14:00 - 1405/06/13
کد خبر: 86251030
زندگی یک نوجوان دهه شصتی در «غول خمره و موتورگازی»

تهران- ایرنا- دومین کتاب غول خمره با عنوان موتورگازی حکایت پسری کنجکاو در دهه ۶۰ است که زندگی خود را برای نوجوانان به تصویر می‌کشد.

به گزارش خبرنگار فرهنگی ایرنا، کتاب غول خمره ۲ و موتورگازی به قلم حمید بابایی و با تصویرگری سیدمسعود شجاعی طباطبایی توسط انتشارات به‌نشر وابسته به آستان قدس رضوی در ۲۲۳ صفحه منتشر شد.
غول خمره، رمانی هیجان‌انگیز درباره ماجراهای خانواده‌ای است که ساکن خانه قدیمی پر رمز و رازی هستند. راوی داستان پسری کنجکاو است که برحسب یک اتفاق در زیرزمین خانه با غول مواجه می‌شود که درون کوزه سفالی مهر و موم شده‌ای گیر افتاده و حالا او می‌خواهد در قبال سه آرزویش غول خمره را آزاد کند. اتفاقات و لحظات شیرین روابط خانوادگی و چالش های یک زندگی معمولی، داستانی سرگرم‌کننده و جادویی را رقم زده است تا نوجوانان با لذت بخوانند، منطقی تصمیم بگیرند و همیشه به عاقبت کارهایشان فکر کنند.
حالا جلد دوم کتاب غول خمره با عنوان موتورگازی به چاپ رسیده است و این داستان مانند جلد اول با زبانی طنز، ماجراهای یک نوجوان را روایت می‌کند که یک‌باره متوجه می‌شود صاحب یک غول شده است! غولی که از خمره‌اش بعد از آن‌همه سال درآمده تا آرزوی او را برآورده کند اما اصلا خوشش نمی‌آید او را نوکر خطاب کنند! داستانی فانتزی و خیال‌انگیز که البته با سرعت موتورگازی پیش می‌رود!
قسمتی از کتاب
همه نگران بودند و توی پناهگاه واویلایی به پا شده بود. چند نفر از مردها قبل از وضعیت عادی یا همان آژیر سفید دوان‌دوان از پناهگاه بیرون رفتند. دلم بدجوری شور می‌زد، نکند خانه ما را زده باشند! طولی نکشید که صدای آژیر آمبولانس و ماشین‌های آتش‌نشانی هم بلند شد. حالا شک نداشتیم که هواپیماهای دشمن خانه یکی از ما را بمباران کرده‌اند. قلبم به شدت می‌زد و نزدیک بود به گریه بیفتم! خدایا یعنی خانه ما سالم بود؟! موتور گازی‌ام! نکند بلایی به سر موتورم آمده باشد؟ تیله‌هایم! غولی! خدایا الان غولی کجا بود و چه کار می‌کرد؟ اصلاً دوست نداشتم برگردم و ببینم وسط آوار خانه‌مان جنازه یک غول افتاده است! اگر این اتفاق می‌افتاد، چه خاکی باید به سرم می‌ریختم؟! تازه، هنوز آرزوهای من را برآورده نکرده بود.
بالاخره آژیر سفید به صدا درآمد و برق‌ها وصل شد. همگی با عجله از توی پناهگاه رفتیم بیرون. پایم که به کوچه رسید از دور دیدم نزدیکی خانه ما، جایی آتش گرفته است. دلم هُرّی ریخت و مغزم سوت کشید! وحشتناک بود؛ مردم با داد و فریاد می‌دویدند به سمت آتش و آواری که در نزدیکی خانه ما بود! کمی که نزدیکتر شدم، خیالم راحت شد که شعله‌های آتش از خانه ما کمی فاصله دارد. خدا را شکر کردم. شاید هم نباید شکر می‌کردم. چون بمب آسیبی به خانه ما نزده بود اما درست افتاده بود روی خانه آقاصمد. توی دلم گفتم «وای سمیرای بدشانس! سمیه خانم بیچاره! آقا صمد بدبخت!» خانه آقا صمد خردوخاکشیر شده بود و از وسط خاکشیرهایش شعله‌های آتش زبانه می‌کشید.(۱۲۶ و ۱۲۷)