به گزارش روز چهارشنبه ایرنا، العهد در مطلبی به قلم «حیدر جهاد» با عنوان «ریشه شکست آمریکا و اسرائیل؛ برداشت نادرست درباره ایران» آورده است: در پی غافلگیریهای ناشی از جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران، مجموعهای از سوالات مطرح شده که سعی در روشنگری درباره این رویدادها دارند؛ ریشههای شکست در استراتژی آمریکا و اسرائیل کجاست؟ چگونه برتری نظامی و فناوری عظیم به ناتوانی در دستیابی به اهداف سیاسی اعلام شده تبدیل شد؟ و چرا این رویارویی به جای ایجاد یک لحظه تاریخی برای حل و فصل، به بنبست بیپایان منجر شد؟
شکاف بین واقعیت ایران و برداشت ترامپ از واقعیت/ انباشت بیحاصل فشارها
این تحلیلگر نوشت: سالهاست که آمریکا با مساله ایران به عنوان بحرانی برخورد کرده که میتوان آن را با فشارهای اقتصادی، نظامی و سیاسی مدیریت کرد تا اینکه تهران در نهایت به نقطه عقبنشینی یا پذیرش شرایط آمریکا برسد.
با این حال، آنچه رویارویی اخیر آشکار کرده این است که مشکل دیگر صرفاً به اثربخشی تحریمها، محدودیتهای قدرت نظامی یا شکست دیپلماسی مربوط نمیشود، بلکه به نقص عمیقتری در درک ماهیت خود درگیری مربوط میشود. به نظر میرسد بحران واقعی در شکاف بین برداشت دولت دونالد ترامپ - که به شدت تحت تأثیر دیدگاه اسرائیل است - از واقعیت ایران و واقعیتی که ایران آن را میبیند و بر اساس آن عمل میکند، مربوط است.
معضل پیش روی ترامپ صرفاً انتخاب بین «توافق یا عدم توافق» یا بین «جنگ یا صلح» نبود، بلکه طیف گستردهای از گزینهها و مسیرهای ممکن را در بر میگرفت؛ اصلاح اهداف سیاسی، تغییر شکل چارچوب مذاکره، مدیریت مناقشه به جای تلاش برای حل آن، یا ایجاد ترتیبات موقت که خطرات را بدون تلاش برای پیروزی نهایی کاهش دهد.
با این حال، بخش قابل توجهی از تفکر در دولت آمریکا بر این فرض استوار بود که انباشت فشار ناگزیر به فروپاشی یا تسلیم منجر میشود، در حالی که نظام ایران دست نخورده، منسجم و قادر به مدیریت مقاومت خود باقی ماند.
در اینجا منبع مشکل واقعی عیان میشود؛ یک نقص مفهومی قبل از اینکه یک نقص تاکتیکی باشد. با این حال، این نقص کاملاً ریشه آمریکایی نداشت؛ ردپای آشکاری از اسرائیل در آن دیده میشد. تل آویو، تصور کرد که ایران در حال تجربه یک وضعیت فرسودگی است و تشدید فشار نظامی و اقتصادی میتواند بهسرعت نظام ایران را به سمت فروپاشی یا پذیرش شرایط سخت سوق دهد.
روگردانی ترامپ از تجارب تاریخی آمریکا و گرفتار شدن در توهمات اسرائیل
این نویسنده بیان کرد: به نظر میرسد این دیدگاه در دولت ترامپ، به ویژه در میان جریانهای سیاسی و فکری آمریکایی که طرفدار اقدام نظامی قاطع هستند و ایده سازگاری با ایران به عنوان یک قدرت منطقهای پایدار از طریق پذیرش پویاییهای قدرت موجود را رد میکنند، به شدت نمایان شده است.
با این حال، این رویکرد لزوماً منعکس کننده ارزیابی غالب در بخشهای بزرگی از دولت پنهان آمریکا - چه امنیتی، اطلاعاتی یا دیپلماتیک - نبود که از تلاشهای ناموفق برای سرنگونی نظام درس گرفته بودند و از طریق تجربه، برخی از عناصر قدرت آن را که مانع از سقوط یا تسلیم اجباری آن میشود، درک کرده بودند.
در درون این نهادها، این شناخت همچنان وجود داشت که ایران کشوری نیست که بتوان آن را صرفاً از طریق شوک نظامی یا فشار اقتصادی مطیع کرد، بلکه نظامی با ساختار پیچیده ایدئولوژیک، امنیتی و تاریخی است که از درجه بالایی از تمایل به تحمل هزینههای بلندمدت برخوردار است.
با این حال، اتحاد سیاسی بین رهبری اسرائیل و برخی محافل آمریکایی که از استراتژی «فشار حداکثری» حمایت میکردند، به تدریج در سوق دادن واشنگتن به سمت اتخاذ برداشتی مبتنی بر یک فرضیه اصلی (اشتباه) نقش داشت؛ اینکه ایران ضعیفتر از آن چیزی است که به نظر میرسد و نظام در حال تجربه یک لحظه فرسایش داخلی است که اگر فشار به اندازه کافی افزایش یابد، میتواند به لحظه فروپاشی تبدیل شود. از این رو، تغییر از سیاست مهار و مدیریت درگیری به تلاشی برای تحمیل شرایط استراتژیک عمده بر تهران صورت گرفت.
اما مشکل این است که این رویکرد ناشی از سوء برداشت از ماهیت خود دشمن بود. ایران این رویارویی را صرفاً یک بحران مذاکره بر سر مساله هستهای نمیدید، بلکه آن را نبردی برای بقای نظام، هویت، جایگاه منطقهای آن و سیستم بازدارندگی که طی دههها ساخته بود، میدانست.
این تحلیلگر نوشت: بنابراین، ایران برنامه هستهای، قابلیتهای موشکی یا نفوذ منطقهای خود را صرفاً به عنوان مسائلی فنی که قابل مذاکره هستند، نمیدید، بلکه آن را بخشی از یک ساختار دفاعی استراتژیک میدانست که از تکرار سناریوهای تاریخی که سایر کشورها قبل از شکست از عناصر قدرت خود دست کشیدند، جلوگیری میکند.
دقیقاً همین جا بود که بزرگترین نقص مفهومی پدیدار شد؛ سوء برداشت درباره دکترین سیاسی ایران، فرهنگ مقاومت آن و ماهیت درک تهدید آن. واشنگتن و تلآویو گاهی اوقات رکود اقتصادی ایران را به عنوان شاخصی از فروپاشی قریبالوقوع تلقی میکردند، در حالی که رهبری ایران معتقد بود که تحمل سختیهای اقتصادی کم خطرتر از دست دادن قابلیتهای بازدارنده استراتژیک آن است.
علاوه بر این، بین فشاری که یک دشمن را تضعیف میکند و فشاری که آن را مجبور به تسلیم میکند، سردرگمی وجود داشت. حکومتها صرفاً به این دلیل که رنج میبرند تسلیم نمیشوند، بلکه زمانی تسلیم میشوند که متقاعد شوند بقای آنها غیرممکن است. تا به امروز، تهران به این نتیجه نرسیده است.
سرگردانی آمریکا بین دو گزینه توافق متوازن یا جنگ پرهزینه/ احتمال بنبست طولانی و پرتنش
رهگیریهای دریایی، تحریمها، توقیف محمولهها، عملیات مخفی و سیگنالهای نظامی تدریجی، همگی منعکسکننده یک قمار بودند؛ اینکه فشار فزاینده در نهایت ایران را مجبور به عقبنشینی خواهد کرد.با این حال، این قمار این واقعیت را نادیده میگرفت که دشمن، درگیری را با همان معیارهای واشنگتن یا تلآویو نمیسنجد.
به نظر میرسید ایران متقاعد شده است که زمان، تابآوری و توانایی تحمل ضربات، خود میتوانند ابزارهای استراتژیک کافی برای خنثی کردن فشار آمریکا و اسرائیل یا وادار کردن تدریجی طرف مقابل به کاهش خواستههایش باشند.
بنابراین، دولت آمریکا خود را در برابر دو گزینهای یافت که مدتها سعی در به تعویق انداختن آنها داشت. اولین گزینه، تغییر رویکرد راهبردی است به این معنی که اهداف آمریکا را با توازن واقعی قوا هماهنگ کند و بپذیرد که هرگونه توافق واقعبینانه با نظامی که در قدرت باقی میماند، تسلیم بیقید و شرط نخواهد بود، بلکه یک توافق مرحلهای است. گزینه دوم، تشدید واقعی و پایدار با هدف سوق دادن نظام به سمت بیثباتی یا فروپاشی با تمام هزینههای منطقهای و بینالمللی و خطرات یک جنگ گستردهتر که این امر مستلزم آن است.
اما تردید بین این دو مسیر، سیاست آمریکا را در یک چرخه فرسایشی بیپایان گرفتار کرده است. این سیاست نه به پیروزی نظامی دست یافته و نه به یک توافق پایدار، بلکه بهطور مداوم بحران را بازتولید کرده است.
در حالی که انتظارات در واشنگتن و تلآویو مبنی بر فروپاشی تهران تحت فشار افزایش یافته است، نگرشی متضاد در ایران ریشه دوانده است؛ تنها چیزی که لازم است، پایداری و ادامه دادن تا زمانی است که دشمنانش سقف خواستههایشان را پایین بیاورند.
مشکل اساسی در رویکرد آمریکایی-اسرائیلی درباره ایران در تلاش برای تحمیل یک نتیجه سیاسی است که با ماهیت دشمن و با واقعیت موجود ناسازگار است.
وقتی یک دیدگاه استراتژیک بر اساس برداشت نادرست از ایدئولوژی دشمن، فرهنگ سیاسی آن، درک آن از تهدید و تمایل آن برای تحمل هزینه بنا شده باشد، حتی قدرتمندترین ابزارهای فشار نیز میتوانند به جای حل مناقشه، به ابزاری برای طولانیتر کردن آن تبدیل شوند.
نویسنده در پایان آورده است: بنابراین، اگر شکاف بین اهداف و ابزارها، و بین برداشتهای آمریکایی-اسرائیلی و واقعیت ایران برطرف نشود، منطقه در یک بنبست طولانی مدت و پرتنش باقی خواهد ماند؛ نه توافق واقعی، نه تسلیم ایران، بلکه یک درگیری آشکار که بیشتر مدیریت میشود تا اینکه حل شود.