12:32 - 1405/05/27
کد خبر: 86238471

آزادگان؛ میراث ماندگار ایمان و صبر

۲۱ مهر ۱۴۰۳، ۱۵:۵۲
کد خبر: 85625529
آزادگان؛ میراث ماندگار ایمان و صبر

همدان - ایرنا - آزادگان نمادهای پایداری و تجلی‌گاه صبری بی‌کران، با عبور از سیاه‌ترین لحظات اسارت نه تنها به میهن بازگشتند بلکه میراثی از ایمان و ایستادگی را برای نسل‌های آینده به یادگار گذاشتند، روایت‌هایی که نشان می‌دهد چگونه اراده‌ انسانی در برابر زنجیرهای اسارت، پیروز و ماندگار می‌شود.

به گزارش ایرنا، ورود آزادگان به میهن، تنها بازگشت اسرا به خاک وطن نبود، بلکه تجلی شکوه صبر در قلب خانواده‌ها و بازگشت امید به عرصه‌ اجتماع بود، میراثی ماندگار که از دل رنج‌های اسارت و سال‌های چشم انتظاری برآمده و ایمان خدای‌گونه‌ رزمندگان را به نمایش می‌گذارد.
آزادگان، فراتر از رزمندگانی که در بند بودند، نمادهای زنده ایستادگی و تجلی‌گاه ایمان در برابر سخت‌ترین آزمون‌های بشری هستند، آن‌ها که در سال‌های پرخطر دفاع مقدس، میان مرزهای خاک و بند اسارت معلق ماندند، با حفظ عزت و کرامت خود، درس بزرگی از خودباوری و تسلیم‌ناپذیری را به تاریخ معاصر ایران هدیه دادند، میراثی که فراتر از زمان بر قلب‌های نسل‌های متمایل به حق حک شده است.
در مسیر اسارت، آنچه تفاوت میان شک و پیروزی را رقم زد، زنجیرهای آهنین نبود، بلکه سلاح صبر و نور ایمان بود، ایستادگی در برابر شکنجه‌های روانی، تحمل سال‌ها بی‌خبری و حفظ ایمان در تاریک‌ترین لحظات زندان‌های دشمن، نشان داد که اراده‌ انسانی وقتی با توکل به قدرت مطلق گره می‌خورد، حتی از سنگ نیز سخت‌تر می‌شود، این صبر تنها یک ویژگی اخلاقی نبود بلکه راهبرد بقای روح در میانه‌ رنج بود.
بیست‌وششم مرداد، تنها یک تاریخ در تقویم نیست، بلکه سالگرد تجلی شکوه صبر و ایستادگی است، روزی که رزمندگان و آزادگان پس از سال‌ها انتظار دوباره خاک ایران را در آغوش کشیدند، در این میان روایت آزادگان، جواهری است که در میان خاکستر جنگ می‌درخشد.
از میادین جهاد تا بندهای تاریک خانقین؛ روایت بازگشت از خاک سیاه اسارت
سردار سعید فرجیان‌زاده، از آزادگان جان‌برکف دوران دفاع مقدس، که سال‌ها میان دیوارهای بی‌رحم زندان‌های عراق دست‌وپا زد، اکنون از روزهایی می‌گوید که مسیر زندگی‌اش از شور فعالیت‌های جهادی به تاریکی‌های استخبارات خانقین ختم شد، روایت او از ۴۸ ساعت سرنوشت‌ساز در محور قصرشیرین تا بازگشت باشکوه به میهن در روزهای پس از قطعنامه ۵۹۸.
سردار فرجیان‌زاده، که دوران جوانی خود را در میان تظاهرات‌های انقلاب و فعالیت‌های جهادی سپری کرد، یکی از آنانی است که مسیر طولانی و دشواری را از میادین عملیاتی تا زندان‌های موصل پیموده است، او که سال ۶۱ در عملیات شناسایی اسیر شد هشت سال از زندان‌های عراق را در میان سخت‌گیری‌ها و شکنجه‌های بعثی‌ها سپری کرد تا سرانجام در سال ۶۹، با پیام پیروزی و پذیرش قطعنامه ۵۹۸، به سوی آزادی و میهن بازگشت، در این گفت و گو، او از لحظات حساس اسارت و دوران پرفراز و نشیب زندگی‌اش می‌گوید:
ایرنا: از مسیر زندگی خود بگویید؛ از دوران دانشجویی در اوج انقلاب تا لحظه‌ای که سرنوشت شما با آغاز جنگ تغییر کرد؟
سردار فرجیان‌زاده: متولد سال ۱۳۳۷ در شهر همدان هستم. مسیر من با هیجان دوران انقلاب گره خورده بود؛ زمانی که در رشته مهندسی متالوژی دانشگاه علم و صنعت مشغول تحصیل بودم، شور و اشتیاق برای تغییر در رگ‌های ما جاری بود و در تظاهرات‌های دانشگاه حضور فعال داشتیم، پس از پیروزی انقلاب مسیر زندگی من به سمت خدمت به مردم رفت، تابستان ۵۸ وارد جهاد سازندگی همدان شدم و در آن سال‌ها فعالیت‌های فرهنگی و عمرانی در مناطق محروم برای من معنای دیگری داشت.
اما با وقوع انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه‌ها، من دوباره به ریشه‌های خود یعنی جهاد بازگشتم، با شروع جنگ تحمیلی مسیر من از جهاد به سپاه تغییر کرد، همان روز نخست که وارد سپاه شدم، مسوولیت ساده‌ای مثل نگهبانی به من سپرده شد، اما تقدیر چنین بود که از آن روز مسوولیت‌های بیشتری از پذیرش در سپاه همدان تا فرماندهی و مسوولیت در سپاه، بر عهده من گذاشته شد.
ایرنا: لحظه‌ای که فهمیدید دیگر راه بازگشتی به میهن نیست چه حسی داشتید؟
سردار فرجیان‌زاده: در سی‌ام مهر ماه سال ۶۱، در قالب یک تیم شناسایی، همراه با سه نفر از همرزمان باارزشمان به محور قصرشیرین رفتیم هدف ما بررسی وضعیت منطقه بود اما ناگهان در کمین نیروهای بعث قرار گرفتیم، متوجه شدیم که دشمن با تمام توان در نزدیکی ما و هدفشان، اسیر کردن ما است.
در آن لحظات هیجان و ترس در هم آمیخته بود، تنها راه نجات پراکنده شدن و فرار در ناهمواری‌های منطقه بود، زمین آن منطقه پر از تپه‌ها و ماهورهای دشوار بود که به ما کمک می‌کرد از دید مستقیم دشمن پنهان شویم، بعثی‌ها با شدت تمام شروع به تیراندازی کردند و با پرتاب منورهای متعدد سعی داشتند تمام گوشه و کنار را روشن تا ما را پیدا کنند، آن ۴۸ ساعت نبردی بود میان هوشمندی ما برای بقا و شدت جست‌وجوی دشمن، در نهایت پس از تلاش برای مخفی شدن ما اسیر شدیم و آنجا بود که دوران سیاه هشت‌ساله اسارت ما آغاز شد.
ایرنا: چگونه توانستید با تمام آن فشار روانی و ترس خود را از دید دشمن پنهان نگه دارید؟
سردار فرجیان‌زاده: آن شب، مرگ را در فاصله چند قدمی‌ام حس می‌کردم وقتی متوجه شدم نیروهای بعثی به من بسیار نزدیک شده‌اند، بلافاصله پشت تپه‌ای پنهان شدم، در آن لحظات حساس، اولین کاری که کردم این بود که آرم سپاه را از روی سینه‌ام جدا کردم و تمام مدارک شناسایی‌ام را در زیر خاک دفن کردم تا اگر اسیر شدم، هویت نظامی‌ام به دشمن آسیب نزند. با کمک بی‌سیم سعی کردم با مرکز ارتباط تماس بگیرم؛ آن‌ها پرسیدند: «آیا نیاز به کمک دارید؟» اما من با وجود تمام بی‌پناهی، پاسخ دادم: نیازی به کمک نیست، چون موقعیت دقیقم مشخص نیست.
آن شب را به سختی سپری کردم. صبح روز بعد، پس از خواندن نماز صبح، در میان بوته‌ها به حالت سجده فرو رفتم و تا شب همان‌جا ماندم. بعثی‌ها مدام از کنار من عبور می‌کردند؛ صدای قدم‌ها و پچ‌پچ‌هایشان در گوشم می‌پیچید، اما من مثل یک سنگ، بی‌حرکت مانده بودم تا شاید از دیدشان پنهان بمانم.
ایرنا: از مسیر رودخانه و آن حادثه ناگهانی با سگ‌های نگهبان بگویید؟
سردار فرجیان‌زاده: بعد از رصد کردن مسیرهای مختلف، شب به این نتیجه رسیدم که مسیر رودخانه، که از مرز خسروی به سمت قصرشیرین می‌رود، تنها امید من است با بدن خسته و شکمی خالی از آب و غذا، خود را به رودخانه رساندم. در لحظه‌ای که به آب رسیدم، لحظه‌ای کوتاه لبخند زدم و با خود گفتم: «دیگر کار تمام است، صبح به سنگرهای خودی می‌رسم.» اما ناگهان سکوت شب با صدای وحشتناک واق‌واق سگ‌های نگهبان عراقی شکسته شد. سگ‌هایی که در داخل رودخانه بسته شده بودند، متوجه صدای حرکت من در کف رودخانه خشک شده بودند.
بعثی‌ها بلافاصله به سمت من هجوم آوردند. من با سرعت خود را در حاشیه رودخانه پنهان کردم. هر بار که می‌خواستم تکانی بخورم، صدای سگ‌ها دوباره دشمن را فرا می‌خواند. آنجا بود که فهمیدم اگر بخواهم از این مسیر ادامه دهم، حتماً اسیر خواهم شد. پس تصمیم گرفتم استراتژی خود را تغییر دهم؛ نماز مغرب و عشایم را خواندم و تصمیم گرفتم خودم را به جاده خسروی-قصرشیرین برسانم.
ایرنا: لحظه‌ حساس برخورد با افسر عراقی چگونه رقم خورد؟
سردار فرجیان‌زاده: تمام شب را برای پیدا کردن جاده تلاش کردم اما بی‌ثمر ماند. با طلوع آفتاب، در میان ناامیدی، سنگی را پیدا کردم که دارای شیاری بود؛ شیاری که می‌توانست پناهگاه من باشد. خودم را در آن پناه دادم و بی‌حرکت ماندم. نیم ساعتی از سپیده‌دم گذشته بود که یک خودروی عراقی درست کنار همان سنگ ایستاد.
قلبم به شدت می‌تپید، کسی بالای سرم آمد، آن مرد یک افسر عراقی بود، او مدتی روی سر من مکث کرد، انگار فکر می‌کرد من یک جسد بی‌جان هستم که به طور معجزه‌آسایی اینجا افتاده است، آن چند دقیقه، طولانی‌ترین دقایق عمرم بود، سکوت سنگینی میان ما بود تا اینکه آن افسر با تردید و بدبینی، پای مرا کشید تا بفهمد آیا واقعا مرده‌ام یا زنده، با واکنش من او که ابتدا شوکه شده بود، ناگهان خشونت‌آمیز برخورد کرد. بلافاصله شروع به سیلی زدن به صورت من کرد و با توهین و فحاشی، مرا از آن پناهگاه بیرون کشید. همان‌جا بود که فهمیدم دوران آرام زندگی‌ام به پایان رسیده و دوران سخت اسارت آغاز شده است.
در میان چنگال شکنجه؛ وقتی خون و ایمان به آزمون می‌رسد

ایرنا: چگونه با وجود اسارت اطلاعات محرمانه را حفظ کردید؟
سردار فرجیان‌زاده: همان‌طور که گفتم، من و همرزمانم در وضعیتی بودیم که حتی توان یک حرکت ساده را هم نداشتیم، اما از همان لحظه اسارت ذهن من درگیر نجات اطلاعات بود، نکته‌ای که شاید برای خیلی‌ها عجیب باشد این است که با وجود همه آن شرایط من از هوشمندی‌ام برای حفظ امنیت عملیاتی استفاده کردم، وقتی افسر عراقی بی‌سیم را از من گرفت من از فرصتی که او به دلیل بی‌دقتی و تنبلی‌اش داشت استفاده کردم، به سرعت فرکانس بی‌سیم را تغییر دادم تا اگر در آینده نیاز بود ارتباط ما قطع نشود.
اما کابوس اصلی زمانی شروع شد که به پاسگاه «خانقین» منتقل شدم، آن‌ها که در ابتدا با بی‌دقتی از من گذشتند حالا با تمام توان به دنبال اطلاعات بودند، وقتی متوجه شدند من چیزی نمی‌گویم از پاسگاه به بخش «استخبارات» منتقل شدم، جایی که دیوارها از درد و خون رنگ‌آمیزی شده بود در آن اتاق کوچک و تاریک کابل‌های برق به جان من افتادند.
ایرنا: روایت شما از شکنجه‌های جسمی و استفاده از شوک الکتریکی بسیار تکان‌دهنده است، آن لحظات که می‌گویید «احساس کردید سلول‌های بدنتان از هم جدا می‌شود»، چگونه گذشت؟
سردار فرجیان‌زاده: تصور آن لحظه بسیار دشوار است، من ۴۸ ساعت بود که حتی قطره‌ای آب و تکه نانی نخورده بودم تمام توان بدنی‌ام از بین رفته بود، در استخبارات خانقین با کابل‌های ضخیم چنان بر بدنم کوبیدند که تمام بازوها و تنم کبود شد اما سخت‌ترین قسمت زمانی بود که مرا به اتاقی بردند که هدفش فراتر از ضرب و شتم بود هدف آن‌ها فروپاشی روانی من بود.
آن‌ها یک سیم شوک الکتریکی را به انگشتم و سیم دیگر را به لاله گوشم وصل کردند، وقتی جریان برق وارد بدنم شد، گویی تمام وجودم در آتش سوخت، حقیقتا احساس می‌کردم تمام سلول‌های بدنم در حال جدا شدن و فروپاشی هستند، آن درد فراتر از تحمل یک انسان است، این شکنجه‌ها آن‌قدر ادامه داشت که در نهایت از شدت درد و فشار از هوش رفتم.
ایرنا: همرزمان تان را چگونه از زنده بودن خود مطلع کردید؟
سردار فرجیان‌زاده: وقتی به هوش آمدم در همان اتاق تاریک بودم در میان گیجی از پشت پنجره کوچک سایه ۲ رزمنده را دیدم آن‌ها همان ۲ همرزمم بودند که در عملیات با من اسیر شدند با تمام توان باقی‌مانده خودم را به در اتاق رساندم و با التماس از سرباز خواستم که نیاز به سرویس بهداشتی دارم تا بتوانم از آن اتاق خارج شوم.
وقتی بیرون آمدم، با ناله‌ها و فریادهای خود سعی کردم توجه آن‌ها را جلب کنم، می‌خواستم آن‌ها را باخبر کنم که من زنده‌ام تا در بازجویی‌های بعدی با هم هماهنگ باشیم و اطلاعاتی را که دشمن به دنبالش است به آن‌ها ندهیم اما دشمن با وجود تمام آن شکنجه‌ها همچنان به دنبال اطلاعات بود، آن‌ها حتی فکر می‌کردند من یک بی‌سیم‌چی حرفه‌ای هستم که وظیفه‌ام مخابره اطلاعات در عمق خاک عراق است.
ما را پس از آن با بی‌رحمی تمام پشت یک وانت انداختند و به استخبارات بغداد منتقل کردند، اما یک نکته جالب در میان این همه تلخی وجود داشت، دشمن از شدت ناشی‌گری برگه‌های بازجویی را فراموش کرده بود وقتی به بغداد رسیدیم، مجبور شدند بازجویی را از صفر شروع کنند، اما این بار ما با هماهنگی کامل با هم صحبت می‌کردیم و آن‌ها با وجود تمام تلاش‌هایشان نتوانستند حتی یک نکته مهم از ما بیرون بکشند.
در طول این مسیر با چهره‌های دیگری هم روبرو شدیم از جمله یک ایرانی که با سازمان منافقین همکاری می‌کرد و به عنوان مترجم برای آن‌ها کار می‌کرد، او مدام به من فشار می‌آورد و می‌گفت: «بگو اگر نمی‌گویی، تو را می‌کشند» اما من بر سر سکوت و حفظ اسرار خود پافشاری کردم، ما در نهایت از زندان‌های وزارت دفاع به سمت زندان موصل منتقل شدیم جایی که دوران سخت اسارت ما به اوج خود رسیده بود.
در کوچه‌های وحشت و ایستادگی در برابر عطش؛ وقتی اسرا با شکوه صبر، دشمن را به زانو درآوردند

ایرنا: پس از آن روزهای پر از شکنجه در بغداد مسیر شما به کجا ختم شد؟
سردار فرجیان‌زاده: پس از آن همه فراز و نشیب ما را از زندان‌های بغداد به زندان موصل منتقل کردند، در ابتدا ترس اعدام با ما بود اما به جای مرگ وارد اردوگاه‌های عظیم موصل شدیم، جایی که گنجایش آن تا هزاران نفر بود و اسرا از عملیات‌های مختلف، از جمله عملیات رمضان در آنجا گرد هم آمده بودند، در موصل دیگر خبری از بازجویی‌های تک‌نفره و شدید نبود اما دشمن روش جدیدی برای نمایش قدرت و ایجاد رعب و وحشت ابداع کرده بود: «کوچه‌های وحشت».
در هنگام جابه‌جایی اسرا، بعثی‌ها راه باریکی ایجاد می‌کردند و اسرا را از میان آن رد می‌کردند، در حالی که با کابل میله‌های آهنی و چوب‌های ضخیم آن‌ها را هدف قرار می‌دادند، آن صحنه‌ها قلب هر انسانی را به درد می‌آورد، من با چشمان خودم دیدم که چگونه یکی از همرزمان عزیزمان بر اثر اصابت ضربه کابل به چشم، در مقابل چشمان ما نابینا شد.
ایرنا: شنیده‌ایم که رژیم بعث حساسیت بسیار عجیبی نسبت به هویت‌های مذهبی و نظامی داشت، این موضوع چگونه بر سرنوشت اسرا اثر می‌گذاشت؟
سردار فرجیان‌زاده: دشمن به شدت از پاسداران و روحانیون می‌ترسید در روزهای نخستین جنگ اگر متوجه می‌شدند اسیری پاسدار یا روحانی است او را با برچسب «حرس خمینی» بلافاصله اعدام می‌کردند، من شاهد بودم که چگونه در برابر چشمان سایر اسرا به یک رزمنده پاسدار مستقیم به مغز شلیک کردند و او را به شهادت رساندند اما با گذشت زمان راهبرد آن‌ها تغییر کرد، به جای اعدام آن‌ها این افراد را به اردوگاه‌های ویژه‌ای می‌بردند تا با بدترین و ظالمانه‌ترین شکنجه‌ها روحیه آن‌ها را در هم بشکنند.
ایرنا: آیا بعثی ها به دنبال ایجاد تفرقه بین اسرا بودند؟
سردار فرجیان‌زاده: بله، بعثی‌ها می‌خواستند با ایجاد اختلاف میان اسرا نظم ما را به هم بزنند، آن‌ها سعی کردند ما را به ۲ گروه «بسیجی» و «ارتشی» تقسیم کنند تا اتحادمان از بین برود، اما ما که در جبهه هم همه یک پیکر بودیم هرگز اجازه ندادیم این تفرقه رخ دهد، در پاسخ به این فشار ما دست به اعتصاب غذا زدیم، این مبارزه هفت روز طول کشید اما دشمن وقتی دید تسلیم نمی‌شویم حتی آب را هم از ما قطع کرد.
من در آن بند مسوول توزیع آب بودم، با وجود عطش بسیار سعی می‌کردم با قاشق برای هر یک از اسرا فقط یک قاشق آب در صبح، ظهر و شب بدهم تا بتوانیم این مقاومت را ادامه دهیم، در روزهای چهارم و پنجم، وقتی عطش به اوج رسید وضعیت اسرا بسیار دشوار شد، برخی برای یافتن ذره‌ای رطوبت به سمت چاله‌های آب باران در باغچه‌ها می‌رفتند و حتی گیاهان غیرخوراکی را می‌خوردند تا فقط بتوانند زنده بمانند.

ایرنا: لحظه تلخ حمله گسترده سربازان عراقی به اسرا در محوطه زندان را روایت کنید؟
سردار فرجیان‌زاده: پس از روزهای اعتصاب و تلاش برای گفت و گو با نمایندگان آن‌ها ناگهان آرامش شکسته شد، یک ژنرال عراقی به همراه ۵۰۰ سرباز مسلح به کابل و چوب مقابل ما ایستادند، آن‌ها با ادعای اینکه ما «خلاف مقررات» عمل کرده‌ایم، به ما حمله کردند، آن روز جنگی میان بی‌دفاعان و تشنگانی بود که فقط با ایمان‌شان ایستاده بودند.
آن‌ها با قصد کشت به ما می‌تاختند، در آن حادثه وحشیانه ۲ نفر از رزمندگان ما شهید و ۵۰۰ نفر دیگر مجروح شدند، آن لحظه وقتی خون‌های بی‌گناه بر خاک می‌ریخت و صدای ناله‌های اسرا در هوا می‌پیچید، ما دچار نوعی تسلی‌ناپذیری شدیم، در آن دقایق گویی بخشی از مصائب عظیم عصر عاشورا و دریای بی‌کران مصیبت‌های حضرت زینب (س) را در قلب خود احساس کردیم، آن روز، ما فهمیدیم که اسارت تنها حبس شدن در زندان نیست بلکه آزمون نهایی جان و ایمان در برابر بی‌رحمی است.
روز ۲۶ مرداد سال ۱۳۶۹، میهن اسلامی شاهد حضور آزادگان سرافرازی بود که پس از سال‌ها اسارت در زندان‌ها و اسارتگاه‌های مخوف رژیم بعث عراق، قدم به خاک پاک میهن اسلامی خود گذاشتند، در این میان ستاد رسیدگی به امور آزادگان که در ۲۲ مرداد ۶۹ تشکیل شده بود و به تبادل انبوه اسرا پرداخت. این ستاد با مساعدت و همراهی دیگر دستگاه ها، تبادل حدود چهل هزار آزاده را با همین تعداد اسیر عراقی انجام داد.
استان همدان نزدیک به هشت هزار شهید، بیش از ۱۹ هزار جانباز و حدود هزار آزاده در دوران دفاع مقدس، تقدیم اهداف والای انقلاب اسلامی کرده است.