به گزارش خبرنگار کتاب ایرنا، کتاب «از زمانی که تو نامه ننوشتهای، پنج بار باران باریده و یکبار برف» مجموعهای از ۱۲۳ نامه ادیب جانسِوِر، شاعر برجسته ترک به عالو ابوضیا، هنرمند و سرامیکساز ترک است که روایتی شخصی از زندگی این شاعر ارائه میکند.
ادیب جانسور متولد ۱۹۲۸ که در ۱۹۸۶درگذشت، از چهرههای مهم جریان «شعر نو دوم» در ادبیات ترکیه بود. جانسور در شعرهایش با تکیه بر تصویرسازی و نمادپردازی و توجه به جهان درونی انسان زبان و جهان شعری متفاوتی ساخت و به یکی از شاعران تاثیرگذار ادبیات معاصر ترکیه تبدیل شد. سالها پس از مرگش هم شعرهای او همچنان خوانده میشوند و در ترکیه طرفداران بسیاری دارد.
ماجرای نامههای این کتاب به اوایل دهه ۱۹۶۰ بازمیگردد. زمانی که جانسور و عالو ابوضیا در استانبول با یکدیگر آشنا شدند. عالو ابوضیا در سال ۱۹۶۲ برای موقعیتی شغلی به دانمارک رفت و در کپنهاگ ساکن شد. از آن زمان فاصله میان استانبول و کپنهاگ به بخشی از زندگی این دو تبدیل شد و نامهها جای گفتوگوهای حضوری را گرفتند.
جانسور در فاصله سالهای ۱۹۶۲ تا ۱۹۷۶، ۱۲۳ نامه برای عالو ابوضیا نوشت. نامههایی که در ابتدا به خانه عالو ابوضیا در استانبول فرستاده میشدند، اما پس از مهاجرت او به دانمارک، راهی کپنهاگ شدند.
رابطه این دو در منابع ترکی معمولا عشقی افلاطونی و دوستیای عاشقانه توصیف شده است. رابطهای که با گذشت زمان از شور و دلباختگی به دوستی عمیق رسید. عالو ابوضیا در سال ۱۹۶۷ ازدواج کرد. با پایان این ازدواج در سال ۱۹۷۷ و مشکلاتی که پس از آن برای عالو ابوضیا به وجود آمد سرانجام به قطع ارتباط او و جانسور انجامید و آن دو دیگر یکدیگر را ندیدند.
ادیب جانسور نامههایی را که از عالو ابوضیا دریافت کرده بود از بین برد و آنچه امروز میخوانیم، نامههایی است که عالو ابوضیا از ادیب جانسور دریافت کرده و نگه داشته بود.
نامهها تصویری متفاوت از این رابطه به دست میدهند. تصویری که در آن دلتنگی و انتظار و حسرت و عشق در کنار جزئیات ساده زندگی روزمره قرار گرفتهاند.
جانسور در یکی از نامهها مینویسد: «باران میبارد. معشوقەی من. باران که میبارد، بهتو فکر میکنم. باران نبارد هم به تو فکر میکنم و باران که بند بیاید... جز تو به چه کسی میتوانم فکر کنم!؟ نامەی فردا را امروز مینویسم؛ چون فردا از لحاظ دوست داشتن تو با امروز فرقی نخواهد داشت. حتی میدانم الکلی که خواهم نوشید. چه تأثیری خواهد داشت. صبح چگونه خواهد بود... و میدانم کل روز چگونه خواهد بود... میگویم: معشوقەی من! «معشوقەی من» روی کاغذ زیبا به نظر میرسد. قلم را حسابی روی کلمەی «من» فشار میدهم. هرچه فشار بیشتر میشود. دیوانگی، دلتنگی، امید... و دوستت دارم؛ تا جایی که دیگر دوست داشتن ممکن نباشد.»
قسمتی از متن کتاب
نامهی یکم
۱۵ آوریل ۱۹۶۲
سلام، ای سیاهیِ عمیقِ شاعرانه!
ادیب میگوید دنیا آش دهانسوزی نیست. «عشقها باید همراه تابستان رفته باشند.» خسته و شکستخورده بازگشتهام به خود. به پیرزنانی میمانی که در
خاطرات تکثیر میشوند. شاید ما همیشه... کسی چه میداند... اگر بتوانم... و همه چیز در همان جا گرهخورده باقی میماند.
شمعهای سرخ ذوب شدند. بطریها به سرخی گراییدند و در ضخامت رو به آسمان پلک هایم منجمد شدند. پشت پیشخان، زنی درشتاندام که گاهی دامنش را کنار میزند... دود سیگارها در تاریکی... و گویی میشود تاریکی را لمس کرد. همهجا در سیاهی فرورفته و این یعنی ساعت سهی نیمهشب است، در روسپیخانهای در استانبول!
تکثیر این روزها، زندگی کردن تمام این روزها در یک روز و به پایان رساندن! شاید در آخرین و بالاترین نقطهی خبری باشد.
میگویی: آرمناک! میشناسم. قبلاً یکی دوبار رفته بودم. با این حال، باز هم میروم. شاید هم نرفتم. پیشبینیناپذیربودن در وجودم رخنه کرده است. آنقدر مشغول شعر و باقی چیزها بودهام که خودم را از یاد بردهام.
جلد کتاب
کتاب «از زمانی که تو نامه ننوشتهای، پنج بار باران باریده و یکبار برف» نوشته ادیب جانسِوِر و ترجمه سولماز حسنزاده در قطع رقعی، جلد شومیز، با شمارگان ۳۰۰ نسخه، کاغذ بالکی، در ۳۷۸ صفحه از مجموعه جستار نشر وزن دنیا در سال ۱۴۰۵ منتشر شد.