به گزارش ایرنا، با اینکه ۸۰ شب از اجتماع و حماسه آفرینی بزرگ مردم شیراز میگذرد اما هر شب حضور مردم در این اجتماعها پررنگتر از قبل میشود.
از زن و مرد و پیر و جوان گرفته تا بچه قنداقی در این اجتماعها شرکت میکنند و میآیند تا با آرمانهای نظام و انقلاب خود تجدید بیعت کنند.
امشب هم جمعیت زیادی پرچم ایران به دست در میدان شهدای شیراز، روبروی دادگستری این شهر جمع شدهاند.
پیرمردی با دوچرخه هخامنشی
به محض ورود به دل جمعیت، متوجه پیرمردی شدم که با دوچرخه قدیمی خود و خورجینهای سفیدرنگ روی آن، گوشهای ایستاده و شعار سر میدهد.
او شبهای گذشته هم میآمد؛ ولی انگار در چشم به هم زدنی آب میشد و دیگر نمیدیدمش و وقت گفتوگو با او پیدا نمیکردم؛ اما امشب سر بزنگاه چشمانم به او افتاد و در آنی به سویش رفتم؛ سبیلهای کلفت و چهرهاش مرا از صحبت با او کمی مردد میکرد؛ فکر میکردم شاید جوابی ندهد، اما دل و بیدل کردم و سر صحبت را باز کردم.
از او پرسیدم چند شب است در میان اینجا میبینمت اما به یکباره ناپدید میشوی؛ پدرجان از کجا آمدهای و همیشه با دوچرخه میآیی؟ او میگفت: من هر شب با دوچرخهام میآیم؛ دوچرخه من متعلق به دوره هخامنشی است و با لبخندی زیبا و مهربانانه صحبتهایش را ادامه داد.
یک وظیفه ملی به نام جهاد
او تاکید کرد که هر شب از کنار میدان امام حسین(ع) و میدان ولیعصر(عج) و دیگر نقاط اجتماعهای شبانه میگذرد و چند دقیقهای در آنها شرکت میکند و دوباره به سمت مقصد دیگری حرکت میکند.
پیرمرد مهربان این کار را یک وظیفه ملی میداند و میگوید: ۷۴ سال سن دارم و این جهاد است و باید همه به کف خیابان بیاییم.
او میگوید خانمش مریضاحوال است و نمیتواند او را همراهی کند؛ به همین خاطر تصمیم گرفته شبها تنها در اجتماعهای شبانه شرکت کند.
شغلش گچکاری است و با خنده از کارش میگوید: هر جا برای کارم مشتری باشد میروم.
از جبهه هشت ساله تا خیابانهای امروز
او میگوید: این روزها و شبها مهم و سرنوشتساز است و دشمن منتظر غفلت ماست؛ نباید در خواب غفلت فرو برویم.
پیرمرد مهربان حتی با اشاره به زمان جنگ هشت ساله میگوید: آن روزها تیر هم خوردم، اما دست از دفاع از کشورم برنداشتم و حالا هم همچون زمان انقلاب کوتاه نخواهم آمد و برای وطنم جانم را هم میدهم.
کمی دورمان شلوغ شده بود و انگار پیرمرد مهربان دوست نداشت زیاد در معرض دید عموم باشد و گفت: دخترم، اگر اجازه دهی میخواهم بروم.
من که دوست داشتم بیشتر از او سوال بپرسم، قبول کردم و با چشمانم و دوربین گوشی، او را تا چند ثانیهای بدرقه کردم.
رو به سمت جمعیت کردم؛ همه شعار میدادند و پسر کوچکی با جثهای ظریف، میکروفون به دست روی صحنه رفته بود و مردم با او همخوانی میکردند؛ خانمی در وسط جمعیت برای فرزندش شیرخشک آماده میکرد؛ آب گرم و همه تجهیزات را همراه خود آورده بود و به محض اینکه آماده شد، کودکش را به آغوش کشید.
امشب جزو شبهای شلوغ میدان شهدا بود و همه یکصدا به میدان آمده بودند که بگویند: ما همه با هم هستیم.