14:30 - 1405/05/20
کد خبر: 86232510
نشانی از تنیده شده خواندن در تار و پود زندگی در مجموعه داستان «دایرۀ دف»

تهران- ایرنا- نویسنده در مجموعه داستان «دایرۀ دف» مرز میان خاطره شخصی، روایت شهدا، تجربه جنگ، زیارت، نوشتن و خواندن را جابه‌جا کرده است و نشان می‌دهد که چگونه خواندن و نوشتن در تاروپود زندگی روزمره و خاطره‌های کوچک تنیده می‌شود.

به گزارش خبرنگار کتاب ایرنا، مجموعه داستانی «دایرۀ دف» باتکیه‌بر جزییات حسی، خاطره، بو، صدا و تصویر، جهان شخصیت‌هایی را دنبال کرده است که در نجف‌آباد، قم، مشهد و فضاهای شهری و جنگی رفت‌وآمد می‌کنند. داستان‌های کتاب حاضر میان تجربه زیسته، خیال، نوشتن، شهادت، شهر و درختان در نوسانند و از خلال این رفت‌وآمدها به پرسش‌هایی درباره مرگ، حافظه، زبان و ریشه‌ها نزدیک می‌شوند.
نویسنده در مجموعه داستان «دایره دف» مرز میان خاطره شخصی، روایت شهدا، تجربه جنگ، زیارت، نوشتن و خواندن را جابه‌جا کرده است؛ گاهی پای صحبت مادر شهید می‌نشیند، گاهی در کلاس خوشنویسی است، گاهی در مغازه کتاب‌فروشی است، گاهی در چای‌خانه‌ای است که پیرمرد و سرباز در آن به هم می‌رسند. این کتاب با ارجاع‌های متعدد به کتاب‌ها، نویسندگان و متفکران از هایدگر و روبرتو اکو تا تامس هاردی و فخر رازی نشان داده است که چگونه خواندن و نوشتن در تاروپود زندگی روزمره و خاطره‌های کوچک تنیده می‌شود.
قسمتی از متن کتاب
آن‌هایی که با سحرِ سوانح دم‌خور هستند می‌دانند محال است مکانی آنقدر او را شیفتۀ خود کرده باشد که مجبورش کرده باشد برای دومین روزِ متوالی آنجا پَربیندازد. حالا او دو دستش را گذاشته روی فرمانِ گورخریِ مخملِ ماشین، نورِ آفتاب که از شیشۀ جلو تو می‌زند ناخن‌های بادامیِ بلندش را صدفی کرده است. او بیشتر از اینکه حواسش پیشِ رویش باشد محوِ تماشای ناخن‌هایش زیرِ نورِ آفتای است؛ نوری که ریخته روی ناخن‌هایش گوشه‌های زیرِ ناخن‌هایش سایه انداخته، می‌شود گفت ناخن‌های بادامیِ بلندش از شدتِ سفیدی زیرِ نوریِ آفتاب محو شده اند و سایۀ زیرِ ناخن‌هایش بالرزِ فرمانِ ماشین روی نوکِ انگشتانش با لرزِ ریزِ خفیفی پیشِ نگاهِ او بازی می‌کنند. سحرِ سوانح با وجد و اشتیاقِ ناشی از تماشای ناخن‌هایش، در ذهن، خود را خطِ تقارنی تصور مشاهده می‌کند که دارد حرکت می‌کند کشیده می‌شود بینِ پرسۀ دیروز و امروزش در پاساژِ سیروس، با این نگرانی و اضطراب که آنچه دیروز عایدش شده را امروز هم دشت می‌کند یا نه.
دیروز سحرِ سوانح از درِ غربی، درِ ورودیِ بازار، صرفاً برای اینکه مسیرش را بُریده باشد واردِ پاساژ شد. بدونِ توجه به ویترینِ مغازه‌ها، ضمنِ اینکه داشت با گوشیِ همراهش صحبت می‌کرد، از طبقۀ هم‌کف راهش را کشید تا از درِ دیگر که به داخلِ کوچۀ شهید اصغر امید باز می‌شود رَد شود تا برسد به محلِ پارکِ ماشینش. بعد، ناگهان پرید وسطِ حرفِ آن طرفِ خط گفت من زنگ می‌زنم و تماس را پایان داد، زُل، ایستاد روبه‌روی ویترینِ خاموشِ مغازۀ نگین‌فروشی نگار. بعد، پیشانی‌اش را چسباند به شیشۀ مغازه و خیره شد به قابِ نگین‌های سنگِ شجر و با گوشی‌اش عکسِ قاب را برداشت.
حالا که سحرِ سوانح می‌خواهد از درِ وروردیِ کوچه واردِ پاساژ شود خرافات یقه‌اش را می‌گیرد. مُردد می‌ایستد پایِ پله‌ها، حساب کتاب می‌کند ببیند درِ درست کدام است. چون برایِ بارِ دوم است، هر دری درِ درست می‌تواند باشد. پس حَرجی نیست. با این حال وسواس دست از سرش برنمی‌دارد. پاساژ را دور می‌زند تا برسد به درِ ورودیِ بازار و از آنجا وارد شود دیگر بهانه‌ای در کار باشد. (صفحه ۹۰ و ۹۱)



جلد کتاب

کتاب «دایرۀ دف» نوشته سیدروح‌الله حسینی در قطع رقعی، جلد شومیز، کاغذ بالکی، در ۱۷۶ صفحه، با شمارگان ۳۰۰ نسخه در سال ۱۴۰۴ توسط انتشارات سوره مهر منتشر شد.