11:00 - 1405/05/22
کد خبر: 86232399
امشب؛ روایتی از شبی که خبر شهادت سربازان عزیزمان را شنیدم

تهران- ایرنا- امشب می‌خواستم تیر خلاصی بر سر صبرم بکوبم و با صدای بلند امام حسین(ع) را صدا بزنم و بگویم بس است خیلی داغ دیدیم! جگرمان سوخت تو را به خدا خودت به کمک ما بیا!

امشب از محل کارم مستقیم رفتم محل تجمعات میدان شهر! می‌خواستم بروم در مراسم زیارت عاشورا شرکت کنم! می‌خواستم گریه کنم، زار بزنم، داد و بیداد کنم، ضجه بزنم! بر سر و سینه‌ام بکوبم و برای سربازهای ارتش که دیشب به فیض عظیم شهادت نائل آمده بودند خودم را بزنم! نمی‌خواستم آرام، ریزریز و بی‌صدا اشک بریزم مثل تمام این شب‌ها! می‌خواستم داد بکشم و مثل مادرهایشان انقدر بر سر و سینه‌ام بکوبم که کبود بشوم! اصلا طاقتم طاق شده بود!
امشب می‌خواستم تیر خلاصی بر سر صبرم بکوبم و با صدای بلند امام حسین(ع) را صدا بزنم و بگویم بس است خیلی داغ دیدیم! جگرمان سوخت تو را به خدا خودت به کمک ما بیا! اصلا می‌خواستم گلایه کنم و همانند آدمی که از زمین و زمان بریده ناله کنم و گله کنم که ای بابا بس است! جگرمان بدجوری سوخته! خلاصه هزار جور گله با هزار شکل در ذهنم پرورش داده بودم تا از غم سنگین جوانانی که پاره‌های تن وطنم بودند بگویم و سبک بشوم!
به میدان که رسیدم هنوز کسی نیامده بود حتی صندلی‌ها را هم نچیده بودند! یک صندلی پلاستیکی سفید برداشتم و روبه‌روی جایگاه مداحی نشستم! به بنر بزرگ قرمزرنگی که نام امام حسین(ع) روی آن به زیبایی نوشته شده بود زل زدم و چند کلامی با آقا حرف زدم آمدم شروع کنم به گله گذاشتن که یک‌دفعه دیدم پسرجوانی که یک دست و یک پایش برعکس فلج هستند به من نزدیک شد! بیشتر از بیست سال نداشت متوجه شدم لب و دهان و بخشی از صورتش هم فلج است! به سختی و کج و معوج راه می‌رفت! ته ریش داشت لبخند می‌زد ولی تبسمش کج نبود! منحنی بی‌عیب و عاری بود! کله‌اش مثل سربازهایی که مو تراشیده‌اند ولی تازه سبز شده کمی موهای تیزکوتاه داشت! یک کیف کمری به شلوارش بسته بود! توی دستش چند بسته لواشک بود، نمی‌توانست حرف بزند، ولی به زور به من فهماند که اینها فروشی است! اینها را از من بخر! خودم را کوهی از یخ دیدم که در حال ذوب شدن است! نمی‌دانم زندگی بود که در امتداد شهادت در شهر ادامه داشت یا من کم‌کم داشتم آرام می‌شدم.
نویسنده