08:01 - 1405/04/16
کد خبر: 86201576

آوای مویه در «خَماط»

۲۱ مهر ۱۴۰۳، ۱۵:۵۲
کد خبر: 85625529
آوای مویه در «خَماط»

اهواز - ایرنا - بوی حلوا در حیاط خانه پیچیده است. استکان‌های لب‌پریده کنار سینی خرما ردیف شده‌اند و زنان سیاه‌پوش، یکی پس از دیگری، وارد خانه می‌شوند. اینجا «خَماط» روستایی دورافتاده از جنوب خوزستان، قرار است آیین کهن «میدان» بار دیگر برپا شود؛ آیینی که این بار، مویه دختران عرب را برای پدر این سرزمین روایت می‌کند.

میان روستاهای عرب‌نشین در خوزستان، این دلدادگی شکل دیگری به خود گرفته است، زنانی که سال‌ها آیین‌های سوگواری خود را برای اهل بیت(ع) نسل به نسل حفظ کرده‌اند، این بار همان رسم دیرینه را به یاد مردی برپا کرده‌اند که او را پدر این سرزمین می‌دانند.
آنان راهی تهران نشده‌اند، اما باور دارند وداع، تنها در کنار پیکر معنا پیدا نمی‌کند؛ گاهی می‌توان در خانه‌ ساده‌ روستایی، زیر آفتاب سوزان خوزستان و در حلقه زنان سیاه‌پوش نیز آخرین بدرقه را به جا آورد.

خانه‌ای که پیش از مهمان‌ها، اندوه به آن رسید
هنوز آفتاب کاملا به میانه آسمان نرسیده، اما گرمای خوزستان نفس زمین را گرفته است؛ جاده باریک و خاک‌گرفته روستا، میان مزارع برنج گم می‌شود؛ بخار آبی که از میان آنها بالا می‌رود، هوا را سنگین‌تر از همیشه کرده است. نخل‌های بلند، بی‌جان زیر آفتاب ایستاده‌اند و حتی نسیمی که گاهی از میان برگ‌هایشان می‌گذرد، توان کم کردن گرما را ندارد.
روستای «خَماط»، روستایی کوچک در دل جلگه خوزستان؛ نامی که در زبان عربی به معنای «سوزاننده» است؛ نامی که انگار با تابستان‌های این سرزمین پیمان بسته است.
در چنین روزی، خانه یکی از شیوخ روستا آرام آرام رنگ دیگری به خود می‌گیرد.
درب زنگ زده آهنی خانه از صبح باز مانده است؛ هر از گاهی زنی با عبایه مشکی از کوچه وارد حیاط می‌شود، سلامی کوتاه، نگاهی پر از اندوه و بعد بی‌صدا گوشه‌ای از کار را به دست می‌گیرد؛ گویی از پیش می‌داند سهمش چیست.
در آشپزخانه، زن میانسالی روی چهارپایه‌ای پلاستیکی نشسته است، ماهیتابه‌ای بزرگ روی شعله‌ی آرام قرار دارد و او با قاشق، آرد را بی‌وقفه هم می‌زند تا نسوزد؛ بوی آرد برشته، کم‌کم با عطر گلاب و هل در هم می‌آمیزد و فضای خانه را پر می‌کند.
دست‌هایش آرام حرکت می‌کنند، اما نگاهش جای دیگری است؛ انگار هر دور قاشق، خاطره‌ای را مرور می‌کند، گاهی بی‌اختیار مکث می‌کند، گوشه روسری را به چشم می‌کشد و دوباره حلوا را هم می‌زند.
در فرهنگ مردم جنوب، حلوا فقط یک خوراکی نیست؛ نشانی از بدرقه، یادآوری و آرام کردن دل بازماندگان است. شیرینی آن، تلخی فقدان را کم نمی‌کند، اما رسم است که در روزهای اندوه، کام مهمان با همین شیرینی باز شود.
چند قدم آن‌سوتر، زنی ۲ بطری شربت سبزرنگ را به دختر نوجوانش می‌دهد، دختر، بطری‌ها را کنار کلمن قدیمی می‌گذارد؛ مادر با شلنگی که آفتاب سال‌ها رنگ آن را برده، داخل کلمن را می‌شوید.
قالب‌های یخ یکی یکی از یخدان قدیمی بیرون می‌آید؛ صدای شکستن یخ، میان گرمای ظهر، طنین خنکی دارد، شربت داخل کلمن ریخته می‌شود تا مهمان‌هایی که از راه می‌رسند، جرعه‌ای از گرمای طاقت‌فرسای روستا فاصله بگیرند.
گوشه دیگر حیاط، چند زن دور هم نشسته‌اند، استکان‌های کمرباریک را یکی یکی از جعبه بیرون می‌آورند؛ استکان‌هایی که لبه بعضی از آنها پریده، اما هنوز برای صاحبخانه عزیزند، روی نعلبکی‌ها، رد سال‌ها چای مانده است؛ یادگار مجلس‌هایی که هر کدام قصه‌ای از شادی یا اندوه این روستا را در خود نگه داشته‌اند.
دختر بچه‌ای کنار در ورودی کفش‌ها و صندل‌ها را جفت می‌کند. هر بار که زنی وارد می‌شود، لبخندی کوتاه می‌زند و دوباره سرش را پایین می‌اندازد. کسی چیزی از او نخواسته، اما می‌داند سهمش از این مجلس همین نظم دادن به کفش‌هاست؛ رسمی که بارها در مجلس‌های روضه دیده و حالا نوبت او شده است.
از لابه‌لای آجرهای دیوار، دود عود دست‌ساز آرام بالا می‌رود. بوی آن با عطر حلوا و گلاب در هم می‌آمیزد و فضای خانه را پر می‌کند. بویی آشنا؛ بویی که بسیاری از زنان روستا آن را با مجلس‌های محرم و صفر به یاد می‌آورند.
کم‌کم صدای مرحبا و سلام بیشتر می‌شود.
زنان از کوچه‌های روستا خود را به خانه می‌رسانند. بعضی پرچم ایران را تا کرده‌اند و زیر بغل گرفته‌اند. رنگ بعضی از پرچم‌ها هنوز تازه است و پیداست برای همین روز خریداری شده‌اند. بعضی دیگر، رنگ آفتاب خوزستان را بر خود دارند؛ پرچم‌هایی که سال‌ها در راهپیمایی‌ها، مشایه اربعین و مناسبت‌های مختلف همراه صاحبانشان بوده‌اند.
یکی قاب عکس بزرگی را در آغوش گرفته است. دیگری تصویری کوچک‌تر، با قابی فلزی که گوشه‌هایش زنگ زده است. هیچ‌کس آنها را میان وسایل خانه نگذاشته؛ هر کدام، عکس را مثل یادگاری عزیز تا لحظه آغاز مراسم کنار خود نگه داشته‌اند.
در مضیف، پارچه‌های سیاه بر دیوارها نشسته‌اند. در میانه اتاق، سکویی کوچک آماده شده است. تصویری بزرگ روی آن قرار می‌گیرد و پرچم سه‌رنگ ایران، آرام روی پایه آن کشیده می‌شود.
مجلس هنوز آغاز نشده، اما همه چیز برای برگزاری آن آماده است. زنان در سکوت کنار هم نشسته‌اند و چشم‌ها به سکوی میانی دوخته شده است. فضای خانه، پیش از آنکه صدای روضه بلند شود، از اندوهی آرام و سنگین لبریز است.

آنجا که «میدان» جان می‌گیرد
صدای همهمه، کم‌کم جای خود را به سکوت می‌دهد.
هر چه آفتاب بالاتر می‌آید، رفت‌وآمد زنان هم بیشتر می‌شود. حیاط کوچک خانه دیگر گنجایش مهمان‌ها را ندارد. زن‌ها، عبایه‌های مشکی را روی شانه مرتب می‌کنند، شیله را روی سر می‌کشند و آرام، بی‌آنکه گفت‌وگویی بلند میانشان شکل بگیرد، وارد اتاق می‌شوند. بعضی کنار دیوار می‌نشینند، بعضی تکیه به بالش‌های قدیمی می‌دهند و عده‌ای همچنان سرگرم پذیرایی از تازه‌واردها هستند.
در این خانه، کسی میزبان و مهمان نیست؛هر زنی، خود را صاحب مجلس می‌داند.
دختران جوان، بی‌آنکه کسی از آنها بخواهد، استکان‌های چای را میان جمع می‌گردانند. یکی خرما تعارف می‌کند، دیگری لیوان‌های شربت را پر می‌کند و دخترکی که هنوز به زحمت قدش به کلمن می‌رسد، لیوان‌های خالی را جمع می‌کند. این رسم سال‌های دور مجلس‌های زنانه عرب است؛ خادمی برای مهمانان، بی‌هیچ چشمداشت.
بوی چای هل و عطر عود، هوای اتاق را پر کرده است. گرمای بیرون همچنان سنگین است، اما کسی از آن نمی‌گوید؛ انگار اندوه، جای همه سختی‌ها را گرفته است.
قاب بزرگی از رهبر شهید، بر سکوی وسط اتاق قرار می‌گیرد. پرچم ایران روی پایه آن کشیده می‌شود و چند زن، بی‌اختیار به تصویر نگاه می‌کنند. نگاه‌هایی که بیشتر به نگاه دختران در سوگ پدر می‌ماند تا نگاه مردمی در یک مراسم رسمی.
ملایه، آرام در صدر مجلس می‌نشیند.
همه او را می‌شناسند. سال‌هاست در همین روستا و روستاهای اطراف، روایت مصیبت‌های کربلا را با همان لحن قدیمی می‌خواند؛ لحنی که نسل‌های زیادی با آن گریسته‌اند.
ملایه، روضه را با روایت ظهر عاشورا آغاز می‌کند. از حضرت زینب(س) می‌گوید که چشم از برادر برنمی‌داشت و از حضرت رقیه(س) که در خرابه شام، بی‌تاب دیدار پدر بود. واژه‌ها در سکوت مجلس طنین می‌اندازد و آرام آرام اشک بر گونه زنان می‌نشیند. دقایقی بعد، کمتر کسی سر بلند کرده و نگاه‌ها، میان قاب عکس و صدای روضه، گم شده است.
زنی قاب عکس را به سینه می‌فشارد؛ آن‌قدر محکم که انگار آخرین یادگار عزیزش را در آغوش گرفته است. صورتش را پشت قاب پنهان می‌کند تا هق‌هقش کمتر دیده شود، اما شانه‌های لرزانش، اندوه را فاش می‌کند.
چند زن، پرچم ایران را روی شانه انداخته‌اند. یکی آن را روی صورت کشیده است؛ پارچه سه‌رنگ، اشک‌هایش را پنهان می‌کند، اما لرزش دست‌هایش پیدا است.
قاب‌هایی که زنان با خود آورده‌اند، هیچ شباهتی به یکدیگر ندارند. یکی تصویری از سال‌های دور را در قابی قدیمی در آغوش گرفته و دیگری عکس تازه‌تری را در قابی پلاستیکی همراه آورده که گوشه‌هایش از سال‌ها استفاده ساییده شده است. هر زن، تصویر را از خانه خود آورده و تا آغاز مراسم آن را کنار دست یا در آغوش نگه داشته است. در همین حال، روضه همچنان ادامه دارد و صدای ملایه در فضای خانه می‌پیچد.
ملایه، آهسته از کربلا فاصله می‌گیرد و نام مردی را بر زبان می‌آورد که این روزها همه ایران در سوگ او نشسته است.
رسا و پرشور به عربی میخواند:
شلون تشیل زامطت الکفر بیک
(چگونه ما را رها میکنی و من تمام کفار را با تو به چالش کشیدم)
اتاق، دوباره در سکوت فرو می‌رود؛ زن‌ها سرها را پایین می‌اندازند.
گویی میان داغ کربلا و داغ امروز، پلی در دلشان شکل گرفته است؛ پلی که برای آنان، از جنس نسبت همیشگی «دختر و پدر» است.

دخترانی که برای پدر به میدان آمدند
لحن روضه آرام تغیر می‌کند و دیگر آن زمزمه آغاز مجلس نیست. واژه‌ها کوبنده‌تر ادا می‌شوند و هر مصرع، سنگین‌تر از قبلی بر دل زن‌ها می‌نشیند. سکوت اتاق، جای خود را به هق‌هق‌های بریده می‌دهد.
این آغاز «میدان» است؛ آیینی که سال‌ها در روستاها و شهرهای عرب‌نشین جنوب خوزستان، از نسلی به نسل دیگر رسیده و امروز به عنوان میراث ناملموس کشور ثبت شده است. آیینی که برای زنان عرب تنها یک شیوه عزاداری نیست؛ بخشی از هویت، حافظه و زندگی آنان است.
ملایه، آخرین بند روضه را می‌خواند:
ای که نامت سید علی است و مایه هیبت و شکوه، بیدار شو
با اوج گرفتن نوحه، زنان یکی پس از دیگری از جا برمی‌خیزند. دقایقی بعد، حلقه‌ای از زنان سیاه‌پوش در میانه اتاق شکل می‌گیرد و آیین «میدان» آغاز می‌شود.
سینه‌زنی با ضرباهنگی آرام آغاز می‌شود. دست‌ها بر سینه می‌نشیند و زنان، در حالی که بسیاری چشمان خود را بسته‌اند، نوحه را زیر لب همراهی می‌کنند. با ادامه روضه، ریتم عزاداری جان می‌گیرد و هماهنگ‌تر می‌شود. ملایه مصرع پایانی را با صدایی بلندتر می‌خواند و زنان، یک‌صدا پاسخ می‌دهند.
صدا از دیوارهای آجری و سیمانی خانه می‌گذرد، از حیاط عبور می‌کند و در کوچه باریک روستا می‌پیچد.
حالا دیگر مجلس، فقط یک مجلس روضه نیست و هر ضربه بر سینه، هر گام هماهنگ و هر اشک، روایت دلدادگی زنانی است که میان مصیبت کربلا و اندوه امروز، پیوندی عمیق یافته‌اند؛ پیوندی که برای آنان از جنس وفاداری، غربت و بدرقه است.
چند زن، همزمان با نوحه، بر پیشانی خود می‌زنند؛ عده‌ای با ریتمی تندتر، پا بر زمین می‌کوبند.
حرکت‌ها کاملا هماهنگ است؛ آیینی که سال‌ها در همین خانه‌ها، همین کوچه‌ها و همین روستاها تکرار شده و دختران، آن را از مادران و مادربزرگ‌های خود آموخته‌اند.
گرمای هوا در اتاق با وجود کولر قدیمی همچنان پابرجاست؛ کولری که بیشتر صدا می دهد تا خنکی، گویی در مقابل شور این زنان توان ندارد.
عرق از زیر شیله‌ها بر گونه‌ها می‌نشیند، اما هیچ‌کس حلقه را ترک نمی‌کند.
انگار خورشید، هرچه بیشتر می‌تابد، عزم زن‌ها هم محکم‌تر می‌شود.
ملایه، روضه را به پایان می‌رساند و با صدایی بلند از حاضران می‌خواهد مجلس را کامل کنند.
در آیین «میدان»، پایان مجلس تنها به نوحه و سینه‌زنی محدود نمی‌شود. با پایان روضه، زنان آرام از خانه بیرون می‌آیند تا بخش پایانی مراسم را در کوچه‌های روستا ادامه دهند. کوچه نیمه‌خاکی، زیر آفتاب تند ظهر، خلوت است؛ یک سوی آن مزارع برنج و سوی دیگر خانه‌های ساده‌ای که سال‌ها میزبان چنین آیین‌هایی بوده‌اند.
جمعیتی سی تا چهل نفره، بی‌هیاهو، در کنار هم راه می‌افتند. نه بلندگویی در کار است، نه دوربینی.
چند قدم که می‌روند، دختر نوجوانی سکوت را می‌شکند:
مرگ بر اسراییل
صدا، محکم و رسا در جاده می‌پیچد.
چند لحظه بعد، همه زنان، یک‌صدا پاسخ می‌دهند.
شعارها میان کوچه های روستا می‌پیچد و در گرمای ظهر گم می‌شود؛ اما گام‌ها همچنان استوار ادامه دارد.
شاید نام این روستای کوچک، جایی در تیتر رسانه‌های بزرگ دنیا قرار نگیرد.
اما در همین جاده باریک، میان نخل‌ها، مزارع برنج و خانه‌های کوچک روستایی، زنانی آخرین قدم‌های خود را برای مردی برمی‌دارند که او را پدر این سرزمین می‌دانند.
آنها به تهران نرسیدند؛ اما آیین چندصدساله‌شان، روایت دیگری از وداع را رقم زد.

آیینی که حافظه یک سرزمین را زنده نگه داشته است
«میدان»، تنها یک شیوه عزاداری نیست؛ روایت زنده بخشی از فرهنگ زنان عرب خوزستان است؛ نسل به نسل منتقل شده و زنان، آن را از مادران و مادربزرگ‌های خود آموخته‌اند.
این مجلس با نوحه و روضه آغاز می‌شود، با سینه‌زنی و هم‌خوانی ادامه پیدا می‌کند و با حلقه‌های هماهنگ عزاداران به اوج می‌رسد. در بخشی از آیین، زنان با ریتمی تند و هماهنگ بر سینه می‌زنند، گام برمی‌دارند و با نوای ملایه همراه می‌شوند.
نام این روستا ممکن است در میان انبوه خبرهای این روزها گم شود، اما تصویر زنانی که پرچم ایران را بر شانه انداختند، قاب عکس سید علی حسینی خامنه‌ایی شهید را چون یادگار پدر در آغوش گرفتند و با آیین «میدان» آخرین گام‌های وداع را برداشتند، در حافظه این سرزمین باقی خواهد ماند.
در پایان، آنچه از این مجلس در ذهن می‌ماند، نه فقط اشک، نه فقط نوحه و نه حتی گرمای سوزان جنوب است؛ بلکه تصویری از دخترانی است که باور داشتند قائد امت را، حتی اگر نتوان تا آخرین منزل بدرقه‌اش کرد، می‌توان با تمام دل بدرقه کرد.
شاید همین، ماندگارترین روایت آن روز باشد؛ روایتی که در آن، آیین کهن زنان عرب، عشق به وطن و پیوند دیرینه دختر و پدر، در یک قاب جا گرفت و بی‌آنکه نیازی به تریبون یا دوربین داشته باشد، بخشی از تاریخ این سرزمین را روایت کرد.