به گزارش خبرنگار فرهنگی ایرنا، شهید محمدحسین علمالهدی در خانوادهای مذهبی در اهواز رشد کرد و از سالهای کودکی با قرآن و فعالیتهای دینی و فرهنگی همراه بود. فعالیتهای اجتماعی او از دوران نوجوانی شکل جدیتری گرفت و در کنار تحصیل، به برگزاری جلسات مذهبی، آموزش قرآن و فعالیتهای فرهنگی پرداخت. در سالهای پیش از انقلاب نیز وارد مبارزه علیه حکومت پهلوی شده و به دلیل فعالیتهای سیاسی خود بارها بازداشت و شکنجه شد.
او پس از ورود به دانشگاه فردوسی مشهد و تحصیل در رشته تاریخ، فعالیتهای فرهنگی و مذهبی خود را ادامه داد. فضای دانشگاه و تحولات سیاسی و اجتماعی سالهای منتهی به انقلاب، بخش مهمی از زندگی او را شکل داد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز فعالیتهایش در خوزستان ادامه پیدا کرد.
با آغاز جنگ ایران و عراق، علمالهدی در مناطق عملیاتی حضور یافت و سرانجام در جریان این جنگ تحمیلی در هویزه در دیماه ۱۳۵۹ به شهادت رسید. نام او از آن زمان با حماسه هویزه و مقاومت نیروهای جوان در روزهای نخست جنگ پیوند خورده است.
اصغر فکور در کتاب «هزار و بیست و دو سال» تلاش کرده است زندگی علمالهدی را در امتداد یک مسیر تاریخی و شخصی روایت کند؛ مسیری که در آن کودکی، تربیت مذهبی، فعالیتهای فرهنگی، تحصیل، مبارزه با حکومت پهلوی و فعالیتهای انقلابی و حضور در جنگ، کنار یکدیگر قرار میگیرند.
اهمیت این روایت در توجه به سالهایی است که پیش از حضور علمالهدی در جبهه گذشته است؛ سالهایی که شخصیت، نگاه و شیوه فعالیت او در آنها شکل گرفت و در نهایت به حضورش در تحولات سیاسی و اجتماعی دهه ۱۳۵۰ انجامید.
«بیشتر از بیست، بیشتر از بینهایت»، «سیرک مصری»، «عاشورا»، «شانزده ساله انقلابی»، «شیر در بیشه دانشگاه»، «آن شبها»، «روزهای سیاه، آدمهای سفید»، «پیروزی»، «جنگ؛ بوی شغالها»، «هزار و بیست و دو سال»، عناوین فصلهای کتاب هستند.
نگارش اصغر فکور گویا و روان است اما کتاب در بخشهایی نیاز به ویرایش و بازبینی دارد، برخی تاریخها باید دقیقتر نگاشته شوند و برخی افراد باید نامشان را از ابهام بیرون آورد.
«هزار و بیست و دو سال؛ زندگی حسین علمالهدی» به قلم اصغر فکور در ۱۰۱ صفحه از سوی انتشارات سوره مهر منتشر شده است. این کتاب شصت و دومین کتاب از مجموعه قصه فرماندهان است.
بخشی از کتاب، ص ۷۶
«با قدمهای بلند به طرف اتاقک انتهای حیاط رفت. در قفل بود. این را قبلاً یدالله به او گفته بود. میله کوتاه آهنی را از کمرش بیرون آورد و با یک حرکت اهرم قفل را شکست هیچ وقت نترسیده بود، اما حالا ضربان قلبش را حس میکرد. انبار پر از میز و صندلی و خردهریزهای اداری بود. شلوارش را از روی ساق پا کنار زد و با عجله چسب را از چاشنی انفجار باز کرد. سه دقیقه بعد از روشن شدن فتیله بمب صوتی منفجر میشد.
بسم الله گفت و شعله کبریت را روشن کرد. باید خیلی زود آنجا را ترک میکرد. از انبار بیرون آمد و با قدمهای بلند به طرف خیابان رفت نگهبان نگاهش کرد. اهمیت نداد. یدالله آمدنش را دید و موتور را روشن کرد. حسین یک دستش را به نشانه موفقیت بالا برد و پرید پشت موتور، محمد علی هم به وانت بار علامت داد. سه دقیقه بعد، صدایی مهیب تا دورترهای شهر به گوش رسید. مأموران شهربانی از ساختمان بیرون آمدند مردم وقتی از محل انفجار و علت آن باخبر شدند به خیابانها آمدند و شادی کردند.
خبر انفجار شهربانی کرمان مردم شهرهای دیگر را هم خوشحال کرد. حسین و دوستانش از موفقیت آمیز بودن عملیات به وجد آمدند. هر چند در روزهای بعد رژیم به تلافی این عملیات که آن را خرابکارانه و دسیسه اجنبیها معرفی میکرد، تظاهرات مردم شهرهای بزرگ را با گلوله و کشتار جواب داد.»