شبهای دزفول با خاموشی و آژیر میگذشت؛ با انتظار افتادن موشکی که معلوم نبود این بار کدام خانه را نشانه گرفته است. بعضی روزها، مردم نام دزفول را از رادیو عراق میشنیدند و میفهمیدند شهر، دوباره تا چند ساعت دیگر زیر آتش خواهد رفت. در همان روزها و شبها، در کوچههای باریک شهر قدیم و پناهگاههای زیرزمینی، کودکانی زندگی میکردند که بعضی از آنها دیگر هیچوقت به مدرسه برنگشتند.
در دزفول سالهای جنگ، مرگ فقط در خط مقدم نبود؛ میان کلاسهای درس، کوچههای باریک شهر، صف نانوایی و حیاط خانهها میچرخید. بعضی کودکان، دفتر و کتابشان را با خود به شوادونها میبردند؛ پناهگاههایی زیرزمینی که خانوادهها شبها را برای فرار از بمباران در آن میگذراندند. بعضی دیگر، صبح از خانه بیرون رفتند و دیگر برنگشتند.
امروز، سالها بعد از خاموش شدن آژیرها، بخشی از آن کودکان در قطعههای آرام قبرستان شهیدآباد دزفول خوابیدهاند؛ زیر سنگهایی کوچک، با عکسهایی که صاحبانشان هیچوقت فکر نمیکردند آخرین تصویر زندگیشان باشد.
حالا، روی بعضی از آن کتیبهها، چهرهها آرامآرام زیر آفتاب، باد و گذر سالها محو میشوند؛ انگار زمان میخواهد آخرین نشانههای کودکی را هم از حافظه این شهر پاک کند.
عکسهای محو شده
در میان قطعه شهدای آرامستان شهیدآباد دزفول، سکوت شکل دیگری دارد؛ سکوتی سنگین که میان ردیف سنگقبرها کش آمده و گاهی با صدای قدمهای رهگذران شکسته میشود. از میان این قبرها هنوز میتوان رد سالهایی را حس کرد که آژیر خطر، بخشی از زندگی روزمره دزفول بود؛ سالهایی که هر انفجار، خانهای را ویران و خانوادهای را ناتمام میکرد.
در میان ردیفها، بعضی سنگها کوچکترند؛ آنقدر کوچک که تاریخ تولد و شهادت، تنها چند سطر کوتاه را پر میکند؛ «نوزاد ۷ ماهه»، «کودک ۶ ساله»، «دانشآموز». نوشتههایی که زمانی پررنگ روی سنگها حک شده بودند، حالا زیر آفتاب جنوب و گرد سالها آرامآرام محو میشوند؛ خطهایی کمرنگ که برای خواندنشان باید نزدیک شد و خاک را از روی سنگ کنار زد.
روی بعضی کتیبهها، عکس کودکانی دیده میشود با لباس مدرسه، موهای شانهخورده و لبخندهایی که سالها زیر نور داغ دزفول رنگ باختهاند. برخی تصویرها آنقدر کمرنگ شدهاند که چهرهها بهسختی دیده میشود؛ انگار زمان، آرامآرام آخرین نشانههای آن کودکان را هم از حافظه شهر پاک میکند.
روی بعضی قبرها، پردههای نازکی آویخته شده است؛ پارچههایی سفید و خاکگرفته که بر چهره عکسها افتادهاند و از دور، شبیه ملافهای به نظر میرسند که کسی آرام روی صورت کودکی خوابیده کشیده باشد تا نور آفتاب بیدارش نکند. وقتی باد پردهها را کنار میزند، گرد و خاک در هوا میپیچد و تصویرهایی نمایان میشوند که سالهاست در همان سن و سال باقی ماندهاند.
کنار برخی سنگها هنوز گلهای مصنوعی قدیمی دیده میشود؛ گلبرگهایی که زیر خاک و آفتاب، تیره و شکننده شدهاند. بعضی قبرها عروسکی کوچک، ماشین اسباببازی یا قاب عکسی ترکخورده کنار خود دارند؛ نشانههایی کوچک از زندگیهایی که جنگ خیلی زود متوقفشان کرد.
در بعضی ردیفها، چند سنگ کنار هم قرار گرفتهاند؛ اعضای یک خانواده. چند قدم آنطرفتر، خانوادهای دیگر. در بعضی ردیفها، نام چند کودک کنار نام پدر و مادر نوشته شده است. بعضی سنگها مشترکاند؛ قبرهایی که روایت میکنند پس از برخی حملات موشکی، شدت انفجار بهحدی بوده که پیکرها قابل تفکیک نبودهاند و خانوادهها ناچار شدهاند باقیمانده اعضای خانواده را کنار هم به خاک بسپارند.
دزفول در سالهای جنگ، یکی از سنگینترین موجهای موشکباران و حملات هوایی را تجربه کرد؛ حملاتی که صدها غیرنظامی، از جمله دهها کودک و نوزاد، را قربانی کرد. امروز، در سکوت شهیدآباد، هنوز میتوان رد آن سالها را روی سنگهایی دید که نامها، عکسها و حتی خاطره صاحبانشان آرامآرام زیر آفتاب جنوب در حال محو شدن است.
«بابایی... مَهِل میرُم...»
چند ردیف پایینتر در شهیدآباد، روی سنگ قبری کوچک، عکس دختربچهای دیده میشود با موهای مرتب و لبخندی آرام؛ تصویری که سالها زیر آفتاب جنوب کمرنگ شده، اما هنوز نگاهش از پشت شیشه ترکخورده پیداست. نامش سوسن است؛ دختری ۹ ساله که خانوادهاش میخواستند او را از جنگ دور نگه دارند.
۱۱ مهر ۱۳۵۹، حمله هوایی به شهرک شهید محمد منتظری، چند خانواده را داغدار کرده بود. بعد از آن، بسیاری از کشاورزان دزفول دیگر بچهها را در خانه نمیگذاشتند. خانوادهها هنگام رفتن به مزارع، کودکان را هم با خود میبردند؛ جایی دورتر از شهر، شاید امنتر از کوچههایی که هر لحظه ممکن بود هدف بمباران قرار بگیرند.
صبح ۱۷ مهر، حاج حسن دست همسر و ۲ فرزندش را گرفت و راهی زمین کشاورزیشان شد؛ حوالی روستای علیکولی. پدر و مادر سرگرم کار شدند و سوسن، همراه برادرش، زیر سایه درختی مشغول بازی. جنگ در آن ظهر داغ پاییزی، برای کودک ۹ ساله هنوز چیزی دور بود؛ صدایی که گاهی از شهر میآمد و دوباره در سکوت دشت گم میشد.
سوسن کمی بعد از بازی جدا میشود و کنار جوی آب مینشیند تا وضو بگیرد. خانوادهاش میگویند از کودکی به نماز خواندن علاقه داشت و سعی میکرد بیشتر وقتها با وضو باشد، اما انفجار، ناگهانی و کور، همان نزدیکی فرود میآید.
پدر و مادر به سمت صدا برمیگردند؛ جایی که چند لحظه قبل سایه درخت و صدای بازی بچهها بود، حالا در گرد و خاک گم شده است. خودشان را که میرسانند، سوسن کنار جوی آب افتاده؛ ترکش شکمش را دریده و خون، آرام در مسیر آب جاری شده است.
حاج حسن دخترش را در آغوش میگیرد و به سمت جاده شوش ـ دزفول میدود، نه آمبولانسی هست و نه وسیلهای برای رساندن کودک مجروح به بیمارستان.
شاهدان آن روز میگویند سوسن در تمام مسیر، با گریه و صدایی بریده، فقط یک جمله را تکرار میکرد: «بابایی... مَهِل میرُم...»
التماسی کوتاه به گویش محلی دزفول؛ یعنی: «بابا... نگذار بمیرم.»
پدر، میان اضطراب و امید، مدام به دخترش میگوید چیزی نیست و به بیمارستان که برسند حالش خوب میشود. اما وقتی به بیمارستان افشار میرسند، اطراف بیمارستان دوباره هدف حمله قرار میگیرد، برق قطع میشود و راهروها در تاریکی و آشوب فرو میروند.
در همان هرجومرج، سوسن در آغوش پدر خاموش میشود.
سالها بعد، خانوادهاش متوجه میشوند نام او حتی در فهرست رسمی شهدای دزفول ثبت نشده است. پیگیریهایی انجام میشود، شاهدان شهادتش شهادت میدهند و خانواده بارها ماجرا را توضیح میدهند؛ نام سوسن سالها بیرون از فهرستها ماند؛ انگار بعضی کودکان، حتی بعد از مرگ هم آرامآرام از حافظه رسمی جنگ حذف شدند.
صبحانهای که نیمه تمام ماند
در سالهای موشکباران دزفول، مرگ همیشه با آژیر و تاریکی شب نمیآمد. بعضی روزها، درست وسط زندگی فرود میآمد؛ میان سفره صبحانه، صف نانوایی و بازی کودکانه بچههایی که هنوز معنی جنگ را نمیفهمیدند.
چهارم آبان ۱۳۶۱، محله چیتا آقامیر دزفول، مثل بسیاری از روزهای آن سالها، با صدای دور آژیر و اضطراب حملههای ناگهانی بیدار شده بود. آقاعزیز صبح زود به مغازه لبنیاتیاش رفته بود و همسرش در خانه، سفره صبحانه ۲ پسر خردسالشان را آماده میکرد؛ محمد سهساله و مهدی چندماهه.
محمد آن صبح، فقط نان گرم میخواست. مادر از نانوایی کنار خانه نان گرفت، سفره را انداخت و لقمهلقمه صبحانه را در دهان پسرش گذاشت. خانه هنوز بوی نان تازه میداد. چند دقیقه بعد، کودک سهساله از گرمای اتاق کلافه شد و مادر به او گفت پنکه را روشن کند.
محمد روی ۲ تخته فرش رفت تا دستش به کلید برسد؛ ساعت، ۱۱ و ۲۵ دقیقه را نشان میداد؛ چند ثانیه بعد، موشک همهچیز را فرو ریخت.
وقتی مادر چشم باز کرد، زیر خروارها خاک گرفتار شده بود؛ در تاریکی، میان بوی خاک، خون و صدای مبهم آدمهایی که جایی دورتر فریاد میزدند. نخستین چیزی که به ذهنش رسید، نه درد بود و نه مرگ؛ فقط بچهها.
نمیدانست چند ساعت گذشته، اما زیر آوار، مدام نام محمد و مهدی را صدا میزد. میان سکوت و خاک، ناگهان صدای گریه نوزادش را شنید؛ صدایی ضعیف که از جایی میان ویرانی میآمد. همان صدا برایش تبدیل به امید شد؛ امیدی که هنوز یکی از بچهها زنده است.
امدادگران و مردم محله، خانههای فروریخته را جستوجو میکردند. از خانه، دیگر چیزی باقی نمانده بود؛ فقط تلی از خاک و آجر. مهدی را زنده از زیر آوار بیرون آوردند؛ نوزادی که میان فرشهای جمعشده گیر افتاده و به شکل معجزهآسایی زنده مانده بود، اما محمد پیدا نمیشد.
مادر، نیمهجان و خاکآلود، همان لحظهای که از زیر آوار بیرون کشیده شد، مدام یک جمله را تکرار میکرد:
«محمدم را پیدا کنید... فقط محمدم را...»
او را به بیمارستان منتقل کردند، در حالی که هنوز نمیدانست پسر سهسالهاش زیر همان آوار جان داده است.
روزها در بیمارستان گذشت، هر بار که از محمد سؤال میکرد، خانواده میگفتند حالش خوب نیست و به تهران منتقل شده است. اما بیست روز بعد، وقتی دیگر طاقت نیاورد و گفت «فقط بگذارید صدایش را بشنوم»، حقیقت را به او گفتند؛ محمد در همان روز حمله شهید شده بود.
برای مادر، سختترین بخش ماجرا نه آوار بود، نه زخمها و نه روزهای بیمارستان؛ این بود که آخرین بار، پسرش را کنار همان سفره کوچک صبحانه دیده بود، بیآنکه بداند چند دقیقه بعد، جنگ همهچیز را خواهد گرفت.
در میان قطعههای شهدای کودک دزفول، روایت محمد فقط یکی از دهها روایتی است که از دل خانههای ویران بیرون آمدهاند؛ کودکانی که جنگ، زندگیشان را از سادهترین لحظهها برید؛ از کنار سفره، حیاط خانه، کلاس درس یا بازی عصرانه.
سالها بعد، هنوز بعضی مادران دزفول میگویند سختترین چیز بعد از موشکباران، سکوت خانه بود؛ سکوتی که بعد از رفتن صدای بچهها، برای همیشه در اتاقها ماند.
از بعضی کودکان، فقط یک اسم ماند
چهارم آبان ۱۳۶۱، یکی از سنگینترین روزهای موشکباران دزفول بود؛ روزی که چند موشک ۱۲ متری، محلههایی از شهر را با خاک یکسان کردند و دهها خانواده را زیر آوار بردند. در محله «چیتا آقامیر»، خانهها ظرف چند ثانیه فرو ریختند و خیابانها پر شد از خاک، دود، آجر و مردمی که با دست خالی میان ویرانهها دنبال عزیزانشان میگشتند.
آن روز، زندگی مثل همیشه جریان داشت. بعضیها در مغازه بودند، بعضی کنار سفره ناهار و بعضی بچهها در کوچه یا صف نانوایی. چند ثانیه بعد، محله دیگر شکل محله نداشت؛ فقط تلی از خاک مانده بود و صداهایی که از زیر آوار کمک میخواستند.
در میان آن آوارها، «علی» پنجساله ناپدید شد
خانوادهاش او را برای خرید نان فرستاده بودند. بعد از اصابت موشک، مادر میان دود و ازدحام مردم، نام پسرش را فریاد میزد و از هر امدادگر و رهگذری فقط یک سؤال میپرسید: «علی را ندیدید؟»
تجربه سالهای جنگ، از بسیاری از مردم دزفول امدادگر ساخته بود. بعد از هر حمله، پیش از رسیدن نیروهای رسمی، مردم با بیل، کلنگ و حتی دست خالی، خودشان را به محل انفجار میرساندند و میان آوار دنبال مجروحان و پیکرها میگشتند. اما آن روز، از علی هیچ نشانی پیدا نشد.
روزها جستوجو ادامه داشت؛ میان بیمارستانها، سردخانهها و خانههایی که دیگر دیوار و سقفی نداشتند. خانواده امیدوار بودند کودک، زخمی و بینام به جایی منتقل شده باشد. هر بار خبری میآمد، همه با اضطراب خودشان را به محل میرساندند، اما باز هم خبری از علی نبود.
بیستوپنج روز بعد، تنها چیزی که پیدا شد، مچ دست کوچکی بود که روی شاخههای یک درخت کُنار، چند خیابان دورتر از محل انفجار دیده شد؛ دستی کوچک، جداافتاده و خاکگرفته که خانواده آن را تنها نشانه باقیمانده از کودکشان دانستند.
از علی، هیچ پیکر کاملی برنگشت
خانواده همان دست کوچک را به خاک سپردند؛ بیآنکه هیچوقت بدانند باقی پیکر کودک چه شد و جنگ، او را به کدام سمت برده است. مادر، سالها بعد هنوز میگفت سختترین بخش ماجرا، نداشتن جایی برای آخرین خداحافظی بود؛ اینکه چشمانتظاری، حتی بعد از مراسم خاکسپاری هم تمام نمیشد.
در میان قطعههای شهدای دزفول، بعضی مزارها بیش از آنکه محل دفن باشند، نشانه انتظارند؛ نشانه کودکانی که جنگ، حتی فرصت بازگشت پیکرشان را هم از خانواده گرفت. بعضی سنگها فقط یک اسم دارند؛ بیآنکه کسی دقیق بداند زیر آن خاک، چند تکه از یک زندگی دفن شده است.
از دزفول تا میناب؛ کودکانی که جنگ برایشان تمام نشد
از موشکباران دزفول چند دهه گذشته بود؛ از روزهایی که مادران، میان آوار خانهها دنبال صدای بچههایشان میگشتند و گاهی، از یک کودک فقط تکهای لباس، عکسی خاکگرفته یا حتی دستی کوچک باقی میماند.
سالها گذشته، اما بعضی تصویرها در جنگ تغییر نمیکنند؛ فقط اسم شهرها عوض میشود.
در دزفول، علیِ پنجساله هیچوقت پیدا نشد و خانوادهاش سالها فقط به یک مچ دست دل بستند؛ دستی کوچک که پس از روزها جستوجو، میان خاک و ویرانی پیدا شد.
عکسهای روی سنگقبرهای دزفول زیر آفتاب کمرنگ شده بودند، اما قصه بعضی کودکان هنوز تمام نشده بود.
دههها بعد، در میناب هم پدری میان آوارهای مدرسه دنبال نشانهای از پسرش میگشت؛ دنبال ماکانِ کلاساولی که بعد از انفجار، حتی پیکرش هم پیدا نشد.
نهم اسفند ۱۴۰۴، حوالی ساعت ۱۱ صبح، مدرسه «شجره طیبه» میناب هنوز پر از صدای بچهها بود؛ زنگ آخر نزدیک میشد و دانشآموزها منتظر تعطیل شدن کلاسها بودند. بعضیها در حیاط بازی میکردند، بعضی سر کلاس بودند و بعضی هنوز لقمه صبحانهشان را کامل نخورده بودند.
چند دقیقه بعد، موشکها فرود آمدند.
مدرسه، در میان دود، آتش و موج انفجار فرو ریخت؛ جایی که تا دقایقی قبل صدای خنده و دویدن کودکان شنیده میشد، حالا پر بود از خاک، کیفهای مدرسه، دفترهای سوخته و خانوادههایی که دیوانهوار میان آوار دنبال بچههایشان میگشتند.
در میان قربانیان، نام ماکان نصیری بیشتر از همه تکرار میشد؛ دانشآموز کلاساولی که آن صبح، برخلاف همیشه، پیش از رفتن به مدرسه چند لقمه نان خورده و از دم در برای مادرش بوسه فرستاده بود.
پدرش میگوید بعد از انفجار، روزها میان سردخانهها، پیکرهای تکهتکهشده و محوطه ویران مدرسه دنبال پسرش گشته است؛ آنقدر که حتی اگر «یک ناخن» هم پیدا میشد، میرفت تا شاید نشانی از فرزندش باشد.
اما چیزی پیدا نشد؛ نه از ماکان، نه از آخرین لحظههایش.
«از ماکان، فقط یک لنگه کفش میان خاکهای مدرسه پیدا شد»
در هشت سال جنگ، دزفول ۱۷۶ موشک، صدها حمله هوایی و هزاران گلوله توپ را تجربه کرد؛ حملاتی که ۲ هزار و ۶۴۲ کشته بر جای گذاشت، از جمله دهها کودک و نوزادی که بعضی از آنها حتی فرصت تمام کردن کودکیشان را پیدا نکردند.
دههها بعد، در میناب هم حمله به مدرسه «شجره طیبه»، ۱۲۰ دانشآموز ــ ۷۳ پسر و ۴۷ دختر ــ را به فهرست کودکانی اضافه کرد که جنگ، زندگیشان را ناتمام گذاشت.
شاید سالها بگذرد و عکسها روی سنگقبرها کمرنگتر شوند، اما برای بعضی پدر و مادرها، جنگ هیچوقت تمام نمیشود؛ همانطور که سوالشان بیپاسخ مانده است:
جنگ، دقیقا کدام پیروزی را در برابر ناتمام ماندن زندگی یک کودک توجیه میکند؟