به گزارش خبرنگار کتاب ایرنا، کتاب «سوگ سیاوش» نخستین بار بیش از نیم قرن پیش منتشر شد و امروز در ردیف متنهای کلاسیک ادبیات ایران است. شاهرخ مسکوب در این نوشته تنها به نقل قصهای از شاهنامه حکیم فردوسی بسنده نمیکند. او با نثری شیوا و با صلابت در خور ادبیات حماسی شاهنامه و با زبانی زنده و باوری ریشهدار، ذهن و جان ایرانیان را میکاود. «سوگ سیاوش» و در کل داستان و روایتهای متعلق به سیاوش در شاهنامه، از معروفترین روایتهای اساطیری زبان فارسی محسوب میشود. به همین دلیل است که غالبا، پژوهشگران سعی کردهاند نقبی به درون آن زده و لایههای مختلف آن را استخراج کنند.
از خون به ناحق ریخته مظلوم امیدی میروید که عاقبت بنیاد ظلم را در هم میکوبد؛ باوری اسطورهای دینی به رستاخیزی محتوم و مقدر، چنانکه در امتدادی تاریخمند با حماسه کربلا پیوند میخورد و در سوگ حسین بن علی(ع) تجلی مییابد. مسکوب روایت میکند که امیدی که در این قصه با کینخواهی کیخسرو به بار مینشیند. پس از هر سوگی زایشی نهفته و پایان شب بیدادگر برآمدن خورشید دادگر است.
مسکوب در این کتاب سعی کرده از لایههای ظاهری این داستان اساطیری، پیشتر رفته و از آنها مفاهیمی غنیتر استخراج کند. او این کار را با پژوهش و وسواس فراوان به سرانجام رسانده است. او نقلی از کتاب «تاریخ بخارا» میآورد که درباره رسم سوگواری برای سیاوش در میان ایرانیان باستان است: «اهل بخارا را بر کشتن سیاوش سرودهای عجیب است و مطربان آن سرودها را کین سیاوش گویند. مردمان بخارا را در کشتن سیاوش نوحه است. چنانکه در همه ولایتها معروف است مطربان آن را سرود ساختهاند و میگویند و قوالان آن را گریستن مغان خوانند و این سخن زیادت از سه هزار سال است…».
کتاب «سوگ سیاوش» در سال ۱۳۵۰ توسط انتشارات خوارزمی منتشر شده و تا به حال، چندین بار تجدید چاپ شده است.
اینک چاپ یازدهم این پژوهش ارزشمند با نسخهپردازی و چهرهای نو منتشر شده است، متن کتاب که تا کنون حروفچینی سربی داشت در این نوبت با دقتی تمام دوباره حروفنگاری و با چاپهای پیشین مقابله شده است، از هر گونه دستکاری محتوایی پرهیز شده و خدشهای به اصالت متن وارد نشده است.
درباره نویسنده
شاهرخ مسکوب نویسنده و پژوهشگر معاصر و البته شاهنامهپژوه شناخته شده، در دی سال ۱۳۰۴ در بابل به دنیا آمد. دوره ابتداییاش در همان بابل سپری شد اما بعد با خانواده به اصفهان رفتند. خودش در مصاحبهای گفته است: «از کلاس پنجم ابتدایی میل به خواندن در من بیدار شد و بعد هم به زودی تبدیل شد به یک بیماری یا یک نوع میل سودایی خیلی شدید.»
در نوجوانی او به یک مدرسه علمیه میرفت و در همین دوره هم بود که با بزرگان ادبیات ایران آشنا شد و داستانها و رمانهای مشهور آن زمان را خواند. آن اوایل سمت داستانهای پلیسی رفت که به قول خودش بعدا هرگز دوباره سمت آنها برنگشت و هوسش در او بیدار نشد. و بعدتر داستانهایی درباره سفر به ماه و ... خواند. کمی بعد هم سمت ادبیات رمانتیک فرانسه و نویسندگانی مثل لامارتین و شاتوبریان رفت، اما یکی از نقاط اوج این دوره کتابخوانی برای او آشنایی با شاهنامه بود.
آشنایی با فردوسی و شاهنامهخوانی به قدری در مسکوب تاثیر کرد که میگفت: «فردوسی را مدیون او (مرشد حسن) هستم و خیلی چیزها را مدیون فردوسی.» با پایان نوجوانی و ورود به جوانی، شاهرخ مسکوب، اصفهان را ترک کرد و برای ادامه تحصیل به تهران و دانشگاه تهران رفت؛ برای خواندن رشته حقوق. همین ایام بود که سمت افکار و عقاید چپها و تودهایها رفت و البته زبان فرانسه را هم به خوبی آموخت تا از دنیا عقب نیفتد.
اولین کار جدیاش در حوزه نوشتن را با روزنامهنگاری و نوشتن در روزنامه قیام شروع کرد؛ با تفسیر و تحلیل اخبار خارجی. اما بعد سمت پژوهش، نویسندگی و ترجمه رفت و بیش از ۲۰ کتاب به عنوان نویسنده یا مترجم از خود باقی گذاشت. کتابهایی مانند «مقدمهای بر رستم و اسفندیار»، «در کوی دوست»، «مسافرنامه»، «ملیت و زبان»، «گفتوگو در باغ»، «روزها در راه»، «مرتضی کیوان» و «ارمغان مور». که این آخرین کتاب، که تا واپسین روزهای زندگی مشغول نوشتن آن بود، پس از مرگش منتشر شد.
به دلیل صراحت لهجهای که در انتقاد از حکومت داشت و به خاطر فعالیت در حزب توده، چند بار به زندان افتاد. آخرین بار آن، چند ماه بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بود که برای بیش از دو سال زندانی بود. از زندان که بیرون آمد، از حزب توده جدا شد و فعالیتهای ادبی و شغلیاش را از سر گرفت. دو کتاب «سوگ سیاوش» و «مقدمهای بر رستم و اسفندیار» محصول این دوره است. با پیروزی انقلاب مدتی را هم در روزنامه آیندگان قلم زد. اما با تغییر شرایط، ترجیح داد که به فرانسه برود تا شاید بتواند اتفاقی مثبتتر را برای خودش رقم بزند. گرچه در فرانسه هم روزگار خوشی نداشت و به سختی زندگی میگذراند. اما تا دم آخر با عشق به ایران و در یاد ایران زندگی کرد و آثار مهمی از جمله «ارمغان مور» و کتاب «مرتضی کیوان» را در خارج از ایران به تحریر در آورد. خودش در جایی نوشته است: «رابطه من با ایران رابطه آدمی است که از مادرش دلخور است. نمیتواند از مادرش ببرد زیرا شدیدا وابسته است به او و در ضمن ازش دلخور است دیگر.... وطن من این است. این فرهنگ است. فرهنگ ایرانی است. اگرچه خیلی از جنبههایش را نمیپسندم. ولی در آن زندگی میکنم. و در دورهای که در فرنگ هستم بیشتر از دورهای که در ایران بودم در فرهنگ ایران به سر میبرم.»
فروردین ۱۳۸۴، خبر رسید که این شاهنامهپژوه بزرگ به دلیل سرطان خون در فرانسه درگذشته است. قبلتر در یادداشتی نوشته بود: «هرچه پیشتر میروم تنهاتر میشوم. گمان میکنم به روز واقعه باید خودم جنازهام را به گورستان برسانم. راستی مردهای که جنازهاش خودش را به دوش بکشد، چه منظره عجیبی دارد، غریب، بیگانه.» اما اینطور نشد و بعد از درگذشتش پیکر او توسط دوستانش به تهران منتقل و در میان انبوده دوستدارانش در بهشت زهرا دفن شد. رفیق گرمابه و گلستانش حسن کامشاد نوشته بود: «برخلاف گمان خودش نه غریب مرد نه بیگانه.»
قسمتی از متن کتاب
سیاوش هم البته از حقیقت ناگوار مرگ پریشان و لرزان است، اما چون پیل مست از خواب میجهد. دو عنصر مقدس آب و آتش او را فرامیگیرند. افراسیاب بیآنکه دستی برآورد، فقط راه او را بسته. پیداست که شاهزاده مرگی متعالی دارد و در دو عنصر پاکساز دارندۀ زندگی و مرگ مستحیل میشود. هوای خواب هر یک با کیفیت بیداری و بودن آنان همساز است.
سیاوش در بیداری و خواب تجسم و تظاهری از ایزد سروش است. او چون «سروش پارسای خوش اندام جهان آرای مقدس سرور راستی» وابسته به ایزد مهر است. از ایران گریخت و تن به مرگ داد تا «مهر دروج» نباشد. او هم پیماندار و در عشق و مرگ «تنفرمان» است. سروش پادشاه «ایرانویج» و سیاوش شاهزادۀ همان سرزمین است پارهای از خصال این مرد چون پرتوی از ویژگیهای آن ایزد مینماید. سیاوش انسانی سروشانه و قربانی و شهیدی است با ویژگیهای آن «نخستین قربانیکننده» با همان سلاح دعا و رویۀ دیگر آن نفرین.
پس تویی که بر تن سیاوش ستم کردی خشم آن ایزد را که پاسدار تن آدمی است برانگیختی و «ستمگر شدی بر تن خویشتن» بدان که چون خورشید سیاوش غروب کند و تاریکی فراگیرنده در آید، او بر تو فرود میآید. از آنجا که تن و روان از یک گوهرند، پاسدار آن تنِ زیان دیده رهنمون روان او نیز هست و پیوسته آن را به ضد شاهی و دیوی که تویی راه می نماید.
اینک خواب او از بینش سروش سرشار است «و سروش به معنای شنیدن یا گوش دادن است. آنها که میشنوند همانها هستند که به سخن خدا گوش میدهند... برای ایرانیها نیز مانند عبرانیان قدیم شنیدن به معنای فرمان بردن است. و از این رو سروش -شایستگی شنیدن سخن خدا- به معنای پذیرش ارادۀ خدا و انضباطی که برای تضمین فرمانبرداری ضرور است، میآید. اما سروش به معنای گوش همه شنوای خدا نیز هست و فریاد مردمانی را که از دیوها - یا دیواندیشان- ستم میبینند، میشنود... و به زمین فرود می آید تا با آنان بجنگد و مکافات کند. پس سروش... میانجی کلام خدا و پاداش دهندۀ زیانکارانی که نمیشنوند و فرمان نمیبرند نیز هست.»
آنکه نظرکردۀ چنین ایزدی باشد، خفتۀ بیدار، کلام خدا و بشیر اوست در میان خلق، دشمن دیوان است؛ زیرا خواب خدایانه -رؤیای صادقه- تجلی راستین آگاهی است. اهور مزدا «خرد همهآگاه» را در خواب به زرتشت نمود و چشم و دل پیغمبر در عالم رویا بینای اسرار شد. (صفحه ۱۳۲ و ۱۳۳)
جلد کتاب
کتاب «سوگ سیاوش، در مرگ و رستاخیز» نوشته شاهرخ مسکوب، در ۲۰۸ صفحه، در قطع رقعی، جلد شومیز، کاغذ بالکی، شمارگان هزار و ۵۰۰ نسخه، در سال ۱۴۰۵ توسط انتشارات خوارزمی به چاپ یازدهم رسید.