11:15 - 1405/06/16
کد خبر: 86256775
ردّ پای خالق «قصه‌های مجید» از سیرچ کرمان تا خانه‌ قصه تهران

کرمان – ایرنا – قصه‌های هوشنگ مرادی‌کرمانی انگار از همان ۱۶ شهریورماه سال ۱۳۲۳ خورشیدی در خانه‌ای روستایی در سیرچ کرمان با او به دنیا آمدند و از کوچه‌های کودکی گذشتند و قد کشیدند و آرام‌آرام راه خود را به جهان ادبیات باز کردند تا اینکه سرانجام در خانه‌ای در محله سرچشمه تهران به کاغذ سپرده شدند؛ همان خانه‌ای که «قصه‌های مجید» در آن نوشته شد و اکنون خانه‌قصه شده است.

به گزارش ایرنا، تابستان سال گذشته بود که خانه نویسنده نام‌آشنای ادبیات کودک و نوجوان هوشنگ مرادی‌کرمانی به‌عنوان خانه‌قصه افتتاح شد. این خانه نه فقط چون محل زیست فرهنگی یکی از نویسندگان شاخص معاصر ماست اهمیت دارد، بکه از این بابت که زایشگاه قصه‌های مجید نیز هست، بخشی از خاطره جمعی و ادبی همه ما را شکل داده است.
خانه قصه خیلی زودتر از آنچه که همه تصور می‌کردند، به یکی از پاتوق‌های فرهنگی تهران تبدیل شده و مدام میزبان علاقه‌مندان ادبیات، نویسندگان، هنرمندان و دوستداران قصه و کتاب است؛ جایی که قصه، ادبیات و خاطره در فضایی با معماری قدیمی جانی نیرومند دارند.
در آستانه سالروز تولد آقای نویسنده، از کرمان به راه افتادم تا به خانه‌قصه برسم در حالی که مدام به این فکر می‌کردم که یک خانه چطور می‌تواند چیزی فراتر از دیوار و سقف و اتاق باشد.
درست می‌گویند که خانه، پیش از آنکه یک مکان باشد، بخشی از حافظه و روان آدمی است. هر خانه گذشته‌ای دارد، خاطراتی در خود نگه می‌دارد و به آدم‌هایی که در آن زیسته‌اند، چیزی می‌بخشد. خانه‌قصه اما از هوشنگ مرادی‌کرمانی آبرو و اعتبار گرفته و به چیزی فراتر از خانه تبدیل شده است.
تولد زیر سایه سرو هزار ساله
اپیزود نخست: همه گرداگرد هوشنگ مرادی‌کرمانی زیر سرو سیرچ حلقه زده بودند. با خانواده آمده بود سری به زادگاهش بزند. صدایی بلند شد: نگاه‌تان به دوربین باشد، این جمله را مظفر طاهری معروف به عکاس‌باشی کرمانی‌ها گفت و عکسش را گرفت.
ندا مومن‌زاده از علاقه‌مندان دنیای داستانی آقای نویسنده با برادرش عباس از شهداد برای دیدن مرادی‌کرمانی آمده بود. از او پرسید: شما در کودکی و بعد از فوت مادر در خانه بی‌بی و نصرالله‌خان بودید. خانه‌شان کجا بود؟
مرادی‌کرمانی سمت راست سرو را نشان داد و گفت: پشت این دیوار یک کوچه باریک است، خانه بی‌بی آنجا بود. شب‌ها پدربزرگ برایم قصه می‌گفت تا خوابم ببرد. خودش خواب می‌رفت و من در ذهنم قصه‌ها را کامل می‌کردم.
هوشنگ مرادی‌کرمانی نویسنده قصه‌های مجید و صدها قصه دیگر در روستای سیرچ کرمان در شانزدهم شهریورماه ۱۳۲۳ در خانه‌ای نزدیک سرو سه هزارساله‌اش زاده شد.
فاطمه مادر هوشنگ، در کودکی پدر و مادرش را در شهداد از دست داده بود. خیلی جوان بود و خواهر و برادری نداشت. با کاظم پسر نصرالله خان ازدواج کرد. هوشنگ فرزند آن‌هاست.
۹ ماهه بود که مادرش برای گرفتن شناسنامه به شهداد رفت. سری به قوم و خویش‌ها زد و به سیرچ برگشت. چندی بعد درگذشت و در قبرستان سلطان جلال‌الدین همان روستا به خاک سپرده شد.

خانه پدربزرگ مرادی‌کرمانی در نزدیکی سرو قرار داشت که در گذر زمان و با توجه به زلزله سال ۱۳۶۰ چیزی از آن باقی نمانده و در خرید و فروش و تفکیک‌ها صاحبان جدیدی یافته است.
خانه‌ای که مرادی‌کرمانی در آن به دنیا آمد حالا در ذهن خواننده‌های پرشمار آثارش، زنده و سرپاست با همان اتاق‌های خشت و گِلی، باغچه و درخت‌ها، با بی‌بی و نصرالله خان و هوشنگ. تنیده در فرهنگ و جان مردمان است.
اپیزود دوم: مرادی‌کرمانی در جوانی به تهران رفت و در محله سرچشمه و در کوچه‌ای باریک خانه‌ای کوچک خرید. «قصه‌های مجید» معروف‌ترین کتاب هوشنگ مرادی‌کرمانی است.
او این قصه‌ها را در اتاقی کوچک در بالای خانه نقلی‌اش در تهران نوشت. اتاقی که پس از مرمت این خانه و تبدیل شدن به «خانه قصه» به زایشگاه مجید معروف شد.
در خبرها خوانده‌ایم که «بهروز مرباغی» خانه را در مزایده شهرداری منطقه ۱۲ در اختیار گرفته و مرمت کرده است اما کمتر کسی می‌داند که «ابوالقاسم افتخاری» نوه عموی مادر مرادی‌کرمانی حدود ۴۵ سال قبل، از کرمان به تهران رفت و اتاقک مخروب بالای خانه را بازسازی و قابل استفاده کرد و قصه‌های مجید در آن نوشته شد.
به مناسبت ۱۶ شهریورماه سالروز تولد هوشنگ مرادی‌کرمانی، دعوت می‌کنم که با من سری به خانه قصه بزنیم.
تا خانه قصه
اپیزود سوم: آقا ببخشید می‌خواهیم برویم سرچشمه، کدام ایستگاه مترو پیاده شوم؟ من پرسیدم. بهارستان پیاده شو. مسافر بغل‌دستی جواب داد. پیاده شدیم، با همسرم بودیم. پرسون‌پرسون رفتیم تا خانه قصه؛ از ایستگاه بهارستان به سرچشمه رفتیم ، کوچه شهید جاویدی و بعد به داخل کوچه شهید مجید هداوند پیچیدیم. هرچه که جلوتر می‌رفتیم تهران قدیم، بهتر و زیباتر خود را نشان می‌داد. کوچه‌ها باریک‌تر و فضا سنتی‌تر و خاطره‌انگیزتر می‌شد. از کنار مدرسه «بدر» گذشتیم. همان که بخشی از فیلم سینمایی گوزن‌ها در آن بازی شده است.
وارد بن‌بست شیرازی شدیم، از خم کوچه گذشتیم و رسیدیم به پلاک هشت و خانه‌ای نقلی با دری چوبی که روی تابلوی بالای سردر نوشته بود: خانه قصه...

وارد که شدیم، خانمی به استقبال ما آمد؛ بعد از سلام و احوالپرسی و وقتی دانست که از کرمان آمده‌ایم، یاد خاطراتش افتاد و سفرهایی که به کرمان داشته زمانی که در دفتر کارخانه لاستیک بارز در تهران کار می‌کرده است.
لهجه کرمانی را خوب می‌شناخت؛ مهرانه دانشوران حالا در خانه قصه تهران به‌صورت داوطلبانه فعالیت می‌کند.
ورود به زایشگاه مجید
در فضای داخل خانه، سمت راست و چپ در ۲ اتاق، قفسه‌های کتاب، برخی لوح‌ها و جایزه‌های هوشنگ مرادی‌کرمانی و عکس‌های خانوادگی دیده می‌شد. میز و صندلی هم بود. همان‌جا نشستیم و با خانم دانشوران گفت‌وگو کردیم.
از کلاس‌های قصه گفت که برای بچه‌های محله برگزار می‌شود. دلش می‌خواست مدرسه‌ها حضوری شود تا فعالیت‌ بیش‌تری انجام دهند.
در حال گپ‌وگفت بودیم که بچه‌ها یکی‌یکی از راه رسیدند و دور میز نشستند. فرزانه قصه‌گو هم از راه رسید. احوال‌پرسی کردیم. کنار بچه‌ها نشستم و با آن‌ها از کرمان و سیرچ و شهداد گفتم؛ از زادگاه مرادی‌کرمانی...
از داخل قفسه‌ای که آنجا بود، تندیس گنبد جبلیه را برداشتم و روی میز گذاشتم. هم گنبد را معرفی کردم و هم قصه ساخت آن را گفتم. تندیسی که در سال ۱۳۹۷ برای دانش‌آموزان برگزیده مسابقه داستان‌نویسی مرادی‌کرمانی با حمایت فدائی استاندار وقت کرمان تهیه و از طریق فرهنگستان زبان و ادب فارسی به برگزیدگان مسابقه اهدا شده بود.
از بچه‌ها خداحافظی کردم و از راهرو گذشتم و از پله‌ها بالا رفتم و به اتاقی رسیدم که نامش را زایشگاه مجید گذاشته‌اند. اتاق در نگاه اول چیز خارق‌العاده‌ای ندارد؛ کوچک است و ساده، درست شبیه خیلی از اتاق‌هایی که نویسنده‌ای می‌تواند پشت یک میز در گوشه‌ای از آن بنشیند و کلمه‌ها را کنار هم بگذارد.
اما وقتی می‌دانی چه قصه‌هایی در این اتاق شکل گرفته‌اند، دیگر نمی‌توانی به آن فقط به چشم یک اتاق نگاه کنی. این همان اتاقی است که اوایل دهه ۶۰ ابوالقاسم افتخاری آن را ساخت و پارسال شهرام مرباغی آن را مرمت کرد.

اتاق مرمت شده بود. همان اتاقی که سال‌های سال مرادی‌کرمانی در آن پشت میز فلزی نشست و قصه‌های مجید و ده‌ها قصه دیگر را نوشت. قصه‌هایی که در این اتاق کوچک متولد شدند و حالا جهان آن‌ها را می‌شناسد. به چندین زبان ترجمه و منتشر شده‌اند: قصه‌های مجید، خمره، مهمان مامان، چکمه، مشت بر پوست، لبخند انار، شما که غریبه نیستید، آب‌انبار، مثل ماه شب چهارده، تنور، قاشق چای‌خوری، پلوخورش و داستان‌هایی دیگر...
جلوی اتاق یک تراس کوچک بود. از آنجا به حیاط خانه نگاهی انداختم؛ کودکی می‌آمد، کودکی می‌رفت. خانه گُل سرسبد محله شده بود.
از پله‌ها پایین آمدم و در حالی که خانه قصه را ترک می‌کردم با خود گفتم ای کاش بازدید از این خانه و تجربه حال و هوای آن در برنامه سفر مسئولان و مردم کرمان به تهران جای می‌گرفت.
خانه قصه؛ نقطه کانونی محله
خانه قصه در اختیار شهرداری تهران است که در آبان سال ۹۹ توسط منطقه ۱۲ و با هدف حفظ و نگهداری اماکن تاریخی واجد ارزش خریداری شد تا آن را خانه‌موزه کنند، اما خانه رها شده بود و وضعیت بسیار نابسامانی پیدا کرده بود.
شهرداری در سال ۱۴۰۳ برای احیای آن فراخوان داد و پس از برگزاری مزایده به بهروز مرباغی معمار و مدیر خانه اردیبهشت عودلاجان و احیاگر بناهای تاریخی واگذار شد.
با بهروز مرباغی تماس گرفتم و درباره مرمت خانه مرادی‌کرمانی گفت‌وگو کردم. درباره انگیزه‌اش از بازسازی خانه قصه پرسیدم.
وی به داستان گنجشکی اشاره کرد که با نوک کوچکش برای خاموش کردن آتش آب می‌آورد و گفت: خانه قصه را با همین دیدگاه مرمت کردم. من یک اندوخته‌ای داشتم. وقتی مزایده برگزار شد، در آن شرکت کردم. هم جریان مرمت هم بقیه کارها خوب پیش رفت.
وی دیدگاه جالبی نسبت به فضاهای معماری دارد و با بیان اینکه فضا با نفس آدم‌ها روح می‌گیرد، افزود: در مرمت برای نفس آدم‎‌ها رقیب نمی‌تراشم. به ساده‌ترین شکل ممکن مرمت می‌کنم تا وقتی آدم‌ها می‌آیند نفس آن‌ها رقیب نداشته باشد.
مرباغی با اشاره به تعاملاتش با بازدیدکنندگان گفت: کسانی که به خانه قصه می‌آیند می‌گویند اینجا حس دارد و هر کسی حسی از این خانه می‌گیرد و این نشان می‌دهد که خانه، کار خودش را کرده است.
وی یادآور شد: معماری تنها بخشی از احیای خانه قصه‌ها بود و مهم‌تر از آن، ایجاد حس تعلق است. الان اهالی محله و مردم نسبت به این خانه احساس تعلق دارند و اجازه نمی‌دهند دوباره خراب شود. ما هم به برنامه‌ها نگاه مشارکتی داشتیم.
این مرمتگر بناهای تاریخی افزود: از روز تحویل این خانه برای مرمت تا افتتاح خانه قصه، اینجا به یک نقطه کانونی در محله تبدیل شده است. همه می‌آیند و مربیان داوطلبانه همکاری می‌کنند. همسایه‌ها هم خیلی از این اتفاق استقبال کردند. چه لذتی از این بالاتر؟ شب‌ها داخل زایشگاه مجید می‌خوابم.
وی گفت: برای ما که با قصه‌های مجید اخت شدیم و با کتاب شما که غریبه نیستید با زندگی مرادی‌کرمانی آشنا شدیم؛ خانه این نویسنده ماندگار شده است.
خانه قصه از زبان نویسنده
هوشنگ مرادی‌کرمانی درباره ساخت اتاقی که حالا نام زایشگاه مجید نام گرفته است، گفت: خانه را اواخر دهه پنجاه خریدم. صاحبخانه یک اتاقک کوچک در طبقه دوم ساخته بود. سقفش هم با چوب بود اما وضعیت خوبی نداشت و قابل استفاده نبود و در حال ریزش بود تا اینکه آقای ابوالقاسم افتخاری از اقوام از کرمان آمد و اتاق را بازسازی کرد، سقف زده و گچ‌کاری انجام شد و اتاقی برای نوشتن قصه‌های مجید مهیا شد.
با ابوالقاسم افتخاری هم گفت‌وگو کردم؛ کسی که زایشگاه مجید را ساخته است.
وی گفت: تابستان بود و اوایل دهه ۶۰ که برای بازسازی این اتاق به تهران رفتم. چند هفته پیش از آن، آقای مرادی با خانواده به کرمان آمده بودند و چند روزی میهمان خانه مادرم بودند. مادرم زنده‌یاد مشهدی کبری رجبی دختر عموی مادر هوشنگ است.
آن‌موقع هنوز ازدواج نکرده بودم. در همان دیدارها بود که موضوع ساختن اتاق در خانه مرادی‌کرمانی مطرح و قرار شد من بروم و آن را بسازم.
پدرم مرحوم حسن افتخاری که در دانشگاه کرمان کار می‌کرد، ما را به این کار تشویق کرد.

افتخاری ادامه داد: خانواده آقای مرادی که به تهران برگشتند ۲ هفته بعد من و مادر و خواهرم و دوست دوران کودکی‌ام آقای حسن باقری اهل شهداد که در دوران سربازی در شیراز هم‌خدمتی بودیم با اتوبوس به تهران رفتیم و با خرید مصالح، کار ساخت اتاق را شروع کردیم.
همه کارها را با حسن باقری ۲ نفری انجام دادیم. وقتی در حال بازسازی این اتاق بودیم، خانواده مرادی‌کرمانی و خواهر و مادرم در خانه مادرهمسر ایشان ساکن شده بودند.
من و حسن هم در همین خانه بودیم و کارمان را پیش می‌بردیم. عصرها که دست از کار می‌کشیدیم و آقا هوشنگ از سر کار آمده بود ما را با ماشین ژیان بیرون می‌برد. من رانندگی می‌کردم و آقای مرادی راهنمایی‌ام می‌کرد.
او علاوه بر بازسازی و ساخت اتاق جداگانه برای مرادی‌کرمانی دستی هم به سر و روی اتاق‌های خانه کشیده است.
افتخاری گفت: اتاق را رنگ‌ و شیشه‌ها را نصب کردیم. مرادی‌کرمانی بسیار از کار ما راضی بود و بارها آن را تحسین می‌کرد و ‌می‌گفت من می‌خواهم تا دیروقت بنویسم و حالا با ساخت این اتاق بچه‌ها اذیت نمی‌شوند و نور چراغ آن‌ها را اذیت نمی‌کند.
برای ابوالقاسم افتخاری از بازسازی خانه مرادی‌کرمانی و تبدیل آن به خانه قصه گفتم و از نوشتن قصه‌های مجید در همان اتاقی که او با کمک حسن باقری ساخته است.
وقتی شنید گفت: خیلی خوشحال هستم که نقشی در آن خانه داشتم و هوشنگ خان از ما راضی بود. ساختمان‌ها می‌مانند و انسان‌ها می‌روند و نام ما با این کار هم ماندگار شد. ما با دل و جان رفتیم و با دل و جان کار کردیم برای هوشنگ خان که همیشه ایشان را دوست داشته و داریم.
خاطرات زنده آن روزها
خانم اطهره افتخاری نیز آن روزهایی که برای ساختن اتاق نویسندگی مرادی‌کرمانی به تهران رفته بودند را به یاد دارد و با بیان اینکه مادرم هوشنگ خان را مثل فرزندان خودش دوست داشت. او را هوشنگ خان صدا می‌کرد و وقتی به تهران رفت، برایش از شهداد نامه می‌نوشت و خرما می‌فرستاد. من آن‌موقع دانش‌آموز دبستان بودم و متن نامه‌ها را مادرم می‌گفت و من می‌نوشتم و نامه‌هایی که هوشنگ از تهران می‌فرستاد را برای مادرم می‌خواندم.
او با یادآوری اینکه حدود سه هفته کار ساختن اتاقی که قصه‌های مجید در آن متولد شد زمان برد، افزود: ما به تهران رفتیم تا در کنار خانواده هوشنگ‌خان باشیم و به آن‌ها کمک کنیم. کار ساخت اتاق که تمام شد، همه به کرمان برگشتیم.
سراغ حسن باقری هم رفتم. او سال‌هاست که در بخش کشاورزی فعال است. مدتی هم نمایندگی توزیع آهن در شهداد داشت. او از تجربه‌ای که در کنار افتخاری برای ساخت زایشگاه مجید داشته‌اند به نیکی یاد کرد و گفت: دوستی‌ام با آقای مرادی‌کرمانی در تهران شروع شد و همچنان ادامه دارد. کتاب‌های او را هم خودم و هم همسر و فرزندانم خوانده‌ایم. هر زمان هم که به تهران می‌روم به ایشان سر می‌زنم و بسیار خوشحالم که نقشی در ساخت اتاقی داشتم که قصه‌های مجید در آن نوشته شده است.
در جست‌وجوی آقای نویسنده
اپیزود آخر: به سیرچ می‌روم، کنار سرو سه‌هزار ساله، هوشنگ را می‌بینم که دارد زیر سایه سرو بازی می‌کند.
می‌رود لب رودخانه، دنبال بلبل هزاردسته. دور می‌شود. دنبالش می‌روم تا به شهداد می‌رسم. محله نارنج قلعه، خانه مادر هوشنگ، هوشنگ از پله‌های نخل بالا می‌رود. صدایم را بلند می‌کنم: بیا پایین می‌افتی، جواب پدر و مادرت کاظم و فاطمه را چه بدهم؟ هوشنگ برایم رطب «بزمانی» می‌چیند و پایین می‌اندازد. تا می‌خواهم خرما را بگیرم، روی علف‌های کنار نخل می‌افتد.
سرگرم پیداکردن رطب بزمانی که می‌شوم هوشنگ خود را به تهران رسانده است.
زنگ می‌زنم، گوشی را بر می‌دارد. همهمه است. یکی می‌گوید: شمع را فوت کنید آقا هوشنگ، به نظرم صدای پری خانم است. همسر هوشنگ خان. تولد هوشنگ مرادی‌کرمانی است: صدایم را صاف می‌کنم و می‌گویم: سلام، آقای هوشنگ مرادی‌کرمانی، تولدتان مبارک!
خبرنگار و فعال رسانه‌ای استان کرمان