به گزارش خبرنگار فرهنگی ایرنا، «ایرانما»، سرزمین خردمندان و دانشوران، سرزمین دانایان و صاحبنظران، در سالی که گذشت، روزهای پرفراز و نشیبی را گذراند. ایران زمین که خاستگاه فرهنگ و جایگاه فرهیختگان است، این روزها سرزمینی پر از سوال است. میخواهیم در جستوجوی پاسخی فرهنگی برای این سوالات، از ایران و روزگارانی که بر این سرزمین گذشته است با خردمندان گفتوگو کنیم و راهی برای بهتر شدن احوال امروز ایران بیابیم.
حمیدرضا شعیری معناشناس، نشانهمعناشناس و استاد دانشگاه تربیت مدرس که بیش از ۱۰ اثر تالیفی و ۲۰۰ مقاله علمی در کارنامه کاری خود دارد، از چهرههای اثرگذار در پیوند دادن معناشناسی با زندگی روزمره و تجربه زیسته به شمار میرود. شعیری در سخنرانیها و نوشتههایش بر پویایی معنا، زایش مداوم آن و نقش ارتباط انسان با جهان در شکلگیری معنا تاکید دارد.
فیلم کامل این گفتوگو را اینجا ببینید.
با توجه به تخصص شما در حوزه معناشناسی، برای ما بگویید که «معنا» چیست و نسبت زندگی روزمرده ما با «معنا» چیست؟
در آغاز به نظر میآید باید، بحث را تا حد امکان ساده کنم، زیرا میخواهم از دریچه علم و جامعه به موضوع نگاه کنم، یعنی نمیخواهم به مثابه علم برای علم به آن نگاه کنم، بلکه بیشتر میخواهم بگویم معنا برای جامعه امروز چه حرفی دارد و علم معنا برای جامعه امروز قرار است چه کند؟
اما قبل از آن سعی میکنم به سوال شما پاسخ دهم که معنا چیست و نسبت ما با معنا چیست؟ معنا چیزی است که دیده نمیشود، به چشم نمیآید، شما جسم انسان را در نظر بگیرید، به چشم میآید، حالا اگر این جسم دردمند شود، یا از ناحیه یا عضوی دچار آسیب شود، قابل بررسی، معاینه و درمان است، روان انسان نیز با همه پیچیدگیهایش، قابل مطالعه و بررسی است و از دریچههایی میشود به آن وارد شد. روانشناسها برای اینکه روان انسان را مطالعه کنند، تلاش میکنند، هرچند چیزهایی وجود دارد که هرگز نمیشود زیر میکروسکوپ برد و آن را مورد مطالعه قرار داد ولی علائم و نشانههایی وجود دارد که از طریق آن میتوان فهمید اختلال در کجاست.
اما در بحث معنا، ما هرگز از خودمان سوال نکردیم که آیا انسانی که دچار درد، رنج و حزن است، آیا دچار اختلال معنا شده یا نه؟ ما همیشه معنا را فقط در حوزه ادبیات و هنر دیدیم، یعنی فکر کردیم که جهان معنا فرهنگی است، وقتی از معنا صحبت میکنیم، معنای زبان، معنای کلمه، معنای مثلاً یک تابلوی نقاشی، معنای یک اثر هنری، معنای یک شعر، به ذهن ما میآید. همیشه فکر کردیم، معنا متعلق به جهانهای ادبیات و هنر است اما این اشتباه بوده است، اگرچه جهان هنر، ادبیات، معماری، موسیقی، معنا میآفریند اما باید متوجه باشیم که معنا برای زندگی انسان هم هست؛ همان گونه که علم پزشکی در خدمت درمان بدن و جسم انسان است، معنا، معناشناسی و علم معنا هم در خدمت درمان اختلال ارتباط وجودی انسان با جهان است.
حالا میرسم به این نکته که معنا کجاست؟ معنا در وجود است، یعنی جایگاه معنا کجاست؟ معنا در وجود است. درست است که معنا دیده نمیشود، ولی همیشه میتوان برای آن یک بُعد بیرونی قائل شد، یعنی برای آن یک صورت قائل شد اما باز این صورت، معنا نیست، یعنی صورت بیرونی یا آن وجه بیرونی، فقط گواهی است بر شدن، اما شدن هم معنا نیست، حالا باید از طریق آنچه عیان میشود. یعنی آنچه وجه بیرونی پیدا میکند، یعنی صورتی پیدا میکند، ما خودمان را به عمق برسانیم، یعنی خود را به وجود پشت آن صورت برسانیم، آن طور که حافظ میگوید: باشد اندر پرده بازیهای پنهان...
پشت آن صورت بازیهای پنهانی است که باید به آن بازیها دست پیدا کنیم، تا بتوانیم ادعا کنیم که به معنا رسیدیم، بنابراین معنا وجود دارد و امر وجودی است و در وجود ما هم شکل میگیرد و ایجاد میشود ولی قابل رویت نیست، هیچ میکروسکوپی و هیچ دوربینی هم تاکنون تولید نشده که بتوان با آن معنا را دید یا اندازه گرفت. من همیشه از خودم سوال میپرسیدم که روزی میشود معنا را اندازه گرفت؟ خب نمیشود، فعلاً نمیشود، بنابراین معنا یک امر وجودی یک امر پنهان در وجود ماست ولی بازی بسیار دارد، حالا نکته بعدی که به آن میرسم این است که معنا هرگز به تنهایی در وجود ما شکل نمیگیرد.
یعنی معنا متعلق به من نیست، هیچکس نمیتواند ادعا کند که او به معنایی رسیده که متعلق به اوست چرا چون معنا امروز این دستاورد دستاورد امروز است تا دیروز؛ ساختارگراها تا دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی قرن ۲۰ فکر میکردند و خیلی هم اصرار داشتند تمام عمرشان را نیز روی این موضوع گذاشتند که معنا به عنوان یک امر مطلق به دست میآید و تمام میشود یعنی ادعا میکردند که میتوانند معنا را کشف کنند و معنا ثابت هم هست.
معنا وقتی به دست میآید دیگر ماندگار است، این ادعایی بود که ساختارگراها میکردند اما امروز با توجه به تمام اتفاقاتی که در جهان افتاد است به خصوص حالا اتفاقات مربوط به امور پدیداری و پدیدارشناختی و مسائل مجازی و فضاهای مجازی و غیره افتاده، میتوان گفت که معنا به دست نمیآید یعنی معنا اولاً گریزان همیشه از دست ما فرار میکند و دوم اینکه معنا متعلق به هیچکس نیست.
یعنی هیچکس نمیتواند ادعا کند به تنهایی به معنا رسیده، زیرا معنا امری بینابینی است، معنا همیشه در رابطه بین من و دیگری، بین من و جهان، بین من و چیز دیگری به دست میآید، یا در ارتباط بین من با خودم، یعنی حتی اگر با من باشد، در ارتباط بین من با خودم به دست میآید، بنابراین هیچ جا نمیشود، ادعا کرد که معنا را «من» شکل دادهام، یعنی فقط در «من» و از طریق «من» شکل گرفته است، اینگونه نیست. ببینید تا انسان وارد ارتباط با چیزی یا کسی و با جهانی نباشد معنایی قرار نیست شکل گیرد حتی اگر با برگ درخت وارد ارتباط نشویم؛ معنای تحت عنوان لذت از وجود برگ درخت شکل نمیگیرد اگر قرار باشد معنای لذت شکل گیرد در ارتباط بین من و شبنمی که بر روی برگ درختان نشسته شکل میگیرد، بنابراین معنا تنها برای من نیست و تنها از طریق من شکل نمیگیرد، معنا امر ارتباطی، امر تعاملی، امر گفتوگومحور و امر ارتباطی است. تا اینجا خلاصه بحث این است که پس یک معنا ناپیداست معنا پنهان ولی در حرکت بین آشکار و پنهان است، یعنی وقتی من میگویم معنا پنهان است، به این معنی نیست که معنا دیگر هیچ وقت قابل دسترسی نیست، معنا قابل دسترسی است ولی پنهان است این تناقضها در جهان معنا وجود دارد.
من از پیچیدگیهای معنا صحبت میکنم ولی به زبان ساده معنا قابل دسترسی اما پنهان است چون هیچکس نمیتواند بگوید معنا کجاست و هیچکس نمیتواند ادعا کند که معنا در این نقطه است و تمام میشود. شما وقتی عطری استفاده میکنید بوی عطر در فضا پخش میشود و دیگر شما نمیتوانید آن را نشان دهید که کجاست، معنی هم مثل بوی عطر در فضا پخش میشود، یعنی شما حسش میکنید که بوی عطر به مشامتان میرسد، بوی معنا هم به مشام میرسد اما نمیتوانید بگویید دقیقاً کجاست اما معنا در دسترس و به همین دلیل بین آشکار و پنهان در حرکت است، به همین دلیل گفتم بینابین است، یعنی معنا نه آشکار، نه کاملا پنهان، بلکه بین آشکار و پنهان در حرکت است، در معنا نوعی پویایی وجود دارد که همواره در تکاپوست.
معنا مثل جریان خون در رگهاست، در حرکت است، ایستا نیست، بنابراین اگر معنا در تکاپو و در حرکت است، این حرکت کجاست؟ این سوال را باید از خودمان بپرسیم که این حرکت کجاست؟ این حرکت همیشه دوتایی است، یعنی معنا بین آشکار و پنهان، بین کم و زیاد، بین حضور و غیاب و بین بودن و نبودن حرکت میکند بین بالا و پایین بین متعالی و زمینی بین آسمانی و زمینی بین بالا و پایین بین خاک و جهان والا حرکت میکند، پس معنا بین دو جریان یا بین دو چیز حرکت میکند دو چیز میتوانند قابل رویت باشند یا میتوانند در دسترس باشند ولی خود معنا در دسترس نیست ۱۰۰ درصد در حرکت است ولی به که ما میرسد ما آن را دریافت میکنیم ولی به همان میزان که دریافت میشود یعنی وقتی معنای دریافت شد.
نباید فکر کنیم که ما اگر گفتیم معنا را دریافت کردیم دیگه ماندگار شد، ما به معنا رسیدیم و بنابراین معنا اکنون در ما ماندگار شده، شما میتوانید بگویید یک جعبه جواهر دارید، تمام چیزهایی که مادی هستند میشود، ادعا کرد که دارید، میتوانم بگویم ادعا کنم که پنج یا ۱۰ اثر منتشر شده دارم چون به ثبت رسیدهاند ولی شما نمیتوانید ادعا کنید ۱۰ کیلو معنا دارید، چرا چون معنا قرار نیست به دست بیاید و بعد ذخیره شود و باقی بماند، چون اگر قرار بود معنا به دست بیاید و ذخیره شود، هرکس میتوانست، در پایان مثلاً یک دوره ۱۰ ساله یا ۲۰ ساله زندگی، این ادعا را مطرح کند که من آنقدر معنا دارم، معنا در لحظه ممکن است، در یک لحظه کوتاه صادر شود، در دسترس ما قرار گیرد دریافت شود و به همان کوتاهی، در همان لحظه که آمده در لحظه درخشش، مثل یک نور که تابان میشود، دوباره خاموش شود.
معنا هم ممکن است درخشش پیدا کند، آن لحظهای که درخشش پیدا میکند، شما ادعا کنید که در دسترس قرار گرفته ولی به همان میزان که درخشش پیدا میکند، به همان میزان هم در لحظه میرود، پس این نکته بعدی ماست، یعنی معنا به عنوان یک امر ثابت و منجمد دریافت نمیشود که ماندگار شود، میآید و میرود، معنا میتواند به ما برسد و ما ادعا کنیم که دریافت کردیم یا در دسترس ما قرار گرفته ولی زود میرود و خوشبختانه که ذخیره نمیکنیم چون این ذخیره نکردن باعث میشود که ما همیشه به دنبال معنای بعدی و بعدی باشیم، خرسندی انسان در جهان بر این مبناست که همواره به دنبال معنا باشد، یعنی روزی که انسان فکر کند معنا تمام شده یعنی معنا را دریافت کرده و ذخیره کرده و در جیب گذاشته و تمام شده آن روز خرسندی انسان تمام میشود.
انسان در جهان به دنبال چیست؟ بعضی میگویند، به دنبال ثروت نه! چون اگه قرار بود با ثروت انسان جهان را به دست بیاورد، بسیاری از انسانها که به ثروت رسیدند، حتی ثروت اندک یا ثروت معمولی رسیدن برای آنها کفایت میکرد، یعنی راضی و خشنود بودند، علم هم نه، معنا فراتر از همه اینهاست، هرچه که داشته باشیم و هرچه به دست بیاوریم، معنا را نمیتوانیم ذخیره کنیم و همیشه معنا کم است، چون همیشه کم است به دنبالش هستیم و خرسندی انسان در همین است که به دنبال معنا و کشف و دریافت آن باشد و این به انسان پویایی و سرزندگی میدهد، پس حرکت در مسیر معنا، یعنی حرکت در مسیر خرسندی، حرکت در مسیر سرزندگی، این است که ما معنا را بسیار اساسی میدانیم و میگوییم که برای انسان به آن پرداخته نشده است.
پس در طول زمان معناها ممکن است تغییر کنند، گسترش پیدا کنند و کم و زیاد شوند؟
درست است، معنا همانطور و به همان اندازه که ثابت نیست متحول میشود و توسعه پیدا میکند، عوض میشود و تغییر میکند. معنا از نظر من چیست؟ سه تعریف دارد اولین تعریف همان بود که گفتم: معنا امری است پنهان و انتزاعی یعنی نمیتوان آن را نشان داد، نمیشود، با دوربین عکس آن را گرفت، دوم معنا در حرکت جابهجا میشود و سوم تغییر؛ «معنا یعنی تغییر معنا»، این نکته بسیار مهم است.
«معنا یعنی تغییر معنا» یعنی چه؟ هرگاه جایی چیزی در وجود ما، نه در سطح مادی نه در سطح جسمی، نه در سطح صورت، هرگاه چیزی در وجود ما و در عمق و در عمق تغییر کند و ما آن تغییر را حس کنیم یعنی تکانه در ما ایجاد شود، یعنی در خود دچار نوعی لرزش شویم، انسان یک جایی در زندگی لحظاتی دارد که انسان متوجه خودش میشود.
متوجه خود شدن یعنی چه؟ یعنی اینکه من متوجه میشوم که هستم آن لحظهای که من متوجه میشوم که هستم من از تمام آن لحظات تکراری و زمانهای تکراری زندگی، فاصله گرفتم آن لحظهای که انسان متوجه میشود که هست آن لحظه چیست، آن لحظه سودایی، لحظهای است که معنا دوباره در ما شکل گرفته ولی معنا هر بار میآید و باز شکل میگیرد و باز آفریده میشود، آفرینش معنا یا زایش معنا راه دارد؛ این راهها را کجا باید ببینیم؟ باز هم میشود گفت که راههای زایش معنا را هنر یا ادبیات به ما میدهد، جهان ارتباطات، آثار معماری، موسیقی به ما میدهد هر آنچه که انسان را در فضایی قرار میدهد که دور از فضای زندگی روزمره است، مثلا موزه یک نمونه آن است چون یک بافتار و یک ساختار گفتمانی دارد معنا تولید میکند معنا به ما میدهد.
با یک مثال از «لیلی و مجنون» نظامی گنجوی متوجه میشویم که مجنون چگونه معناآفرینی میکند، وقتی لیلی را ندارد، بسیاری گفتند که مجنون لیلی را در دسترس ندارد، یعنی معنا را ندارد، یعنی لیلی را برابر با معنا دانستند، حالا مجنون در تمام عمرش به دنبال لیلی است و با نداشتن اون از معنا دور مانده اما با نداشتن لیلی، مجنون معنا را میآفریند، یعنی مجنون این هوشمندی را دارد که معنا را از دست ندهد، او خودش معنا را میآفریند.
روزی مجنون، در فراق لیلی روی شنهای بیابان، نام لیلی را مینوشت، باد میآمد این شنها را بر هم میزد، او باز نام لیلی را مینوشت، باز باد میآمد و شنها را میآورد و باز به هم میخورد و باز مجنون از نو مینوشت، یک نفر رد میشد، متعجب شده و گفته چه کار میکنی؟ این چه وضعی است؟ «گفت ای مجنون شیدا چیست این؟/ مینویسی نامه بهر کیست این؟» مجنون پاسخ میدهد: «گفت مشق نام لیلی میکنم/ خاطر خود را تسلی میکنم/ چون میسر نیست من را کام او/ عشق بازی میکنم با نام او» یعنی مجنون به ما این درس را میدهد که درست است من لیلی را ندارم ولی معنا را دارم. این مثال به خوبی فرق بین دو نوع داشتن را نشان میدهد، یعنی داشتنی که میتوان تصویرش را داشت و تصویر از آن گرفت، چون ما اشتباه میکنیم، بعضی مواقع فکر میکنیم مثلاً داشتن یک چیز معناست به عنوان مثال داشتن خانه معناست؛ داشتن خانه معنا نیست، داشتن خانه باید معنا بیافریند، خودش معنا نیست، داشتن لیلی، خودش معنا نیست، مجنون این درس را به ما میدهد که داشتن لیلی خودش معنا نیست، معنا جای دیگری است؛ بدون داشتن مادی لیلی هم میتواند رخ دهد.
مجنون میگوید اگرچه لیلی را در دسترس ندارم، معنا را در دسترس دارم، حالا چگونه؟ با استفاده از شنهای بیابان، با استفاده از نور و رنگ آسمان، من روی شنها نقش نام لیلی را میاندازم، پس بنابراین با توجه به این نکته هوشمندی که مجنون برای ما به تصویر میکشد؛ متوجه میشویم که معنا در خود آن چیز نیست، معنا فرای آن چیز، در ارتباط بین جهانهاست؛ یعنی جهان معنا در ارتباط بین جهان لیلی و جهان مجنون و جهان زیسته است که حالا شامل ماسه، شن و باد است. یعنی باید شن و باد صحرا باشد، باید باد شنها را ببرد و مجنون مجبور شود دوباره نام لیلی را روی شن ثبت کند و دوباره باد شنها را به هم بریزد تا معنا دریافت شود، یعنی مجنون حس کند با همه وجود لیلی را دارد، با وجود اینکه لیلی به طور مادی حضور ندارد.
جایی که گفتم معنا بین حضور و غیاب در حرکت است، معنی آن همین است، یعنی بین آنچه لیلی هست و آنچه لیلی نیست، یعنی آنچه غیاب لیلی است و آنچه حضور لیلی است، معنا به دست میآید و حرکت میکند، نه با خود لیلی، پس ما نباید اشتباه کنیم و معمولاً تصور ما از معنا این است که وقتی چیزی را به دست آوردیم، معنا همراه آن است اما معنا همراه آن نیست، معنا در فرای آن قرار دارد و بنابراین ممکن است ما چیزی را به دست بیاوریم ولی معنا صادر نشود، چرا چون ما به جهان معنا وارد نشدیم.
(پایان بخش اول)ادامه دارد