درخت، کوه، رود، باغ و دشت، پیش از آنکه موضوعی برای بازنمایی باشند، حامل روایتاند؛ روایت سرزمین، خاطره، اسطوره، تبار، قدرت، زوال و ماندگاری. از همینجا میتوان وارد سنتی شد که در تاریخ هنر و مطالعات بصری، آن را میتوان «منظرهنگاری فرهنگی» یا «منظرهنگاری حافظهمدار» نامید. شیوهای که در آن نقاش، طبیعت را نه بهعنوان چشماندازی بیطرف، بلکه بهمثابه سندی تاریخی، روانی و تمدنی میبیند.
در این نوع منظرهنگاری، درخت دیگر فقط درخت نیست. تنه فقط حجم گیاهی نیست. شاخه فقط امتداد طبیعی نیست. درخت میتواند یادمان باشد، بدن باشد، شجره باشد، نشانه اصالت باشد و گاه خودِ تاریخ را بر دوش بکشد.
این نگاه، بهویژه در فرهنگ ایرانی، پشتوانهای دیرینه دارد. درختان کهنسال ایران، از ارس شهرستانک تا سرو ابرکوه، فقط جاذبه طبیعی نیستند؛ موجوداتی تاریخیاند که زمان را نه در کتاب و سنگنوشته، بلکه در پوست، تنه، ریشه و قامت خود نگه داشتهاند.
درخت اُرس، یا اورس، در فرهنگ کوهستانی ایران همواره نشانه ماندگاری، مقاومت و زیست در شرایط دشوار بوده است. ارس شهرستانک، که در گزارشهای محیطزیستی با عمری میان حدود ۲۵۰۰ تا ۲۸۰۰ سال معرفی شده، از همین جنس درختان است؛ درختی که در دل البرز ایستاده و بیش از آنکه «گیاه» باشد، به پیکری زنده از تاریخ تبدیل شده است.
سرو ابرکوه نیز در ذهن ایرانی جایگاهی مشابه دارد؛ درختی که منابع مختلف عمر آن را از حدود ۴۵۰۰ سال تا چند هزار سال بیشتر برآورد کردهاند، با محیط تنهای حدود ۱۱.۵ متر و ارتفاعی نزدیک به ۲۵ تا ۲۸ متر و در روایتهای تاریخی و مردمی بهعنوان یکی از کهنسالترین موجودات زنده ایران شناخته میشود.
در فرهنگ ایرانی، سرو فقط درختی بلند و زیبا نیست؛ نشانه آزادگی، ایستادگی، جاودانگی و حیات پس از مرگ است. همین معناست که سرو را از باغ ایرانی تا شعر فارسی، از نگارگری تا فرش، از معماری تا آیینهای مردمی، به یکی از پایدارترین نمادهای تصویری ایران بدل کرده است.
وقتی حمدالله مستوفی در نزهةالقلوب از سروی در ابرکوه یاد میکند که «در جهان شهرتی عظیم دارد»، فقط از یک پدیده طبیعی سخن نمیگوید؛ از نوعی عظمت فرهنگی حرف میزند؛ از درختی که در مقام نشانه، از محدوده زیستشناسی فراتر رفته و وارد قلمرو تاریخ، اسطوره و هویت شده است.
از چنین منظری میتوان به نقاشیهای فریبا میریان راهی گشود. اگر بیدرنگ به سراغ رنگهای مهآلود، پاششها، پرندگان و لطافتهای بصری برویم، امکان دارد هسته سخت کار او را از دست بدهیم.
مساله اصلی در آثار میریان «زیبایی درخت» نیست؛ مساله، تبدیل درخت به حامل اصالت، تبار و یاد تاریخی است. درختان او یادآور ارس و سرو ایرانیاند؛ نه از حیث شباهت گیاهشناختی، بلکه از حیث شأن تصویری و تاریخی: تنومند، زخمی، ایستاده، قدیمی، باشکوه و گرفتار زمان.
فریبا میریان نقاشی را از آموزش کلاسیک آغاز کرده، نزد استادانی چون علی فرامرزی و عباس کاتوزیان آموخته، تحصیلات دانشگاهیاش را در روزنامهنگاری گذرانده و سالهاست به نقاشی و تدریس مشغول است.
در گفتوگویی که با او داشتم، بارها تاکید میکند که منظره برایش صرفاً بازنمایی طبیعت نیست، بلکه بستری برای زمان، هویت، تجربه زیسته و نسبت انسان با جهان پیرامون است. خود او درختها را «معماری زنده» میداند؛ موجوداتی که ریشه دارند، زخم برمیدارند، رشد میکنند و گذشته را در خود نگه میدارند. این تعبیر، یعنی «معماری زنده»، دقیقاً به مرکز آثار او میزند.
در برخی نقاشیهای این مجموعه، تنههای قطور درخت در پیشزمینه چنان ایستادهاند که گویی ستونهای یک بنای تاریخیاند. پشت آنها طاقها، دیوارها، پنجرهها و بقایای معماری دیده میشود؛ اما معماری در این آثار، مکان مشخص یا گزارش مستند نیست. بیشتر شبیه خاطرهای فرسوده است؛ خانهای که دیگر نمیتوان وارد آن شد، اما هنوز از پشت تنهها نفس میکشد.
درختان تنومند میریان کیفیتی یادمانی دارند، این درختان نه برای لطیفکردن منظره آمدهاند و نه برای ایجاد عمق یا تزیین ترکیببندی. آنها مرکز ثقل تصویریاند. قامتشان سنگین است، حضورشان مسلط است و سطحشان زخمی و فرسوده. درست همینجاست که باید از «اصالت» سخن گفت؛ اما نه اصالت به معنای نوستالژی ساده یا بازگشت رمانتیک به گذشته.
اصالت در آثار میریان از مسیر زخم میگذرد. چیزی اصیل است چون دوام آورده؛ چون آسیب دیده اما حذف نشده؛ چون در معرض فرسایش بوده اما هنوز ایستاده است. در این معنا، رنگهای ضخیم و بافتهای انباشته نقاشیهای او فقط تکنیک نیستند. رنگ در آثار میریان مثل خاک عمل میکند، مثل پوست، مثل رسوب. لایههای قهوهای، ارغوانی، خاکستری، سبزهای خاموش و زردهای فرسوده، نوعی پاتینای تاریخی میسازند؛ همان چیزی که در اشیای کهن، بناهای قدیمی و تنه درختان سالخورده، نشانه گذر زمان است.
سطح بوم در این آثار سطحی شفاف و بیواسطه نیست؛ سطحی است که انگار سالها باران، غبار، خاکستر، نور و فراموشی بر آن نشسته است. رنگ از سطح بوم بیرون زده، برجسته شده، خراش خورده و به بافتی پوستوار بدل شده است. اینجا نقاشی از تصویر فاصله میگیرد و به ماده نزدیک میشود.
میریان فقط درخت را نقاشی نمیکند؛ میکوشد پوست درخت، فرسایش زمان و ضخامت تجربه را در خودِ ماده نقاشی بازتولید کند. به همین دلیل، درختان او هم دیده میشوند و هم حس میشوند.
میریان به نوعی «منظره تاریخی» نزدیک میشود؛ اما این منظره تاریخی، تاریخینگاری روایی نیست. در آن نه واقعهای ثبت شده، نه شخصیت تاریخی حضور دارد، نه زمان دقیق قابل تشخیص است. تاریخ در اینجا در ماده و فرم حضور دارد. از همین منظر، آثار میریان را نمیتوان ذیل منظرهنگاری طبیعتگرایانه یا تغزلی ساده قرار داد.
او منظره را از بیرون نمیبیند؛ آن را از درون یاد، زیست و تجربه احضار میکند. به سنت منظرهنگاری مدرن ایران نزدیک میشود، اما در بهترین آثارش از آرامش سپهریوار فاصله دارد. درختان او کمتر به خلوت عرفانی یا طبیعت ناب تعلق دارند و بیشتر به «طبیعت تاریخی» نزدیکاند؛ طبیعتی که از میان خانهها، باغهای ازدسترفته، کوچههای قدیمی، معماریهای فرسوده، خاطرات شخصی و بهطور کلی از ذهن عبور کرده است. این نکته اهمیت معاصر کار اوست.
در روزگاری که شهر مدام گذشته خود را پاک میکند، خانهها تخریب میشوند، باغها عقب مینشینند، محلهها از ریخت میافتند، معماری جای خود را به سازههای بیچهره میدهد و درختان کهنسال قطع یا خشک میشوند، نقاشی از درخت دیگر امری بیطرف نیست. عنوان «شاخه همخون» نیز از همینجا معنا مییابد.
«شاخه» در این عنوان فقط امتداد گیاهی نیست؛ نشانه نسبت، خانواده، تبار و شجره است. «همخون» نیز طبیعت را به بدن و سرزمین پیوند میزند. درختان این مجموعه، از این منظر، نه فقط درخت، بلکه خویشاوندان تصویری انساناند.
آنها به ما یادآوری میکنند که ریشه داشتن فقط امری گیاهی نیست؛ وضعیت انسانی هم هست. همانطور که سرو ابرکوه یا ارس شهرستانک به دلیل سن، قامت و ماندگاریشان از طبیعت صرف فراتر رفتهاند و به نشانه فرهنگی بدل شدهاند، درختان میریان نیز از حدود منظره عبور میکنند و وارد قلمرو تبار، هویت و یاد جمعی میشوند.
در اثر ارغوانی، با تنههای روشن و فضای متراکم بنفش و سبز، این وضعیت شکل روانیتری پیدا میکند. درختان انگار از دل تودهای فشرده و اشباعشده بیرون آمدهاند. بنفش در اینجا رنگ لطافت نیست؛ رنگ تراکم، خفگی، انباشت و فشار است؛ کبودی پس از ضربه. سطح چنان از لکهها، پاششها و ذرات پوشیده شده که چشم نمیتواند آسان در تصویر حرکت کند. مخاطب ناچار است مکث کند، لایهها را کنار بزند و مسیر نگاه خود را بسازد.
خطر اما درست در نقطه جذابیت کار او قرار دارد: زیبایی سطح. پاششهای چشمنواز، مههای رنگی، لطافت صورتیها و سبزها، و بافتهای دلنشین گاه ممکن است اثر را به مرز تزیین نزدیک کنند.
هرجا نقاشی بیش از حد به زیبایی مهآلود تکیه میکند، از قدرت تاریخی و وجودی خود فاصله میگیرد. اما هرجا تنههای تنومند، ضخامت رنگ، تیرگی سطح، معماری فرسوده و زخمهای تصویری با آن لطافت درگیر میشوند، اثر جان میگیرد.
قدرت اصلی میریان در «زیبایی» نیست؛ در کشمکش میان زیبایی و فرسایش است. خطر دوم، تثبیت بیش از حد موتیف درخت است. درخت برای او ظرفیتی عظیم دارد: اصالت، تبار، بدن، سرزمین، پناه، زخم، مرگ و باززایی. اما هر موتیف نیرومند، اگر دگرگون نشود، ممکن است به امضا تبدیل شود؛ و امضا اگر از درون تحول نیابد، زبان را منجمد میکند.
پرسش مهم برای مسیر آینده میریان این است که آیا درخت همچنان مرکز خواهد ماند، یا بهتدریج به ریشه، سایه، رد، غیاب، خانه یا معماری محض بدل خواهد شد. آینده کار او وابسته به همین تحول درونی است.
با وجود این ملاحظات، «شاخه همخون» نشان میدهد فریبا میریان به زبانی رسیده که هم شخصی است و هم قابل اشتراک. او از تجربه فردی آغاز میکند، اما در سطح تصویر به ادراکی جمعی میرسد. مخاطب لازم نیست بداند این درختان از کدام محله، کدام خانه یا کدام خاطره آمدهاند. کافی است در برابر آنها بایستد و وزن ماندن را احساس کند. این همان نقطهای است که نقاشی از بازنمایی فراتر میرود و به احضار بدل میشود.
فریبا میریان منظره را نمیکشد؛ آن را از دل گذشته و زیست شخصی فرا میخواند. درختان او طبیعت نیستند؛ حاملان اصالتاند. تنههایشان فقط چوب نیست؛ تاریخ است. شاخههایشان فقط امتداد گیاهی نیست؛ نسبت است. رنگهای ضخیمشان فقط ماده نقاشی نیست؛ رسوب زمان است.
این آثار یادآور آن درختان کهنسال ایرانیاند که از مرز طبیعت گذشتهاند و به یادمانهای زنده فرهنگ تبدیل شدهاند؛ از ارس شهرستانک تا سرو ابرکوه. در نقاشیهای میریان نیز اگر هنوز جایی برای ماندن باقی باشد، نه فقط در دیوار خانه، نه فقط در کتاب تاریخ، بلکه در تنههایی است که ایستادهاند؛ تنههایی همخون با سرزمین، فرهنگ و زندگی.
روزنامهنگار و منتقد هنری