09:00 - 1405/05/20
کد خبر: 86232235
رد نرگس؛ روایت داستانی از سرباز «عباس حسام‌الدینی»، شهید پادگان بمپور

تهران- ایرنا- موشک‌های آمریکایی، پادگان را به خیش بستند مردم بمپور نیمه شب را به صبح نرسانیدند. دویدند سمت سربازها، پادگان. ساختمان آسایشگاه مثل کاغذ کاهی مچاله شده بود.

مادر قرآن را بالا آورد و عباس سرخم کرد. قرآن را بوسید از آستانه در حیاط پایش را بیرون گذاشت. کاسه آب و گل نرگس ریسه شد پشت گام‌های بلندش. عباس بند پوتین واکس‌زده‌اش را محکم گره زده بود.
لباس اتوکشیده سربازی، خوش روی تنش نشسته بود. چیزی زیادی تا گرفتن کارت پایان خدمت نداشت. نخل‌ها سبز کنار خیابان دستان سبزشان را رو به آسمان گشوده بودند. عباس یاد شیطنت کودکی‌اش زیر سایه باریک همین نخل‌ افتاد. بازی فوتبال و دوچرخه‌سواری عرق از جانش می‌ستاند. همان سال‌های کودکی بود که عصرهای بلند تابستان همراه بچه‌های محله می‌رفت هیات و همه بازیگوشی، شور و اشتیاقش ختم می‌شد تو موکب، موکب‌هایی پُر از دویدن و عرق ریختن، گوشه کاری را گرفتن دوست داشت. هنوز تا نوجوانی فاصله داشت که اصرار روی اصرار کاشت و پدرش را راضی کرد که راهی پیاده‌روی کربلا شود. کوله‌اش را برداشت و کتانی به پا کشید. عکس کوچک شهید محسن حججی را روی کوله‌اش چسباند علی است و مدد.
خلقتی‌است میان بچه‌ شیعه و اربعین. نه توان دل بَرکندن دارد نه تاب پا پس کشیدن. موکب‌هایی پر از دویدن عرق ریختن، استقبال از زائر. کنار عمود ۲۰۱ نشست. کتانی‌اش را از پا کَند. تاول گوشه شست پایش می‌سوخت. عطش امانش را بریده بود چشمانش تار بود. زیر لب یا اباعبداله گفت، نیت داشت تشنه تا کربلا برود. اما وقتی لیوان، الا بوی نرگس‌زارهای کازرون شهرش. بوی خوش شقایق‌زار و نرگس‌های وحشی تا پیاده‌روی اربعین آمده بود. عباس از جا جهید. بطری آب خنک را روی سرش ریخت. قدم اول را به نیت شهید محسن حججی برداشت و دومی را را حاج قاسم و سومی را...
اولین صبحگاه آموزشی پا کوبید و ایستاد تو صف به پرچم ایران روی میله نگاه کرد. باد قشقرغی به راه انداخت. پرچم را به رقص سماع وا داشته بود. از همان روز اول سربازی مشق میدان کرد. دویدن، عرق ریختن و سینه‌خیز رفتن. سنگینی اسلحه روی دوشش را حس نمی‌کرد. بچه کویر و بیابان بود گرما چشیده روزگار. زانوهایش تپید تو شن و ماسه‌ها شروع به کندن سنگر تک نفره کرد. دور سنگر را سنگ چین کرد و خزید تو سنگر. پاهای بلندش را کشید، درست اندازه بود. وقتی پرچم حفر سنگر بالا برد. دست خوش از فرمانده ستاند.
همین روزگار سربازی بود که اسرائیل دریوزگی کشید و ۲۳ خرداد حمله کرد به ایران. عباس مگر کوتاه می‌آمد هر چه پدرش زنگ می‌زد:
-مرخصی بگیر برگرد.
یک کلام ایستاده بود :
-من سرباز وطنم.
رگ غیرتش بد باد کرده بود. هنگامه جنگ رسید به ۹ اسفند و حمله دوباره آمریکا و اسرائیل به ایران، به بیت رهبری به میناب به لامرد. عباس دیگر تاب نداشت. سر پست نگهبانی تو پادگان بمپور ایستاد رو به قبله. زیر لب نوحه یا حسین غریب مادر را زمزمه می‌کرد. صورتش خیس خیس بود. داغ بچه‌های میناب بد روی دلش سنگینی می‌کرد. فریاد کشید نعره کشید و لعنت بر اسرائیل فرستاد:
- بی‌صاحب جنگ داری با من سرباز بجنگ چکار به طفل صغیر داری.
تا چشم کار می‌کرد روبه رویش شن بود و آفتاب، آفتاب بود و بیابان و کویر و تل ماسه‌های بادی.
همین چند روز پیش جاده باریک ایرانشهر به بمپور را گذرانده بود تا پادگان. هجوم اخبار از گرد راه می‌رسید. جنوب را زدن، سیرک را زدند. فانوس دریایی چابهار را منهدم کردند. به داغی رد آب رودخانه بمپور زل زد. به ساحل‌های شنی و ناهموار، به زن‌های بلوچ که جامه‌های رنگارنگ محلی به تن داشتند و کنار جاده دیگ، قابلمه و بیست‌لیتری به‌دست به سمت آب چشمه‌ای جایی می‌رفتند.
عباس آه بلندی کشید. بوی صبح می‌آمد بوی قامت طلایی خورشید که انگار از سرزمین سیستان برمی‌خیزد. دم در دژبانی رسید. از تابلوی آبی بزرگ پادگان بمپور، تیپ مکانیزه ۳۸۸ عبور کرد. به آسمان دم کرده نگاهید.
کیسه خرمای خشک و آجیل را که مادرش گذاشته بود گذاشت وسط آسایشگاه. تیرماه تابستان خرما پزان بود و گرم. گوشی را در آورد به پدرش پیام داد:
-سرباز وظیفه عباس حسام‌الدینی به سرپست خود بازگشت.
استیکر خنده را برای پدرش فرستاد. صدای درینگ رسیدن پیام آمد:
-ببینم دیگه آمریکا جرات لگد پرونی داره.
پدرش بود. که چشم می‌زد امسال اربعین پدر و پسری راهی کربلا شوند. عصر چهارشنبه بود آفتاب هنوز از حرارت نیافتاده بود. عباس و علیرضا و رضا شفیعی تو آسایشگاه نشسته بودند. اخبار جنگ را چک می‌کردند. آسایشگاه خلوت بود. به نوبت سربازها رفته بودند مرخصی. عباس چنگی تخمه را تو مشت گرفت و برگرداند. گفت :
-با این اوصاف جنگ، آخر عاقبت من هم شهادت.
درختان بَنه پادگان بمپور زیر نوراُخرایی غروب خورشید ایستاده بودند. باد افتاده بود بین شاخه درختان. سایه درخت نخل کنار پادگان تو ته مانده غروب می‌لرزید. باد یک تنه از این سر پادگان تا آن سرش را زیر پا گذاشته بود. جز صدای باد و سر شاخه درختان صدایی تو پادگان نبود. غروب به تاریکی شب رسید. شب از نیمه گذشت. عباس از سر پست نگهبانی برگشت. جوراب‌هایش را شست و انداخت لب پنجره. پنجره‌های خالی و تاریک آسایشگاه سربازان. چشمانش می‌سوخت دراز کشید روی تخت که ملاحفه‌اش بوی آفتاب تند بمپور را می‌داد. عطش داشت لیوان آب را سر کشید. بوی آشنای عطر نرگس آمد. صدای جیر جیر تخت فلزی بلند شد. عباس روی پهلو غلتید. چشمانش را بست. خواب مهمان چشمان مشکی و شرقی‌اش شد.
عقربه‌های سیاه ساعت روی هم چرخیدند. ساعت از سه نیمه شب گذشت. تاریکی عین روغن سیاه و لزج ریخته بود روی سر پادگان. صدای مهیب انفجار آمد. دوف دوف. انفجار بعدی. ستون دود و آتش و شعله به آسمان سر کشید. سیزده بار تن و بدن پادگان لرزید. موشک‌های آمریکایی، پادگان را به خیش بستند مردم بمپور نیمه شب را به صبح نرسانیدند. دویدند سمت سربازها، پادگان. ساختمان آسایشگاه مثل کاغذ کاهی مچاله شده بود. جوراب‌های عباس زیر تکه سیمان و آجر پاره و میلگرد ماند. اگر خوب گوش می‌دادی زمزمه یا ابا عبداله عباس و هفت نفر از هم رزمانش را می‌شنیدی. عباس پسر خونگرم شهر کازرون طلوع طلایی روز ۲۵ تیرماه سال ۱۴۰۵ پادگان بمپور را ندید و به شهادت لبیک گفت.
نویسنده