کند. همان ایدئولوژیای که ریشه در فرهنگ عاشورایی دارد و شعار «خون بر شمشیر پیروز است» را با خودش حمل میکند. به نظرم تا وقتی چنین پشتوانهای وجود دارد، حفظ کشور ممکن است.
حتی در تاریخ هم وقتی حمله مغول را بازخوانی میکنیم، نمیگوییم به یک حکومت حمله شد، میگوییم به ایران حمله شد.
جالب است که در همان دوره هم باز یک جریان برخاسته از همین ایدئولوژی شیعی، یعنی سربداران، نقش مهمی در نجات ایران داشت.
بعضی هنرمندان سکوت کردند، بعضی دیر واکنش نشان دادند و بعضی هم فقط برای رفع تکلیف موضع گرفتند. چرا چنین فضایی به وجود آمد؟
به نظرم هنرمندان و سلبریتیها چند دسته بودند. یک عده ملاحظات شخصی داشتند؛ ملاحظات مربوط به پاسپورت، گرینکارت یا منافعشان. من همان روزهایی که تهران بمباران میشد، یادداشتی نوشتم با عنوان «اسکاری برای خون، جنایت و تجاوز». همزمان با بمباران تهران، مراسم اسکار داشت برگزار میشد.
بعضی از کسانی که پاسپورت آمریکایی دارند یا آنجا زندگی میکنند، طبیعتاً محدودیتهایی دارند و حتی سوگند وفاداری خوردهاند، اما به هر حال بسیاری از این افراد میتوانستند صدای مردم ایران باشند. میتوانستند کمپین راه بیندازند، میتوانستند از مردم مظلوم ایران و حتی کودکان میناب دفاع کنند، اما نهتنها این کار را نکردند، بلکه بعضیهایشان عملاً از بمباران ایران حمایت کردند. من واقعاً از این مسئله متأسفم و فکر میکنم این روسیاهی در تاریخ باقی میماند.
حتی بعضی از آنهایی که جایزههای بزرگ جهانی گرفتهاند، میتوانستند حداقل در اعتراض به این اتفاقات، جوایزشان را پس بدهند. کاش آنها این جایزه را پس میدادند.
کارگردانی که جایزه اسکار را گرفته بود واکنش نشان داد. و مثلاً وقتی بحث حمله به زیرساختها مطرح شد، گفت این کار جنایت جنگی است.
به نظر من این موضعگیریها دیگر فایدهای نداشت؛ یعنی واقعاً نوشداروی بعد از مرگ سهراب بود. اینکه بگویند «زیرساختها را نزنید، چون جنایت جنگی است»، فایدهای ندارد. سوال من این است که مگر ترور رهبر یک ملت جنایت جنگی نیست؟ مگر کشته شدن، تکهتکه شدن و مفقود شدن ۱۶۸ دانشآموز در میناب جنایت جنگی نیست؟ مگر شهادت مظلومانه سرداران و کشته شدن خانوادههایشان جنایت جنگی نبود؟
اینها را باید گفت. من میگویم اصلاً آن بیانیه را هم نمیدادند بهتر بود. اینکه فقط وقتی صحبت از زیرساخت میشود یاد حقوق بشر و جنایت جنگی بیفتیم، ولی قبلش درباره جان انسانها سکوت کنیم، به نظرم قابل قبول نیست. جالب اینجاست که همان زیرساختها را هم زدند و عملاً به حرف همین آدمها هم اعتنایی نکردند.
به نظر من کسانی که جایزههای بزرگ جهانی گرفتهاند، میتوانستند کارهای مهمتری بکنند. میتوانستند مثلاً آن جایزه را پس بدهند و بگویند «ما این جایزه را نمیخواهیم و کنار مردم کشورمان میایستیم». این میتوانست یک حرکت تأثیرگذار باشد. بالاخره این آدمها هرچه دارند، از مردم همین کشور دارند. همین مردم فیلمهایشان را دیدند، همین مردم آنها را مطرح کردند و به آنها اعتبار و شهرت دادند.
وقتی مردم زیر بمباران آمریکا و اسرائیل تکهتکه میشدند، انتظار طبیعی این بود که این چهرهها صدای مردمشان باشند. به نظرم بخشی از این سکوتها ناشی از یک مصلحتاندیشی بود؛ مصلحتی که من اسمش را مصلحت کثیف میگذارم.
یک گروه دیگر هم واقعاً ترسیده بودند. فکر میکردند شاید همهچیز تمام شده و اگر الان موضع بگیرند، بعداً برایشان دردسر ایجاد شود؛ مثلاً نتوانند کار کنند یا تحت فشار قرار بگیرند. اما من معتقدم اگر کسی خودش را هنرمند میداند، اولین ویژگیاش باید آزادگی باشد. هنرمند بدون آزادگی ارزشی ندارد.
بعضی از همین آدمها قبلاً برای مسائل دیگر بسیار پر سر و صدا بودند و موضعگیری میکردند، اما اینجا سکوت کردند. انگار تصورشان این بود که شرایط قرار است کاملاً تغییر کند و باید مراقب موقعیت خودشان باشند. این رفتارها دقیقاً نشان میدهد که بعضی موضعگیریها چقدر وابسته به مصلحت شخصی است.
ما در تاریخ هنر جهان نمونههای متفاوتی دیدهایم. مثلاً ژان پل سارتر جایزه نوبل ادبی را نپذیرفت یا مارلون براندو در اعتراض به رفتار با سرخپوستان در مراسم اسکار حاضر نشد. حتی امروز هم بازیگری مثل مریل استریپ پیام اعتراضیاش را روی لباسش مینویسد.
وقتی چند ایرانی در مراسم اسکار حضور داشتند، سوال من این است که آیا واقعاً نمیتوانستند حداقل یک پلاکارد کوچک با خودشان ببرند؟ میتوانستند، اما نخواستند.
یک دسته دیگر هم اساساً بیتفاوتاند. به نظرم این گروه حتی از آن دو گروه قبلی بدترند، چون اصلاً برایشان مهم نیست چه اتفاقی برای کشور میافتد. آنقدر که دورهمیها و مهمانیهایشان برایشان اهمیت دارد، سرنوشت کشور و مردم اهمیت ندارد.
بحث ریزش فالوور و واکنش کاربران شبکههای اجتماعی هم مطرح بود. بعضیها شاید میترسیدند با موضعگیری، بخشی از مخاطبانشان را از دست بدهند.
بله، این هم وجود داشت. بخشی از همان مصلحتاندیشیها به همین مسئله برمیگشت. خود من در ماجرای غزه زیاد پست و استوری میگذاشتم، مخصوصاً وقتی بحث گرسنگی گسترده مردم غزه مطرح شد و عملاً نوعی نسلکشی از طریق گرسنگی اتفاق میافتاد. طبیعی بود که بخشی از فالوورهایم ریزش کنند، اما واقعاً برایم مهم نبود.
من معتقدم اگر کسی انسانیت لهشده مردم غزه یا ایران را نمیبیند، نبودنش در میان مخاطبان من اهمیتی ندارد. به نظرم همانطور که انسانیت در غزه ترور شد، در ایران هم ترور شد.
وقتی روز اول میناب را زدند، بعضیها گفتند «کار خودشان بوده». من واقعاً نمیفهمم چطور ممکن است یک آدم به چنین سطحی از بلاهت و نفرت برسد که در همان ساعات اول چنین حرفی بزند. حتی وقتی آمریکا خودش مسئولیت حمله را پذیرفت، باز هم بعضیها در داخل حاضر نبودند این واقعیت را بپذیرند.
به نظر من این اتفاق نتیجه همان اثر رسانههاست؛ رسانههایی که سالها روی ذهن مخاطب کار کردهاند و نوعی نفرت کور ایجاد کردهاند. من همیشه میگویم خیلی از این آدمها حتی دقیق نمیدانند چرا اینقدر خشم و نفرت دارند. این نتیجه همان بمباران رسانهای و تکرار مداوم روایتهاست که کمکم قدرت تحلیل را از آدم میگیرد.
یعنی کار به جایی میرسد که طرف مقابل، خودش رسماً مسئولیت حمله را میپذیرد، اما باز هم عدهای حاضر نیستند آن را قبول کنند. این دیگر فقط اختلاف سیاسی نیست؛ نوعی فلج شدن قدرت تحلیل و عقل سیاسی است.
بیشتر از هر چیز، به نظر میرسد این طرز فکر ناشی از خاصیت «مسخکنندگی» باشد. اینکه آدمها بعد از مدتی دقیقاً یک روایت مشخص را تکرار میکنند. گاهی با چند نفر صحبت میکنید و متوجه میشوید همهشان دقیقاً یک جمله را تکرار میکنند؛ انگار شب قبل یک متن واحد شنیدهاند و فردا همان را بازگو میکنند. این همان خاصیت مسخکنندگی رسانه است.
رسانههای فارسیزبان معاند سالهاست روی ذهن مخاطب کار میکنند. اینها حرفهایاند و دقیق میدانند چطور باید ذهن مخاطب را مدیریت کنند. شما ببینید در خبررسانی همیشه اول بخش منفی ماجرا را برجسته میکنند، چون میدانند اغلب مخاطب همان چند خط اول را میبیند و دیگر ادامه خبر را نمیخواند. یعنی کاملاً آگاهانه روی ذهن و احساسات مخاطب کار میشود.
به نظرم بخشی از این مسئله هم به کمکاری رسانههای داخلی برمیگردد. ما در این سالها آنطور که باید روایتسازی نکردیم. در حالی که آنها به صورت مداوم مشغول تولید تصویر و روایت بودند و نوعی مغزشویی رسانهای انجام میدادند، ما کمتر کار کردیم. البته این به آن معنا نیست که مخاطب هیچ مسئولیتی ندارد. آدم بالاخره باید خودش هم قدرت تحلیل داشته باشد و هر چیزی را بدون فکر نپذیرد.
من نمیخواهم بگویم هیچ مشکلی در کشور وجود ندارد یا همهچیز ایدهآل است. طبیعتاً مشکلات و ناهنجاریها وجود دارد، اما فاصله زیادی است بین نقد واقعیتها و تصویری که بعضی رسانهها به صورت اغراقشده و سیاهنمایی مطلق ارائه میکنند. این رسانهها آموزش دیدهاند که دائماً نیمه خالی لیوان را نشان بدهند و ذهن مخاطب را در همان فضا نگه دارند.