08:30 - 1405/03/13
کد خبر: 86169054
واکاوی کوچ دختران به تهران؛ از رویای پایتخت تا جستجوی استقلال

تهران- ایرنا- دختر جوان چمدان کوچکش را روی سنگ‌فرش‌های ترمینال غرب می‌کشد و در هیاهوی بوق‌ها و فریادها گم می‌شود او یکی از هزاران دختر جوانی است که هر سال نه فقط برای تحصیل یا کار بلکه برای فرار از قضاوت‌ها و محدودیت‌های سنتی شهر زادگاهش، بلیت یک‌طرفه به مقصد تهران می‌گیرد. تهران برای او، فراتر از یک شهر شلوغ و آلوده فضایی برای گم شدن در میان جمعیت است جایی که کسی نمی‌پرسد چرا تنهاست، کجا می‌رود یا چرا هنوز ازدواج نکرده است اما همه‌ی این‌ها به چه قیمتی؟

مهاجرت برای این دختران در واقع هجرتی از اجبار به سمت اختیار است تلاشی برای به دست گرفتن سکان زندگی در جایی که گمنام باشد یا به گفته خودشان امنیت روانی داشته باشند. پیش از این و شاید در دهه‌های گذشته شاهد مهاجرت پسران به کلان شهر تهران بودیم اما طی یک دهه گذشته شاهد سیل مهاجرت دختران به تهران نیز هستیم، رشد مهاجرت دختران مجرد به تهران یکی از پدیده هایی است که در دوره کنونی و جامعه امروزی به وضوح دیده می‌شود و هر روز هم این رخداد روند افزایشی می‌یابد این در حالی است که مهاجرت به تهران، زخمی عمیق بر پیکره روستاها می‌نشاند، زخمی که شاید در نگاه اول دیده نشود اما به مرور زمان این زخم پیکره روستاها را می‌خراشد و به تدریج نابود می‌کند. وقتی پسران و مردان جوان روستا را ترک می‌کنند، بازوهای کار، کشاورزی و دامداری از دست می‌رود و روستا با پیری جمعیت و رکود اقتصادی به سمت تخلیه فیزیکی پیش می‌رود اما مهاجرت دختران داستانی متفاوت و شاید عمیق‌تر دارد؛ این کوچ نه فقط اقتصاد که بافت اجتماعی و هویت فرهنگی روستا را متلاشی می‌کند. با رفتن دختران، نه تنها توازن جنسیتی برای تشکیل خانواده برهم می‌خورد بلکه روستا و شهرهای دیگر از روح گرم خانواده که همواره با حضور زنان حفظ می‌شد، تهی می‌شود که شاید همین رویه در تهران ادامه‌دار شود.

آن سوی دیگر، خانه‌های ویلایی و قدیمی تهران، یکی‌یکی زیر تیغ تخریب رفتند و جایشان را به آپارتمان‌های ریزنقش و کم‌متراژی دادند که حالا به پناهگاه امن نسل مهاجر مجرد بدل شده‌ است. فضاهایی فشرده و بی‌ریشه یا به قول معروف قوطی کبریتی که نه شباهتی به خانه دارند و نه حس سکونت پایدار؛ این واحدهای کوچک امروز مأمن دختران و پسرانی است که از شهرها و روستاهای دور به تهران می‌آیند تا میان شلوغی و بی‌تفاوتی پایتخت گم شوند در واقع، همان خانه‌های حیاط‌ دار و پرخاطره‌ای که زمانی نماد خانواده‌های گسترده و پیوندهای همسایگی بودند حالا در قالب مکعب‌های خاموش و تنگ، به زیستگاه موقت جوانانی تبدیل شده‌اند که هر کدام با یک چمدان رویا و یک تنهایی عمیق در دل شهر جا گرفته‌اند.
در شهر خودمان، هر قدمم زیر ذره‌بین بودم
یکی از دختران که حدود یک دهه است از یکی از شهرهای مرکزی به تهران آمده، می‌گوید: مشکل من فقط کار نبود در شهر خودمان اگر تا دیروقت بیرون می‌ماندم یا مدل لباسم کمی فرق می‌کرد تمام شهر پشت سرم حرف می‌زدند. اینجا در تهران، من فقط یک نفر از میلیون‌ها نفرم؛ کسی مرا نمی‌پاید آمدم تا بتوانم بدون ترس از قضاوت فامیل و همسایه، برای آینده‌ام تصمیم بگیرم. البته این را هم بگویم خیلی وقت‌ها دلم برای خانواده‌ام تنگ می‌شود، بعضی از وقت‌ها که در سطح شهر قدم می‌زنم و خانواده‌ها را می بینم که دختران در کنار والدین خود برای صرف شام بیرون آمده‌اند با هم می گویند و می‌خندند ناگهان دلم می‌گیرد اما در نهایت به این فکر می‌کنم که درست تصمیم گرفته‌ام.
وقتی از او درباره ازدواج می‌پرسم، می‌گوید: اصلا به ازدواج فکر نمی‌کنم، این استقلال و آزادی را دوست دارم. احساس می‌کنم تازه رها شده‌ام و نگران می‌شوم تصور کنم که روزی قرار باشد این آزادی را از دست بدهم.
چرا باید نگاه یک دختر به تشکیل خانواده این چنین باشد که ازدواج را مساوی با اسارت بداند؟ چرا باید ساختارهای عاطفی یک انسان این چنین بهم بریزد؟ تهرانی که باید جلوه‌ای از خانواده‌های شاد باشد به تدریج به خانه‌های مجردی بدل شود و آن سوی دیگر روستاها و شهرها کم جمعیت و گاه خالی از سکنه. بسیاری از این دختران پس از استقرار در فضای آزاد پایتخت یا به کلی از ازدواج چشم‌پوشی می‌کنند تا استقلال به دست‌آمده‌شان را فدای به قول خودشان کلیشه‌های پیشین نکنند آیا ازدواج کلیشه است؟ اگر هم به ازدواج بیندیشند وارد ازدواج با افرادی از فرهنگ‌ها و شهرهای کاملا متفاوت می‌شوند که معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظار آن‌ها خواهد بود. پیوندهایی که در آن نقش خانواده و پدر و مادر بودن به حاشیه می‌رود. این ازدواج‌های غیرهمسان که در آن زبان، آداب و ارزش‌های خانواده‌ها فرسنگ‌ها با هم فاصله دارد جرقه‌ای است از تضادهای عمیق؛ جایی که عروس تحصیل‌کرده و مستقل ساکن تهران دیگر در کالبد انتظارات سنتی خانواده‌ همسر نمی‌گنجد و این آغاز تقابل است.

اینجا به تخصصم اهمیت دادند
الهام دختر دیگری که فارغ‌التحصیل رشته هنر است به جنبه‌های حرفه‌ای و نبود شغل در سایر شهر و روستاها اشاره می‌کند؛ در زادگاهم، تعریف موفقیت برای زن در ازدواج و خانه‌داری خلاصه می‌شد. آنجا هیچ بستری برای رشد رویاهای من وجود نداشت به تهران آمدم چون اینجا به تخصصم نگاه می‌کنند نه به شناسنامه‌ام. از طرفی به رشته هنر علاقمند بودم اما دریغ از یک کلاس مرتبط به هنر. خیلی از جوانان زادگاهم به دلیل نبود شغل به شهرهای اطراف و دور مهاجرت کردند خیلی از جوانان نمی‌خواهند از خانه و کاشانه خود دور باشند و به دور از خانواده زندگی کنند اما شرایط اشتغال و معیشت سبب می‌شود تا قید خانواده و زادگاه خود را بزنند.
ایجاد کلاس‌های تخصصی و مهارت‌محور حکم بازگشت به زندگی را دارد. الهام که دختری جوان از یکی ار روستاهای زیبای مازندران است، ادامه می‌دهد: مشکل ما درس خواندن نبود، مشکل این بود که مدرسه به ما یاد نمی‌داد چطور از همین خاک و هنر پدری پول در بیاوریم. برپایی دوره‌های ویژه از آموزش کشاورزی مدرن و فرآوری محصولات گرفته تا طراحی صنایع‌دستی با متدهای روز و آموزش هنر با هر رشته‌ای، می‌تواند جای خالی تخصص را پر کند و جوانان را پاگیر خاک خودشان کرده و به فکر مهاجرت نیفتند.
هویتم را جراحی کردم
او که گویی ظاهرش را نیز تغییر داده و به گفته خودش قبلا کمی باحجاب تر بود و آشنایی با دنیای زیبایی نداشت، می‌گوید: وقتی به تهران آمدم و کار پیدا کردم بینی‌ام را جراحی کردم. با خنده خاصی که نشان از رضایتش است، ادامه می‌دهد البته کمی هم دست به سر و صورتم کشیدم.
مهاجرت چه بر سر هویت آدمی می‌آورد؟ مهاجرت هویت بصری را نیز نشانه می گیرد، دختران ساده شهرها و روستاهای کشورم این چنین در زمان کوتاه دچار دگردیسی‌های غریب می‌شوند. بسیاری از آن‌ها دست به تغییرات افراطی در ظاهر خود می‌زنند از جراحی‌های زیبایی پیاپی گرفته تا تغییر کلی در سبک پوشش و آرایش؛ گویی می‌خواهند هیچ ردی از خود قبلی باقی نگذارند و آن را برای همیشه دفن کنند.
زهره دختر دیگر از تبار لرستان است، به گفته خودش پس از کلی دوندگی و تلاش توانسته در یکی از شرکت‌های خصوصی مشغول کار شود، می‌گوید: به بهانه کار وارد شهر بزرگ تهران شدم تا بتوانم سرنوشت خودم را تغییر دهم و سعادتمند شوم. در شهرستان مدام باید پاسخگوی خانواده و حتی فامیل و آشنایان باشی و به همه مسائل آدم کار دارند و زیر ذره بین هستیم.
امنیه دخترجوان دیگری از تبار اصفهان است که به بهانه جستجوی کار، ساکن تهران شده است، با تبسمی دلنشین می‌گوید: کار و فعالیت در شهر تهران شب و روز نمی‌شناسد و خیلی راحت در این کلان شهر بزرگ می‌توان کسب درآمد داشت در حالیکه شهرستان این گونه نیست. پس از اتمام تحصیلات دانشگاهی دیگر به شهر خود بازنگشتم چرا که در آنجا نسبت به شاغل شدنم جای هیچ گونه امیدواری نبود اما در اینجا می توانم کاری برای خودم دست و پا کنم. جوان ها در شهرستان معمولا برای شاغل شدن با مشکلات و چالش هایی مواجه هستند اما تهران چون هم شهر بزرگی است مشاغل گوناگون از دستفروشی گرفته تا کار در محل مشخص در آن وجود دارد و می‌توان کاری را دست گرفت و بیکار نماند.
وقتی شب‌نشینی‌های بی‌وقت، خواب همسایه‌ها را می‌رباید
مهناز خانمی ۴۰ و اندی ساله است و ساکن افسریه تهران است نسبت به مهاجرت بی‌رویه به تهران گلایه دارد، می‌گوید: مهاجرت مجردها به تهران برای ساکنان و بومی‌ها نیز آسیب و آزارهایی دارد، چند سال پیش یکی از همسایه های واحد بقلی ما خانه‌اش را اجاره داد به یک خانم مجرد که تازه از یکی از شهرها به تهران آمده بود تا سال اول مشکلی نداشتیم اما بعد از آن خانه‌اش تبدیل شد به شب نشینی‌های طولانی با دوستانش، آن‌ها تا پاسی از شب بیدار بودند، فیلم می‌دیدند و با صداهای بلند می‌خندیدند، فرهنگ آپارتمان‌نشینی چیز دیگری است واقعا ما خسته و کلافه شده بودیم، من و همسرم شاغل هستیم و از خستگی روزانه شب به خانه می‌آییم تا آرامش بگیریم اما آرامش ما را به هم زده بودند. در نهایت خانه‌ام را عوض کردم و به خانه پدری‌ام که قدیمی و ویلایی است نقل مکان کردم. طبقه بالای خانه پدر را بازسازی کرده و واقعا به آرامش رسیدم. البته همه مجردها این طور نیستند برخی از آن‌ها بسیار ملاحظه می‌کنند، محترم و بسیار دوست‌داشتنی هستند، همان طور که در طبقه سوم پدری‌ام یک خانم مجرد به همراه خواهرش ساکن هستند، انسان‌های بسیار شریف و قابل احترامی هستند.
در آپارتمان‌های امروز، دیوارهای نازک به مرزی شکننده میان حریم خصوصی و آسایش عمومی تبدیل شده‌اند. آزار و اذیت‌های ناشی از رفت‌وآمدهای دیروقت و شب‌نشینی‌های پرسر و صدا امان همسایه‌ها را بریده است. این تنش‌ها نه تنها روابط همسایگی را تیره می‌کند بلکه براساس قوانین آپارتمان‌نشینی پای شکایت‌های قانونی را نیز به میان می‌آورد.

«امان الله قرایی مقدم» جامعه شناس در گفت و گو با خبرنگار ایرنا در زمینه مسائل و آسیب‌های این نوع مهاجرت می‌گوید: مهاجرت دختران از روستاها و شهرهای کوچک به شهرهای بزرگ با رویا و تفکر دست یافتن به امکانات و توانمندی بیشتر انجام می شود. جاذبه های متعددی از قبیل آموزش، شغل، رفاه و آسایش نسبی و رهایی از قید و بند از جمله دلایل تمایل و گرایش دختران برای مهاجرت از منطقه زندگی خود به شهرهای بزرگ محسوب می شود. برخی خانواده در مناطق روستایی و شهرستان های کوچک به دلیل رسم و رسوم قومی و قبیله‌ای و داشتن تعصبات کورکورانه و نابجا موجب فرار دخترانش از محیط خانه و خانواده و مهاجرت آن‌ها به شهرهای بزرگ با بهانه‌هایی از جمله ادامه تحصیل و یافتن شغل می‌شوند.
وی می‌افزاید: مکتب برون شهری و همچنین دنیای بزرگ شهرها و بی‌کسی و تنهایی و بی هویتی، عدم شناخت و آشنایی افراد از یکدیگر و حتی در بسیاری مواقع تغییر شخصیت و هویت مهمترین دلیل و موثرترین آن برای حضور دختران در شهرهای بزرگ محسوب می شود.
از نگاه کارشناسان، مهاجرت دختران در کنار فرصت‌های تحصیلی و شغلی، چالش‌های روانی عمیقی نیز به همراه دارد. دوری از کانون خانواده و نبود شبکه حمایتی عاطفی بسیاری از آن‌ها را با افسردگی و انزوای اجتماعی روبه‌رو می‌کند و اما یکی از جدی‌ترین آسیب‌های مهاجرت بدون پشتوانه قرار گرفتن در معرض استثمار و سوءاستفاده‌های احتمالی است. نبود آگاهی کافی از قوانین کشور مقصد و نداشتن حامی قانونی، مهاجران جوان را در برابر باندهای تبهکار یا محیط‌های کاری ناسالم آسیب‌پذیر می‌کند. از منظر حقوقی، این خلاءهای حمایتی می‌تواند منجر به از دست رفتن سرمایه‌های مادی و معنوی فرد شود و بازگشت به خانه را نیز برای او دشوار کند. از سوی دیگر تحلیل‌گران حوزه مهاجرت بر این باورند که تصویر فانتزی و بدون نقص از زندگی در خارج بزرگ‌ترین ضربه را به دختران می‌زند. واقعیت‌های اقتصادی از جمله هزینه‌های سرسام‌آور زندگی و دشواری‌های تطبیق با بازار کار، گاهی باعث می‌شود فرد برای تأمین معاش به کارهای کاذب و خارج از تخصص روی آورد این تضاد میان رویای پیش از سفر و واقعیت تلخ زندگی روزمره منجر به سرخوردگی شدید و از دست رفتن اعتمادبه‌نفس در بلندمدت می‌شود. در چنین شرایطی این پرسش جدی مطرح می‌شود مسئولان برای آگاهی‌بخشی، ایجاد بسترهای امن، حمایت حقوقی و کاهش زمینه‌های مهاجرت آسیب‌زا چه باید بکنند تا شهری مانند تهران از ازدحام جمعیت؛ سردرگم از ترافیک و هیاهو نباشند و روستاها همیشه روستا بمانند با همان بومی‌های خوش‌قلب، دوست‌داشتنی و مهربانش.
گزارش از معصومه نیکنام و زهرا آخوندی