بخش مهمی از نسبت انسان با جهان پیرامون از مجرای حواس شکل میگیرد و در این میان، بینایی یکی از پرظرفیتترین کانالهای دریافت اطلاعات است؛ ظرفیتی که در مواجهه با اطلاعات مکتوب اهمیتی دوچندان مییابد. خط، کتاب، سند و بسیاری دیگر از صورتهای تثبیت و انباشت دانش نیز در شکل متعارف خود برای دریافت دیداری طراحی شدهاند. اما اگر فردی از این کانال دریافت اطلاعات محروم باشد یا دسترسی او به آن محدود شده باشد، چگونه میتواند با امر مکتوب رابطه برقرار کند؟
مساله صرفاً انتقال اطلاعات به فرد نابینا نیست. انسانی میتواند متنی را برای او بخواند و فناوری نیز میتواند متن را به صوت تبدیل کند؛ در هر دو صورت محتوا منتقل میشود، اما انتقال محتوا الزاماً به معنای رابطه مستقیم فرد با صورت مکتوب آن نیست. پرسش بنیادیتر این است: آیا میتوان امکانی فراهم کرد که فرد نابینا نه فقط محتوای متن را دریافت کند، بلکه خود با نشانه مکتوب مواجه شود و بر آن کنش کند؟
این پرسش ما را به مفهومی میرساند که میتوان آن را «استقلال معرفتی نسبت به ابژه مکتوب» نامید؛ استقلالی که یکی از مهمترین نمودهای آن، کنترل معرفتی مستقیم کاربر بر متن و نشانه است. یعنی فرد بتواند تا حد امکان، بدون اعتماد ضروری به یک واسطه انسانی یا تبدیل نشانه به وجه حسی دیگر، آن را دریافت کند، هویتش را تشخیص دهد، خود آن را تولید کند و تولیدش را دوباره بررسی کند:
دریافت ← تشخیص ← تولید ← بازبینی
مقصود، بینیازی از فناوری یا ابزار نیست؛ خواندن و نوشتن خود میتوانند متکی بر ابزار باشند. همچنین شنوایی بیتردید میتواند مجرای یادگیری، انتقال و حتی تولید دانش باشد. بحث در اینجا محدودتر است: استقلال فرد نابینا در نسبت با امر مکتوب.
از این منظر، لامسه جایگاهی متفاوت پیدا میکند. اگر شنوایی امکان انتقال محتوای متن را از طریق صورت شنیداری آن فراهم میکند، لامسه این امکان را پیش میکشد که خود نشانه تثبیتشده، موضوع ادراک قرار گیرد اما نشانهای که برای چشم طراحی شده است، الزاماً نمیتواند با همان منطق به انگشت سپرده شود. تغییر کانال دریافت، صورت نشانه را نیز به مساله تبدیل میکند: نشانه باید در نسبت با دستگاه ادراکی جدید بازاندیشی شود.در تاریخ نظامهای لمسی، برجستهسازی یکی از پاسخهای اصلی به این مساله بود. اما برجستهسازی بلافاصله پرسش دیگری ایجاد میکند:چه چیزی باید برجسته شود؟
در سطحی انتزاعی میتوان از شکل، خط، نقطه و ترکیبات آنها سخن گفت. این صورتبندی یک توالی تاریخی نیست؛ تاریخ خطوط لمسی الزاماً از «شکل» به «خط» و سپس به «نقطه» حرکت نکرده است. مساله در اینجا مقایسه تحلیلی صورتهای متفاوتی است که میتوانند ماده یک نشانه لمسی باشند.
بااینحال، برآیند تاریخی رقابت و استمرار نظامهای مختلف لمسی نشان میدهد که این امکانات سرنوشت یکسانی نیافتند؛ در میان آنها، نظامهای مبتنی بر نقطه بودند که توانستند پایدارترین و فراگیرترین صورتهای خواندن و نوشتن لمسی را پدید آورند. همین برآیند، پرسش تحلیلی دیگری را پیش میکشد: چرا نقطه؟ پاسخ را نمیتوان فقط در کوچکتر بودن یا سهولت برجستهسازی نقطه خلاصه کرد. نقطه مجموعهای از ظرفیتهای بههمپیوسته دارد که میتوان آنها را دستکم در چهار وجه دید: ظرفیت فضایی، ادراکی، تولیدی و ترکیبی.
نخست، ظرفیت فضایی. خط و شکل به اقتضای ماهیت خود امتداد دارند و در یک نظام لمسی، علاوه بر فضای خود نشانه، فاصله لازم برای تفکیک اجزای برجسته آن نیز اهمیت پیدا میکند. نقطه در مقابل، عنصری موضعی است؛ برای حفظ هویت خود نیازمند امتداد نیست و چند نقطه میتوانند در میدانی محدود سازمان یابند. در نتیجه، تفاوت نشانهها میتواند بدون تغییر عنصر پایه و از طریق تغییر موقعیت و ترکیب همان عناصر ایجاد شود.
دوم، ظرفیت ادراکی. خط و شکل، قابل دریافت با لامسهاند؛ مساله ناسازگاری ذاتی آنها با لمس نیست، بلکه هزینهای است که امتداد میتواند برای ادراک ایجاد کند. هرچه روابط سازنده یک نشانه در میدان بزرگتری پراکنده شوند، نیاز به پیمایش و یکپارچهسازی اطلاعات میتواند افزایش یابد. نقطه، به سبب موضعیبودن، امکان سازماندادن عناصر تمایزپذیر در میدانهای محدودتر را فراهم میکند.
سوم، ظرفیت تولیدی. اگر نظام مکتوب قرار است رابطهای دوسویه با کاربر داشته باشد، نشانه نباید فقط خواندنی، بلکه باید قابل تولید نیز باشد. بازتولید یک خط یا شکل ممکن است مستلزم حفظ هندسه، جهت، انحنا یا نسبت اجزای آن باشد؛ درحالیکه در یک نظام نقطهای میتوان کنش فیزیکی پایه را ثابت نگاه داشت و تفاوت نشانهها را با تغییر محل همان کنش ایجاد کرد.
و چهارم، ظرفیت ترکیبی. نقطه منفرد لزوماً معنایی ازپیشتعیینشده ندارد؛ موقعیت آن و رابطهاش با نقاط دیگر است که امکان تولید نشانههای متفاوت را ایجاد میکند. بنابراین:
ثبات عنصر + تغییر رابطه فضایی = تکثر نشانه
و در سوی تولید:
ثبات کنش + تغییر محل کنش = تکثر نشانه
این مجموعه را میتوان «پتانسیل نقطه» نامید. اهمیت نقطه نه فقط در کوچکی یا سادگی تولید، بلکه در این است که عنصری ساده، ثابت، موضعی و تکرارپذیر میتواند با سازمانیافتن در روابط فضایی متفاوت، ماده اولیه نظامی پیچیده و بالقوه هم دریافتپذیر و هم تولیدپذیر شود.
اما این ظرفیتها و حتی انطباق نقطه با دستگاه ادراکی بدن، بهتنهایی یک نظام مکتوب نمیسازند. آرایش دریافتشده باید در یک نظام قراردادی، هویت نشانهای پیدا کند؛ یعنی کاربر آن را نه مجموعهای از برجستگیها، بلکه نشانهای قابل بازشناسی، تکرار و بازتولید بداند. با ورود معنا، مساله از صرف ادراک لمسی به شکلگیری یک نظام نشانهای لمسی گذر میکند. اینجا تمایزی بنیادی آشکار میشود؛ فهم پتانسیل نقطه، با فهم چگونگی استفاده از پتانسیل نقطه یکسان نیست.
نقطه پیش از نظام لویی بریل نیز برای انتقال اطلاعات به کار گرفته شده بود. بنابراین انتخاب نقطه بهخودیخود به بریل منتهی نمیشود. میتوان برخی ظرفیتهای نقطه را شناخت، بیآنکه الزاماً به معماریای رسید که آنها را در نسبتی مناسب با بدن، ادراک، معنا، خواندن و نوشتن سازمان دهد.
ازاینرو پرسش عمیقتر دیگر «چرا نقطه؟» نیست: «چگونه نقطه؟» ژرفای نوآوری لویی بریل را از این منظر نمیتوان به کشف نقطه یا تخصیص ترکیبهایی از نقاط به حروف تقلیل داد. آنچه اهمیت بیشتری پیدا میکند فهم چگونگی استفاده از پتانسیل نقطه است: نقطه چگونه باید سازمان یابد تا نه فقط حامل اطلاعات، بلکه واحد یک نظام مکتوبِ قابل دریافت، تولید، آموزش و بازتولید باشد؟
تفاوت میان سلول دوازدهنقطهای باربیه و سلول ششنقطهای بریل در این خوانش، معنایی فراتر از تفاوت دو عدد پیدا میکند. گذار از دوازده به شش را میتوان بازآرایی نسبت میان ظرفیت رمزگذاری و ظرفیت ادراک خواند. افزایش موقعیتهای نقطهای میتواند ترکیبهای ممکن را افزایش دهد، اما همزمان ممکن است میدان نشانه و هزینه ادراک آن را نیز افزایش دهد. کوچکسازیِ هرچه بیشتر نیز لزوماً پاسخ نیست؛ نقاط باید همچنان قابل تفکیک و تعداد موقعیتها برای ایجاد تمایزهای لازم کافی باشد. بنابراین، مساله نه بیشینهکردن ظرفیت رمزگذاری و نه کمینهکردن اندازه نشانه، بلکه یافتن نسبتی میان الزاماتی متفاوت و گاه رقیب است.
درست اینجا «بدن» وارد معماری میشود. اگر لامسه کانال مستقیم دریافت نشانه است، میدان تماس انگشت، توان تفکیک برجستگیها، حرکت در امتداد متن و تشخیص مرز واحدها نمیتوانند ملاحظاتی باشند که پس از طراحی به نظام افزوده شوند. ویژگیهای دستگاه ادراکی کاربر خود به بخشی از قیود برسازنده معماری نشانه تبدیل میشوند.
از همین رو؛ نبوغ معرفتی در انتخاب نقطه پایان نمییابد؛ در یافتن نسبتی میان نقطه، بدن و معناست که نقطه را از یک برجستگی قابل لمس به واحد یک نظام مکتوب برساخته میکند. در این نسبت، «معنا» نیز اهمیت خاصی دارد. آرایش نقاط باید علاوه بر قابلیت دریافت فیزیکی، بهعنوان واحدی مستقل و دارای هویت نشانهای بازشناخته شود. پرسش دیگر فقط این نیست که «چه چیزی را میتوان لمس کرد؟» بلکه این است که «چه چیزی را میتوان بهعنوان یک نشانه شناخت؟»
یکی از ظریفترین وجوه این مساله را میتوان در نسبت میان دریافت همزمان و متوالی دید. متن در سطحی ناگزیر ماهیتی سریالی دارد؛ نشانهها و کلمات یکی پس از دیگری میآیند. اما آیا این سریالیبودن باید به درون کوچکترین واحد نشانهای نیز امتداد یابد؟
اگر برای تشخیص خودِ یک نشانه نیز لازم باشد اجزای آن بهترتیب پیمایش، در حافظه نگه داشته و سپس یکپارچه شوند، هزینه توالی هم درون واحد و هم میان واحدها تحمیل میشود. معماری ششنقطهای بریل امکان دیگری فراهم میکند: شش موقعیت در میدانی محدود و ثابت، در سه ردیف و دو ستون، سازمان یافتهاند؛ میدانی که آرایش نقاط آن میتواند تا حد زیادی در محدوده ادراکی انگشت بهعنوان یک کل فضایی دریافت شود و سپس این واحدها در امتداد متن بهصورت متوالی دنبال شوند.
از این منظر میتوان از یکپارچگی نسبتاً همزمان یا موازی (Parallel) درون واحد و توالی سریالی (Serial) میان واحدها سخن گفت. این تعبیر، ادعایی قطعی درباره سازوکار عصبشناختی خواندن بریل نیست؛ توصیفی از منطق ادراکی معماری آن است: درون واحد، یکپارچگی؛ میان واحدها، توالی.
این نکته نشان میدهد که بهترین استفاده از پتانسیل نقطه الزاماً بیشترین فشردهسازی نیست. ممکن است فشردگی بیشتر، اقتصاد فضایی ایجاد کند، اما اگر مرز واحدها را مبهم یا تشخیص هر واحد را به پیمایش بیشتری وابسته کند، بخشی از آنچه در فضا به دست آمده، در ادراک از دست میرود. مساله یافتنِ تعادلی میان «اندازه میدان»، «تفکیکپذیری نقاط»، «ظرفیت ترکیبی»، «وضوح مرز واحد»، «اقتصاد فضا»، «سهولت دریافت» و «امکان تولید» است.
پس فهم چگونگی استفاده از پتانسیل نقطه را نباید به چینش شش نقطه در یک سلول تقلیل داد. سلول صورت عینی این فهم است؛ منطق زیرین، تنظیم رابطهای است که در آن نقطه، بدن و معنا باید به نحوی با یکدیگر سازگار شوند که نظام حاصل هم قابل دریافت و هم قابل تولید باشد.
و همین دوسویگی، موقعیت فرد نابینا را نیز تغییر میدهد. او دیگر فقط مخاطب اطلاعاتی نیست که باید به شکلی دسترسپذیر به او رسانده شود؛ میتواند درون همان نظامِ نشانهای، کنش کند. در این معنا، فرد نابینا فاعل شناسا است: نشانه را دریافت میکند، هویتش را تشخیص میدهد، خود آن را تولید میکند و میتواند تولیدش را دوباره بررسی کند.
اینجاست که فرد نابینا در مواجهه با متن، از دریافت صرف فراتر میرود و به عاملیت در نسبت با متن میرسد. کاربر نه فقط نشانه تولیدشده توسط دیگری را دریافت میکند، بلکه میتواند با همان منطق نشانه تولید کند و دوباره به محصول خود بازگردد. چرخهای که در آغاز مطرح شد اکنون کامل میشود:
دریافت ← تشخیص ← تولید ← بازبینی
این قابلیت در فرد نیز متوقف نمیماند. نظامی که قواعدش تعریفپذیر و تکرارپذیر است، میتواند آموزش داده و آموخته شود و آموزشگیرنده نیز خود در جایگاه آموزشدهنده قرار گیرد. بدینترتیب، نظام قابلیت بازتولید اجتماعی پیدا میکند: آنچه فردی تولید کرده، دیگری میتواند دریافت کند، موضوع کنش قرار دهد یا مبنای تولید دیگری سازد.
در این نقطه، مساله از دسترسی به مشارکت میرسد. تفاوتی اساسی وجود دارد میان اینکه دانش به فرد نابینا رسانده شود و اینکه فرد نابینا خود بتواند در جریان مکتوب دانش کنش کند. در وضعیت دوم، امکان مشارکت او در خلق، تثبیت و جریانیابی دانش گسترش مییابد؛ فرایندی که در استمرار و تکثر خود، در انباشت دانش نیز سهیم است.
ما از پرسش «چرا نقطه؟» آغاز کردیم و به ظرفیتهای فضایی، ادراکی، تولیدی و ترکیبی آن رسیدیم؛ اما پرسش «چگونه نقطه؟» نشان داد که ظرفیت یک عنصر بهتنهایی تعیینکننده نیست. آنچه اهمیت بنیادیتری دارد، چگونگی سازمانیافتن آن ظرفیت در نسبتی میان نقطه، بدن و معنا است؛ نسبتی که امکان عاملیت فرد نابینا در قبال متن را گسترش میدهد.
ازاینرو، مساله نهایی دیگر فقط این نیست که چگونه چیزی را برای فرد نابینا قابل لمس کنیم؛ مساله این است که چگونه نظامی بسازیم که وی بتواند خود در آن کنش کند. در این خوانش، نقطه دیگر صرفاً کوچکترین جزء بریل نیست؛ عنصری است که با سازمانیافتن در نسبتی معین با بدن و معنا، امکان رابطهای مستقیم و دوسویه با امر مکتوب را فراهم ساخته و از این رهگذر، امکان مشارکت فرد نابینا در خلق، تثبیت و جریانیابی دانش و سهیمشدن او در فرایند انباشت آن را گسترش داده است.
نویسنده و پژوهشگر، فعال فرهنگی حوزه نابینایان
15:33 - 1405/05/31
کد خبر: 86242333
تهران- ایرنا - مساله این نیست که چگونه چیزی را برای فرد نابینا قابل لمس کنیم؛ این است که چگونه نظامی بسازیم که وی بتواند خود در آن کنش کند، یعنی فرد بتواند تا حد امکان، بدون اعتماد ضروری به یک واسطه انسانی یا تبدیل نشانه به وجه حسی دیگر، آن را دریافت کند، هویتش را تشخیص دهد، خود آن را تولید کند و تولیدش را دوباره بررسی کند.